تبليغاتX
کورسو

زندگی جاری است و مرگ. مرگ آرام بی صدا، بی صدا، آرام و بی صدا می آید و با خود می برد کسانی را که دوستشان داری،کسانی را که با آنها راه رفتی، خندیدی، گریه کردی.کسانی را که با آنها زندگی کردی.

همیشه میگویند مرگ شتری است که در هر خانه ای می خوابد، دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه. همیشه اینرا می گویند و میگویی اما وقتی این شتر همه جواب خواب و امر سوخت و سوز ندار حول و حوش اطرافیان تو می چرخد تحملش سخت است. واقعا سخت است.

کسی هر روز با تو است و وجودش را احساس می کنی اما یک روز صبح به ناگاه می بینی که نیست، رفته است و نیست و جای خالی اش همه جا هست. باید اینرا باور کنی. می خواهی بپذیری که همه چیز تمام شد اما نمی شود، می شود؟

همه می آیند و تسلیت می گویند، غم آخری می گویند، می گویند هر چه خاک اوست بقای عمر تو باد و تو با خود می گویی من بقای عمر نمی خواهم و خاک او ایکاش بقای عمر خودش باشد. اما این خاک سرد که کسی را در بر گرفته است نه بقای عمری برای تو است و نه دیگری.

این است طبیعت زندگی که یک روز سرمست از تولد کسی هستیم و روز دیگر دلتنگ از فقدان عزیزی. این است  زندگی که جاری است اما به ناگاه برای کسی تمام می شود و برای دیگران کماکان جاری است تا روزی که این جریان برای آنها هم تمام شود.

این است زندگی.

پ.ن: اینرا برای مادر خانم ام نوشتم که چند روز پیش بدون هیچگونه سابقه بیماری به خاطر سکته قلبی فوت کرد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:20  توسط مرتضی اصلاحچی  | 

چند روزی است که صداوسیمای ایران تکه فیلمی از دختری را پخش می کند که در درگیری های اخیر تهران خود را حائل یکی از نیروهای لباس شخصی کرده است تا از کتک خوردن او توسط مردم جلوگیری کند. صداوسیما با آب و تاب از این زن به عنوان یک قهرمان یاد می کند و در خبری هم آمد که هلال احمر می خواهد به این زن یک نشان تقدیم کند تا از عمل قرمانانه او تمجید به عمل آورد.

خبرگزاری فارس هم در اقدامی مشابه از این دختر جوان با عنوان شیر زن یاد می کند و از کاربران خود می خواهد که نظر خود را درباره اقدام قهرمانانه او بیان کنند.

در اینکه کار این دختر جوان عمل خوب و پسندیده ای بوده است هیچ شکی نیست و من از همین جا بوسه بر شانه های این زن قهرمان می زنم که انسانیت خود را نشان داد و اجازه ندادن تا معترضین خشمگین و کتک خورده خشم خود را بر سر یکی از نیروهای لباس شخصی فرود آورند.

فارغ از این مسئله اما به نظرم بیان چند نکته که از نگاه صداوسیمای ایران و خبرگزاری حامی دولت فارس مغفول مانده است ضروری می نماید.

اول اینکه این دختر جوان یا به قول فارس شیر زن یکی از همان اراذل و اوباشی است که صداوسیما دائما تکرار می کند. این دختر یکی از همان عناصر فریب خورده ای است که از بیگانه خط می گیرد، این دختر یکی از همان ضد انقلاب هایی است که به خیابان آمده است تا اساس دین را با تیشه بزند.

دوم اینکه رسانه های دولتی هیچگاه نمی گویند که آن فرد لباس شخصی که جلیقه پلنگی به تن دارد به چه قصدی سوار بر موتور در جمع معترضین حضور داشته است؟ آیا او فقط امده است  آنها را تماشا کند؟ آیا آمده با آنها بازی کند یا اینکه به قصد دیگری سوار بر موتور در خیابان ها جولان می داده است.

رسانه های دولتی هیچگاه نمی گویند که او و دوستانش با این مردم چه کرده اند که اکنون که گرفتار شده است معترضین به خونش تشنه اند و می خواهند او را کتک بزنند اما انسانیت و جوانمردی یکی از همان معترضین اراذل و اوباش ضد انقلاب دور او می چرخد تا کتک هایی که زده است را پس نگیرد.

من به هیچ عنوان با مقابله به مثل موافق نیستم. به نظرم اکنون جنبشی که در ایران به راه افتاده است باید مسیح وار عمل کند. اگر سیلی خورد طرف دیگر صورت خود را نیز قرار دهد تا سیلی بخورد. اعتراض مردم نیاز به خشونت ندارد چون اگر وارد این فاز شود در نهایت بازی را می بازد.

اگر قرار است اعتراضی صورت گیرد باید به صورت مسالمت آمیز و پرهیز از خشونت باشد. اگر کتک زدند باید فرار کرد اما توسل به خشونت امری درست نیست چون اگر قرار باشد مدار حرکت بر خشونت بچرخد معلوم نیست آخر کار چه خواهد شد.

در هفته اول اعتراضات به نتایج انتخابات شاهد مدنی ترین و مسالمت آمیز ترین کنش سیاسی در طول تمام تاریخ ایران زمین بودیم. میلیون ها نفر به خیابان ها آمدند اما هیچ چیزی تخریب نشد، صدایی از کسی در نیامد و حتی این انبوه جمعیت خودشان پشت چراغ قرمز می ایستادند تا ماشین ها رد شوند و این نمونه خوبی برای نشان دادن مدنیت و کشیدن آن به رخ معتقدان به خشونت است.

کار این دختر جوان واقعا زیبا بود، باید به او احسنت گفت که حاضر شد تن رنجور و کتک خورده خود را سپری کند برای یکی از کسانی که او را کتک زده است و این رمز پیروزی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:58  توسط مرتضی اصلاحچی  | 

1. صمد بهرنگی در ماهی سیاه کوچولو مینویسد: «مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در جریان زندگی دیگران داشته باشد.»

 مرگ اکنون مسئله ای جاری در زندگی ما شده است. بسیاری از کسانی که در تظاهرات های روزهای اخیر شرکت کرده اند غسل شهادت می کردند و با در نظر گرفتن این مسئله که ممکن است دیگر به خانه بازنگردند پا در خیابان ها گذاشته و بعضی از آنها نیز هرگز به خانه بازنگشتند. آنها با نوعی "مرگ آگاهی" اعتراض کردند و مرگ شان نیز مرگی آگاهانه بود. آنها می دانستد چه می خواهند و آگاه بودند که اگر بمیرند برای چه هدفی جان خود را کف دست گرفته اند و خوب می دانستد که مرگ احتمالی آنها چه تاثیری در زندگی دیگران دارد.

 2. ندا یکی از کسانی بود که آگاهانه مرد، اگرچه آگاه نبود که میخواهد بمیرد و نمی دانست که تیری از غیب خواهد رسید و گلوی او را خواهد شکافت و هیچ گاه نیز فکر نمی کرد که تصاویری از مرگ او دنیا را تکان خواهد داد و میلیون ها نفر را وا خواهد داشت که برای او و برای مردن او بگریند، اما می دانست که اگر بمیرد برای چه مرده است. او آگاه بود که برای احقاق حقوق اش خواهد مرد و بدین خاطر بود که صحنه دلخراش مرگ او این چنین تاثیر گذار بود.

 3. زمانی در زندان به یکی از بچه ها که در حال آزادی بود گفتم تا پیغامی به دوستی برساند که «مردان ایستاده می میرند» اما زمانی که فیلم کشته شدن ندا را دیدم و زمانی که نگاهم به نگاه رو به دوربین ندا تلاقی پیدا کرد و مردن با چشمان باز او را دیدم فهمیدم که ایستاده مردن مهم نیست بلکه مهم این است که باید با چشمانی باز مرد. چشمان باز نمادی از همان مرگ آگاهانه است. چشمان باز بیان می کند که برای چه زندگی می کنیم، برای چه اعتراض می کنیم و برای چه چیزی می میریم. چمشان باز ندا به ما آموخت که که باید آگاهانه مرد و بهترین نوع مردن همین مرگ آگاهانه است.

 4. چندی پیش خبری منتشر شد که شخصی طی یک عملیات انتحاری خود و چند نفر دیگر را در حرم آیت الله خمینی کشت. بدون شک او هدفی برای کار خود داشته است و مرگ او با آگاهی کامل بوده است اما هیچ کس نام او را نمی داند. هیچکس برای او اشکی نریخت و اساسا او برای هیچکس اهمیتی ندارد. او می خواست با مرگ اختیاریش نگاه ها را به خود معطوف کند. این شخص موفق شد قسمتی از توجه جامعه را به خود جلب کند اما این توجهات توام با تنفر بود.

اما ندا وضعی کاملا متفاوت دارد. او اگرچه آگاهانه مرد اما نسبت به مرگ خود آگاهی نداشت. او برخلاف عامل انتحاری نمی دانست که قرار است  بمیرد و چه بسا اگر از این امر اطلاع داشت اساسا از منزل خود خارج نمی شد اما مرگ آگاهانه او باعث شد تا اکنون وی «ندای ایران»شود و سمبلی برای اعتراض مردم ایران. بدون شک اکنون همگان ندا را دوست دارند و این به خاطر مرگ آگاهانه و مردن با چشمان باز اوست.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 15:26  توسط مرتضی اصلاحچی  | 

این روزها بغض در گلو و اشک در چشمان و خون بر دلم نشسته است. نمی دانم چه می شود. اصلا نمی توانم باور کنم به فاصله کوتاهی پس از روزهای خوب قبل از انتخابات این روزهای تلخ را از سر می گذرانیم. مثل کابوسی می ماند که ناغافل رویایی شیرین را آشفته می کند.

این روزها جان انسان به پشیزی نمی ارزد. شنیدن کشته شدن همشهری هایمان عادی شده است. دیدن فیلم های کشته شدن آنها عادت روزمره مان گشته است. البته عادتی که همواره پس از آن اشکی تلخ از چشمانمان جاری می شود.

نمی دانم چه می شود و نمی دانم چه خواهد شد. قدرت تفکر از میان رفته است و تبدیل به آدمی وهم زده شده ام که گویی در برهوتی بی پایان سرگردان است. برهوتی که یک سره درد است و درد است.

 هر روزمان شده است خون و شنیدن صدای تیراندازی کم کم دارد سمفونی جدایی ناپذیر زندگی مان می شود.

واقعا نمی توانم باور کنم که اینجا ایران است. آیا اینجا ایران است؟

پ.ن: ایکاش این کلمات را روی کاغذ نوشته بودم تا اشک هایم روی آن ثبت شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:42  توسط مرتضی اصلاحچی  | 

در طول چند سالی که در دانشگاه فعالیت سیاسی می کردم همواره از بی تفاوتی قاطبه دانشجویان نسبت به تحولات سیاسی دلگیر بودم. تعداد محدودی از دانشجویان فعالیت سیاسی می کردند و اتفاقات کشور را پیگیری مینمودند اما اکثریت آنها به دنبال زندگی و کار خود بودند. اما اکنون ورق برگشته است.

در شرایطی که فعالین دانشجویی به خاطر شرایط کشور تقریبا مخفی شده اند و ترجیح می دهند فعالیت چندانی نداشته باشند اما قاطبه دانشجویان به جوش و خروش آمده اند و حضور فعالی در اجتماعات دارند و خود تجمعاتی را در دانشگاه ها سازماندهی می کنند.

این روزها مدنیت و محبت فراوانی در کشور جریان دارد. هرجا می روی می توانی این عشق به هم میهن را در چشم ها ببینی. واقعا هیچ وقت فکر نمی کردم روزی در کشور چنین صحنه هایی را ببینم. تجمعاتی با حضور میلیون ها نفر در تهران برگزار می شود اما این جمعیت عظیم به اندازه صد نفر صدا تولید نمی کنند. در راهپیمائی ها به هر چار راهی که می رسند خود می ایستند تا ماشین ها رد شوند. برادری بی نظیری بین مردم جریان دارد. واقعا نمی دانم این شور مردم را چگونه توصیف کنم. زبان قاصر از توصیف این وضعیت فوق العاده کشور است فقط باید بین مردم بود و دید.

مردم ایران که تا همین چند هفته پیش بسیاری معتقد بودند ملتی مرده هستند نشان داده اند که از هر مردم دیگری زنده تر اند. مردم نشان دادند که از چه میزان بالایی شعور و درایت و تیز بینی سیاسی برخوردارند و تجمعات آرام و مسالمت آمیز آنها مدنیت مردم ایران را به رخ جهانیان کشید.

فقط می توانم بگویم که من عاشق مردم ایران هستم و می خواهم دست یکایک آنها را ببوسیم. زنده باد مردم ایران.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 14:46  توسط مرتضی اصلاحچی  | 

صبح یکشنبه به دادگاه انقلاب احضار شدم. وقتی خبر احضار به گوشم رسید با توجه به فضای کشور احساس کردم که قرار است بازداشت شوم اما خوشبختانه اینگونه نشد. در دادگاه حکمم ابلاغ شد.

من به جرم اقدام علیه امنیت ملی و تشویش اذهان عمومی به دو سال حبس تعزیری محکوم شدم که به مدت پنج سال معلق است. صدور این حکم در این شرایط یعنی اینکه بنشینم سر جایم. خوب من نشستم اما مردمی که حکم دادگاه ندارند چه، آیا آنها می نشینند؟

واقعا افسرده و ناراحت و نگرانم. هر روز خبرهای بدی از جای جای کشور به گوش می رسد. امیدوارم این قضایا ختم به خیر شود.

ترجیح می دهم فعلا در این شرایط چیزی ننویسم چون سپاه به سایت ها و وبلاگ ها هشدار داده است که مواظب مطالبی که می نویسند باشند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:33  توسط مرتضی اصلاحچی  | 

الان ساعت ۵ بامداد شنبه است. از دیروز مشغول کار هستم. قبل از شمارش آرا فضای کشور نشان می داد که موسوی برنده قاطع انتخابات است اما زمانی که شمارش شروع شد ورق برگشت. واقعا نمی دانم چه بگویم. من هم مثل بقیه مردم دچار بهت هستم نمی دانم چه می گذرد و می خواهد چه بشود و قرار است چه اتفاقاتی بیفتد اما اینرا مطمئنم که از فردا کشور آرام نخواهد بود.

ساعت ۱۱ جمعه شب  رفتم کنفرانس مطبوعاتی موسوی گفت که انتخابات را برده است و طرف مقابل تقلب می کند و او خواهد ایستاد و از این جور خرف ها. امیدوارم بایستد.

مغزم کاملا از کار افتاده و نمی توانم هیچ چیز را تحلیل کنم. باید ببینم چه خواهد شد . فعلا بیش از نمی توانم چیزی بنویسم.

اینجوری اش را تا حالا ندیده بودیم. الحق که ایران سرزمین عجایب است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 5:2  توسط مرتضی اصلاحچی  | 

۱. من می خواهم یک عکس از احمدی نژاد را به دیوار خانه ام نصب کنم. شاید فکر کنید که شوخی می کنم ولی نه کاملا جدی می گویم. برای چسباندن عکس کسی به دیوار حتما نباید طرفدار او بوده و یا دوستش داشته باشیم بلکه این عکس می تواند نقش یک آینه عبرت را ایفا کند.

من می خواهم عکس احمدی نژاد را به دیوار خانه ام بزنم تا اگر خواستم دروغ بگویم با دیدن آن عکس از آن باز بمانم. من می خواهم با دیدن این عکس به خود نهیب بزنم که فارغ از اینکه کسی گناهکار است یا بی گناه در شرایطی که قدرت دفاع ندارد به او اتهام نزنم. من می خواهم این عکس جلوی چشمم باشد تا جلوی دیگران با ناموس کسی بازی نکنم. من می خواهم....

گویند «ادب از که آموختی، از بی ادبان» و چه به جا گفت موسوی که «ادب مرد به ز دولت اوست».

۲. اگر تاریخ انقلاب را خوانده باشیم و به قضایای بنی صدر دقت کرده باشیم می توانیم تشابهاتی میان شیوه عمل او و رئیس جمهور محترم فعلی پیدا کنیم. بنی صدر در ۱۴ اسفند ۵۹ با یک افشاگری شروع کرد و قضایا به آنجا رفت که همه می دانیم. بدون شک قسمت اعظم فجایعی که پس از انقلاب رخ داد به خاطر اقدامات بنی صدر و مجاهدین خلق بود. راهی که آنها شروع کردند منجر به اتفاقاتی شد که همه خواندیم و شنیدیم و قدیمی تر ها دیدند. امیدوارم این دفعه ماجرا به جاهای باریک کشیده نشود که دودش بدون شک به چشم مردم خواهد رفت.

۳. پس از مناظره جنجالی موسوی و احمدی نژاد، طرفداران احمدی نژاد به صورت انبوه و سازماندهی شده به خیابان ها آمدند و در شب فوت آیت الله خمینی به پایکوبی و دست افشانی پرداختند و نیروی انتظامی هم کاری به کارشان نداشت اما اکنون که طرفداران موسوی حضور پر رنگی در خیابان ها دارند و  به جرات می توان گفت چندین برابر طرفداران کاندیداهای دیگر هستند خبرهایی شنیده می شود که نیروهای امنیتی با انها برخورد می کنند. تفاوت و تبعیض تا چه حد؟

پ.ن: اخبار بدی شنیده می شود که ممکن است کار انتخابات به جاهای باریک کشیده شود. امیدوارم با عقلانیت طرفین سیاسی(به جز گروه احمدی نژاد که بعید می دانم با عقلانیت میانه ای داشته باشد) ماجرا ختم به خیر شود.

آمین

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 15:27  توسط مرتضی اصلاحچی  | 

فکر می کنم شما هم بعد از دیدن مناظره موسوی و احمدی نژاد همان حالی را داشتید که من داشتم. بنده حقیر پس از دیدن این مناظره ترجیح دادم به جای اینکه بخوابم به سر کار بروم و چقدر خوب شد که رفتم چون از فضای خبری ایجاد شده بهترین استفاده را کردیم و این به خاطر این بود که دیشب ایران بیدار بود.

 زمانی که با دوستان به محل کار می رفتیم به ناگاه ساعت 1 نصف شب با ترافیک شدیدی در چهار راه ولیعصر مواجه شدیم و با همراهان تصمیم گرفتیم که بقیه مسیر را پیاده برویم.  در این چهار راه با صحنه عجیبی مواجه شدیم.

 طرفداران احمدی نژاد در حالی که عکس های او را در دست داشتند پای بر زمین می کوفتند و عربده می کشیدند. دست می زدند و هلهله شادی سر می دانند و لمپن وار به سبک فیلم اخراجی ها شعار می دادند. موتور سواران و ماشین سواران هم بوق زنان در خط ویژه ویراژ می دادند که ثمره این ویراژه ها برخورد با یک عابر پیاده بود که خوشبختانه به خیر گذشت.

 باید به این مسئله هم توجه کرد شادی و پای کوبی و دست افشانی نیروهای ولایتمدار بسیجی در شرایطی انجام گرفت که امروز سالروز فوت بنیان گذار انقلابی است که ایشان دم از پیروی از آرمان های آن را می زنند.

 بگذریم. به نظرم مناظره بسیار عجیب و غریبی بود. احمدی نژاد تمام خطوط را شکست و مرزها را به هم ریخت و اینقدر مثلن افشاگری کرد که من گفتم الان است که علیه رهبر هم چیزی بگوید. احمدی نژاد در کمال وقاحت از کسانی اسم برد که در آن جلسه حضور نداشتند تا از خود دفاع کنند و فارغ از اینکه آنها پاک اند یا ناپاک فکر می کنم اینگونه عمل کردن خارج از مدار انصاف است.

 باید به این نکته نیز توجه کرد که رئیس دولت نهم با اینکار خود اصل تفکیک قوا را زیر پا گذاشت  و وارد حوزه کاری قوه قضاییه شد.

 از طرف دیگر اما هرچقدر احمدی نژاد اباهه گری می کرد موسوی با متانت و خونسردی نشسته بود جواب می داد و انگار نه انگار که احمدی نژاد آنطرف میز دارد خودش را تکه تکه می کند و هل من مبارز می طلبد.

احمدی نژاد کار را تا بدانجا پیش برد که عکس زن موسوی را در دست گرفت و با لحنی مسخره گفت: "آقای موسوی از پرونده آموزشی یه خانوم بگم. بگم. بگم" موسوی هم گفت بگو و احمدی نژاد هم گفت. حالا چه گفت؟ گفت که زهرا رهنورد مدرکش مشکل دارد. آخه اخوی یه چیزی بگو بگنجه.

 در کل احمدی نژاد ذات خود را فاش کرد و فکر می کنم این مناظره نقطه عطفی در تاریخ سیاسی ایران بود. به نظر من این مناظره خیلی مسائل را روشن خواهد کرد. من فکر می کنم نتیجه این مناظره به نفع موسوی خواهد بود. البته نباید از تاثیر حرف های احمدی نژاد روی قسمتی از مردم هم غافل بود.

گذشته از نتیجه سیاسی این مناظره به گمان من اخلاق، خویشتن داری ومتانت موسوی ستودنی بود.

پ.ن: دیشب تا صبح نخوابیدم والان از زور خواب چشم هایم را به زور نگه داشتم برا همین نمی دانم چه نوشته ام. اگر متن مشکلی دارد ببخشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 9:20  توسط مرتضی اصلاحچی  | 

انزجار از همه چیز و همه کس از سرو کولم بالا میرود. این فضای انتخاباتی دارد حالم را بهم می زند و هر روز دعا می کنم که ایکاش ژورنالیست نبودم تا مجبور نباشم روزی ۱۰ ساعت این فضای پر از تعفن را تحمل کنم.

سایت ها هر روز پرند از اخبار درگیری طرفداران کاندیداهای مختلف که به یکدیگر می پرند و به جایی که کاندیدای متبوع خویش را تبیین کنند، کاندیدای رقیب را تحقیر می کنند. وضعیت طرفداران دو کاندیدای مثلن اصلاح طلب با احمدی نژادی ها روشن است اما آنچه که اذیتم می کند طرز برخورد طرفداران موسوی و کروبی با یکدیگر است.

اصلن برایم قابل درک نیست که چرا این دو گروه احمدی نژاد را رها کرده اند و غضنفر وار به یکدیگر می پرند. اصلن نمی توانم درک بکنم که چرا بعضی از اینها حاضرند دور بعد مجددن احمدی نژاد رئیس جمهور شود اما کاندیدای اصلاح طلب رقیب رای نیاورد. یعنی رای آوری کاندیدای خود مهم تر از سرنوشت مردم و کشور است. یعنی کم کردن روی دوستانی که در طرف دیگر جناح اصلاحات قرار دارند اینقدر مهم است که همه چیز فراموش شود و بدترین توهین ها و تهمت ها نثار یکدیگر شود.

اگر نفعی در میان بود لااقل یک توجیه برای این برخوردها وجود داشت اما مسئله این است که تمام اینها هیچ نفع شخصی ای از رئیس جمهور شدن کاندیدای دلپذیرشان نمی برند و صرفن از سر احساس و کنار گذاشتن عقل اینگونه رفتار می کنند.

این واقعیتی است که در زمان انتخابات برخلاف تمام ژست های عقلانی چیزی که یافت نمی شود عقل و عقلانیت است.

واقعن باید نشست و نگریست و گریست به حال کسانی که سینه چاکانه به دنبال کاندیداها می دوند و بعد از انتخابات هم به دنبال کار و زندگی خویش میروند و همه چیز را فراموش می کنند و چه بسا سرخورده می شوند.

نمی دانم چکار میشود کرد و چه می شود گفت. این روزها کارم این شده است که اخبار را بخوانم و بخندم، جدال های مسخره فیس بوکی را ببینم و پوزخند بزنم.

همین وبس.

پ.ن۱: من به یکی از این آقایان رای می دهم اما تجربه ای که طی چند سال فعالیت سیاسی کسب کرده ام بهم می گوید به گونه ای عمل نکنم که بعدن جای دفاع نداشته باشم.

پ.ن۲: دوستان به خدا تب تند زود عرق می کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 15:16  توسط مرتضی اصلاحچی  |