تبليغاتX
کورسو
بازیگری که دوستش داشتم جمعه بیست و هشتم تیر 1387 12:21
خسرو شکیبائی هم رفت به آنجا که همه باید بروند. من صدای او را خیلی دوست داشتم. یادم نمی رود وقتی فیلمی از او می دیدم گاهی اوقات چشمانم را می بستم تا لذت صدای نابش را بچشم.

                                    

این شعر را به هنر ماندگارش تقدیم می کنم:

مرگ را روبروی خویش

روی نیمکت زندگی بنشان

وبه او با زبان بی زبانی بفهمان

خدائی که خداست،چونکه خداست

مرا پیش از آنکه باید به دست تو نمی سپارد.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 14:54

دیروز هم تشییع جنازه پسر عمه ام بود و هم نامزدی دختر دائی ام و من مانده در این بین که باید برای پایان زندگی پسر عمه جوان اندوهگین باشم یا شادمان از آغاز زندگی مشترک دختر دائی؟؟؟؟

به هر حال بنا بر رسم مرده پرستی ایرانیان و غم جوانمرگ شدن پسر عمه سی و چند ساله ،شرکت در مراسم عزا سمبه پر زور تری از شادی داشت.

گویا این چند وقت طبع شعرم دست بالا پیدا کرده است. من هروقت افسرده و غمگینم شعر می گویم. درنتیجه این چند وقت افسرده و غمگین بوده ام.( یک استدلال کاملا منطقی)

 

زندگی استفراغی است

که هر روز، هر ساعت ، هر لحظه

آنرا غرغره می کنیم

و خوشحالیم که هست از پی امروز فردائی

غافل از اینکه بوی تند استفراغ هر روزی

شامه هامان را فلج کرده است.

 

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 17:15

صبح که خبر بازداشت محمد و بهاره را شنیدم یک لحظه مات و مبهوت ماندم که یعنی چه؟

زندان عجب گیرائی ای دارد که کسی یکبار آنرا ببیند طالب دیدارهای دیگر می شود و گویا دل بریدن از آن به این راحتی ها نیست.

این شعر فی البداهه به ذهنم آمد:

فردا نیز روزی دگر است

گرما ی تابستان

یخ می زند روی تنم

با یک خبر.

و چون درختی

که هر از گاه

گاه و بی گاه

می خورد بر پیکر خشک و نحیفش

یک تبر ، می کشم آه.

و به آفتابی که چندی است

برده از یاد تابش نور مداوم بر تن ما

می کنم پشت.

و لب به نجوا ، درد دل گویان

خواهم گفت با خویش،

فردا نیز روزی دگر است.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

دوشنبه هفدهم تیر 1387 22:33

روایتی غیر رسمی از یک هجده تیر کذائی 

زمان زود می گذرد، واقعا خیلی زود.

چه کسی باورش می شود فردا سالگرد بازداشتمان باشد؟ یک سال گذشت به همین سادگی.

انگار همین دیروز بود که من شب 18 تیر تا صبح در خانه دوستم  پلی استیشن بازی می کردم.

انگار همین دیروز بودکه با یک تلفن از خواب بیدار شدم و فهمیدم که بچه های شورا مرکزی را ساعت 6 جلوی پلی تکنیک بازداشت کرده اند.

انگار همین دیروز بود که از ایستگاه مترو طالقانی بیرون آمدم و اتفاقی عبدالله را دیدم وسوار بر ماشین او به دفتر ادوار رفتیم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

دوشنبه هفدهم تیر 1387 21:43

حمله اسرائیل به ایران از حرف تا عمل

اگرچه ایران در زمان سلطنت پهلوی دوم متحد استراتژیک اسرائیل در خاورمیانه بود و به مدد این رفاقت در میانه دهه هفتاد میلادی آنگاه که اعراب رژیم اشغال گر قدس را تحریم کردند و به آن نفت نفروختند ، ایران از فروش نفت به اسرائیل سودی کلان به دست آ ورد، اما زمانی که جمهوری اسلامی جای سلطنت پهلوی را گرفت ورق برگشت و دوستی ایران و اسرائیل جای خود را به دشمنی داد و در عوض اعراب برخلاف گذشته اسرائیل را به عنوان واقعیت پذیرفتند و با آن از سر سازگاری درآمدند تا جمهوری اسلامی ایران به تنهائی بار حمایت از مردم فلسطین را به دوش بکشد......


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

یک مثلا شعر دیگر پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 0:32

فهم اجباری

در کویر کلمات راه می روم

بدون شعری که عطش وحشی ام را فرو نشاند

درون شنها شنا می کنم از فرط ناچاری

و اجبار را

از انتخاب خود کشی

یا مرگ، زیر پای برگ زرد پائیزی

می فهمم.

                                                                 گفته شده در ۱۸/ ۱۰/ ۸۶

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

کودک بیچاره پنجشنبه ششم تیر 1387 22:38

می گفت باید حکومتی بر سر کار باشد که در آن نه کارگری وجود داشته باشد ونه کارفرمائی ، نه انباشت سرمایه ای  ونه فقری. مارلبرو می کشید و از کارگری می گفت که پول یک پاکت سیگار 57 را ندارد، کاپوچینو می خورد و از فقیری حرف می زد که غذای هر وعده اش نان وچائی است، کیک می خورد و از کسانی می گفت که تا به حال پای سیب ندیده اند.

بعد از دو ساعت خوشحال از اینکه دو نیروی جدید جذب کرده است فاتحانه 15 هزار تومان پول کافی شاپ را حساب کرد، پالتواش را پوشید و بیرون رفت. گوشه پیاده‌رو کودک دست‌فروشی را دید که از شدت سرما چمباتمه زده است. از کنارش رد شد وگفت: کودک بیچاره!

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

یک مثلا شعر دیگر سه شنبه چهارم تیر 1387 13:8

تف سربالا

باید ببخشید، ولی

توئی که می دانی تفِ سربالا

لاجرم روی صورت است

چرا تف سربالا می شوی برای صورتم؟

راستی چرا، فقط وقتی آب سربالا می رود قورباغه ها ابو عطا می خوانند؟

وچرا دنده‌ی یکِ ماشینِ کهنه، در سربالائی ناله می کند؟

وباز هم چرا کسی که سرش را بالا بگیرد در این دنیای وانفسا،

توسری می خورد؟

وچرا برای دیدن بعضی ها

باید اینقدر سر را بالا گرفت تا کلاه از سر بیافتد.

سرِ بالا ، گردن درد می آورد آخر.

تا حالا فک‌ریدی اگر

سربالائی نبود، تکلیف سرپائینیِ کوچه پشتی چه می شد؟

و دیگر ارتفاع صفر محلی از اعراب داشت آیا؟

تکلیف من با این سربالائی ها چیست؟ تف سربالا!

                                                                          گفته شده در ۱۴/۱۰/۸۶

 

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |