تبليغاتX
کورسو
جیب برها به مترو می روند پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 13:17

دل توی دلش ، دل دل می کرد ، ضربان قلبش حسابی بالا رفته بود، لباس های خیس عرق به تنش چسبیده بودند و کم مانده بود از شدت استرس عق بزند و بغل دستی هایش را با دل شوره اش شریک کند. علیرغم همه اینها هر طوری بود باید این کار را می کرد، چاره ای جز این نداشت، همه راه ها به بن بست رسیده بودند و این آخرین راه بود که بالاجبار باید امتحان می کرد. چند روزی به تقلید از هنرپیشه فیلم جیب برها به بهشت نمی روند، این دو تا انگشتش را این جوری به دیوار، میز یا هر جای دیگری می کوبید تا هم اندازه شوند. نشده بودند ولی برای دل خوش کُنَک، به خودش تلقین می کرد که شده اند.

بهترین جا برای این کار مترو است و بهترین ساعت حول و حوش هفت شب که خلق الله، خسته و بی حال به خانه بر می گردند. ازدحام و فشار جمعیت کار را راحت می کند، به شرط اینکه بر این دل شوره لعنتی غلبه کند. یک ساعتی می شد که در مترو می چرخید اما جرات نمی کرد دست به کار شود تا اینکه یک موقعیت نسبتا مناسب او را به انجام کار واداشت. پیرمردی حدودا  شصت ساله که در ایستگاه، نشسته بر صندلی مشغول رفت و روب جیب هایش بود. جای خالی کنار پیرمرد را دید و وزنش را به صندلی تحمیل کرد. پیر مرد پول هایش را شمرد و درون کیف جیبی اش گذاشت و کیف را در جیب داخلی کت کهنه اش جا کرد. یک چک مسافرتی 100 هزار تومانی و هفتاد و پنج هزار تومان پول نقد. 175 هزار تومان رقم قابل قبولی است، سوژه هم که بنابر سن و سالش چندان هوشیار به نظر نمی رسد.

قطار مترو در خط مقابل هو کشان آمد، بارش را تخلیه کرد ، دوباره بارگیری نمود و رفت. به جمعیت که تند تند راه می رفتند تا زودتر به پله برقی برسند نگاه کرد. سعی کرد از روی قیافه ها حدس بزند چه کسانی دزد هستند. نتوانست دقیقا کسی را دزد بکند ، همه، هم می توانستند باشند و هم نه.

-اگر کیف در جیب پشتی شلوار بود کار راحت تر می شد.

راست می گفت، تو این جیب یه کم سخت است به خصوص برای او که تازه کار است وهنوز دستش راه نیافتاده . فکر کرد وفکر کرد.بهترین راهی که به نظرش رسید این بود، زمانی که مسافران در حال پیاده شدن هستند او هم به بهانه پیاده شدن و فشار زیاد جمعیت خودش را به پیر مرد بچسباند و کیف را بردارد واز قطار خارج شود. کار باید با کمی مکث انجام شود تا پس از خروج او، در قطار بسته شود که اگر احیانا پیرمرد متوجه قضیه شد فرصت برای خروج از قطار نداشته باشد.

طرح خوبی است. نفس عمیقی کشید و در دلش یک یا علی گفت. بعد، از اینکه برای دزدی یا علی گفته است ناراحت شد، اما چه می شود کرد، از سر اجبار است و به خدا هزار بار قول داد که بار اول و اخرش باشد. خیلی به پول نیاز داشت.

صدای زوزه قطار را قبل از اینکه به استگاه برسد، شنید. پیرمرد بلند شد و به سمت سکو رفت. چند قدم بعد از او راه افتاد و پشت سرش ایستاد، قطار آمد، ایستاد، درهایش باز شدند و او ناخودآگاه با فشار جمعیت وارد قطار شد. قطار بیش از آنچه که فکر می کرد شلوغ بود، در این شلوغی هر نوع برخوردی حتی مالش های محرک جنسی می تواند غیر ارادی و عادی جلوه کنند. درست کنار دست پیرمرد  قرار داشت، چند نفس عمیق کشید وعرق کف هر دو دست را با شلوارش پاک کرد. می خواست در همین ایست گاه اول کار را تمام کند چون دلش را نداشت به قضیه لفت و لیس بدهد.

صدای زن توی سقف قطار اعلام کرد: ایست گاه....... سرعت قطار کم کم ، کم شد و ایستاد. درها با چند سوت کوتاه باز شدند، چند نفری پیاده شدند اما او کمی صبر کرد و یکهو مثل کسانی که از ترس حرکت قطار بدون توجه به دیگران لگد کنان همه را رد می کنند تا از قطار پیاده شوند خودش را به پیر مرد چسباند، دست در جیبش کرد و محتوی آن را بیرون کشید.

صدای حرکت قطار را که از پشت سر شنید نفس راحتی کشید. مشتش را باز کرد تا حاصل زحمتش را ببیند، اما به جای کیف یک دیوان حافظ کوچک در دستش بود. دست در جیبی به غیر ازآنکه باید می کرد کرده بود.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

زن و مرد شنبه دوازدهم مرداد 1387 16:47

زن گفت: هفته ديگه عروسي‌ي نوه‌ي دخترِ خاله توران دعوت شديم

مرد فكر كرد: 30 هزار تومان كادو براي پاتختي

زن گفت: پدرشوهرِ دخترِ عمه بتول فردا از مكه برمي گرده

مرد فكر كرد: پنج هزار تومان براي شيريني

زن گفت: راستي يادم رفت بهت بگم، زنِ پسرعمه مامان ام ديروز زائيد

مرد فكر كرد: 15 هزار تومان براي چشم روشني

زن گفت: پسرِ دائي عباس خانه خريده

مرد فكر كرد: 20 هزار تومان براي كادو

زن گفت:..............

مرد فارغ از بقيه حرف‌هاي زن به اين فكر مي كرد كه همين‌طوري دخل و خرج با هم جور در نمي ايد و 150 هزار تومان براي اجاره خانه كم دارد.( هنوز قبض آب و گاز نيامده است). 70 هزار تومان هم براي اين چيز ها بايد جور كند، مي شود 225 هزار تومان. اما از كجا؟

مرد بلند شد و لباس پوشيد كه از خانه برود بيرون.

زن پرسيد كجا مي روي؟

مرد نگاهي به نگاه ابلهانه و دوست داشتني زن انداخت و گفت: دزدي.

در را ارام  بست و از پله ها رفت پائين . پشت سرش نگاه بهت زده ی زن روي در آماس مي كرد و در هوا مي تركيد.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

چَرت و پَرت پنجشنبه دهم مرداد 1387 9:57

وقتی که می روی آنجا و می نشینی جائی که نباید بنشینی. وقتی سرت داغ می شود و می گوئی آنچه را که نباید بگوئی. وقتی هول برت می دارد و می کنی آنچه را که نباید بکنی. وقتی، وقتی، وقتی....

وقتی نمی دانم چه می شود  که من چنان می کنم ، می شود آنچه که نباید بشود. حالا خر بیار و باقالی بار کن، اما مواظب باش که باقالی ها روی قالی نریزد چون آن‌وقت کسی که به باقالی حساسیت دارد(شاید خودم) یکی بر می دارد ،می خورد و لبش باد می کند و آن‌وقت باد می وزد و کلاه از سر آی با کلاه بر می دارد و آی با کلاه می شود آی بی کلاه ،چون فقط همان یک کلاه را دارد و پولی هم ندارد تا یک کلاه دیگر بخرد.

پول ندارد چون کار ندارد ،کار ندارد چون کار پیدا نمی شود، خیلی دنبال کار گشته است اما پیدا نمی شود. پول نفت هم که هنوز سر سفره نیامده است و از یارانه نقدی هم هنوز خبری نیست. برق هم که مرتب قطع می شود وآدم را از کار و زندگی می اندازد و من مجبور می شوم از سر بی برقی و بی پولی و بی..... کورمال کورمال از توی کیف ،کاغذ و قلمی بردارم با چشم بسته که نه با چشم باز بنویسم و نتوانم بخوانم که چه می نویسم ،آخرسر هم بعد از دو ساعت که برق آمد شاهکار خودم را ببینم که این چرت وپرت ها شده است و هرچه با خودم کلنجار می روم باورم نمی شود که این اراجیف کار من است، اما هست. بیچاره آی با کلاه که چون من دیوانه ای شرح بی کلاهی اش را می نویسد.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

داستان دوشنبه هفتم مرداد 1387 22:31

قاتل،مقتول

وقتی دستش را گذاشت روی گلویم و محکم فشار داد، نمی دانستم باید بپذیرم یا نه؟ اگر می پذیرفتم می مردم ، چون خفه می شدم. اما اگر نمی پذیرفتم باید با او گلاویز می شدم و این احتمال وجود داشت که حین مجادله یا من کشته شوم یا او، یا من بگریزم یا او.

خوب من نمی خواستم بمیرم پس دستش را از روی گلویم برداشتم و باهاش درگیر شدم و حین این کش‌مکش نمی دانم چه شد که او مرد. خالی نمی بندم ها واقعا نمی دونم چی شد! می فهمی؟

اوئی که باید می کشت، مرد.  و منی که باید می مردم، کشتم. خوب حالا من ماندم و یک جنازه روی دستم. یک راه این بود که می رفتم پیش پلیس و می گفتم: جناب سروان، متاسفانه من یک آدم کشته ام و از این واقعه ، واقعا متاسفم، کاری است که شده. آن‌وقت جناب سروان می گفت: چرا کشتی؟ من هم می گفتم برای اینکه... چون.... نه من نمی توانم این‌را بگویم چون خودم محکوم می شوم به اینکه کسی را تحریک کرده ام  قتلی انجام بدهد، ولو قتل خودم. نه این راه خوبی نیست.

راه دیگر این بود که او را همین جا یعنی همان جا چال کنم و بروم پی کارم. او را چال کردم ورفتم پی کارم، اما درحین این رفتن پی کار، کسی مرا دید و لابد به همان جناب سروان که قرار بود پیشش بروم، گزارش کرد. در نتیجه من شدم یک قاتل فراری و بازداشت شدم. هرچقدر هم که بعدا گفتم والله اینطوری، بالله اونطوری، کسی باور نکرد که نکرد که نکرد.

حالا من بعد از کلی مصیبت وبدبختی قرار است اعدام بشوم و مثل سگ پاکوتاه پشیمانم که چرا نگذاشتم آن انسان شریف که حالا می فهمم بنده خدا خیرخواه من بوده، مرا بکشد. آن‌موقع می مردم ،الان هم می میرم، اما فرقش این است که اونجوری یک مقتول بودم که به خاطر مرگم شاید کسی اعدام می شد، اما اینجوری یک قاتل ام که به خاطر قتل کسی حتما اعدام می شوم.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

یک مثلا شعر یکشنبه ششم مرداد 1387 13:48

شب

شب زمانی است که ما

پشت دیوار نگاه

چشم بپوشیم

به ترس محکوم به مرگی

که دوبار

خنده ای کشته به دست.

شب زمانی است  که جسدها

زیرخاک، لای کفن

عشق‌بازی می کنند

با تعفن های هم.

شب زمانی است که ما

مرگ خود را به نظاره نشینیم.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

داستان سه شنبه یکم مرداد 1387 19:28

مرده ای بر قبر خویش

خاک ، خاک ، خاک همه جا را گرفته است. باد که می وزد، خاک روی لباس ها می نشیند و چادر مشکی زنها و پیراهن مشکی مردها چند درجه از سیاهی خود را از دست می دهند و به رنگی در می آیند که پیشتر آسفالت خیابان با آن خو گرفته است.

آفتاب تند ظهر تابستان ، پوست ها را ملتهب کرده است و صورتها دیگر برای سرخی نیاز به سیلی ندارند. چشم ها کاسه خون است، هم به خاطر گریه زیاد، هم برای خاکی که از لای پلکها جائی برای خود درون چشم می یابد.

صدای هم‌همه  همه را منگ کرده است. اینطرف ملقن اورادی به گوش مرده ای می خواند .  آنطرف تر نوحه خوانی بد صدا در غم پدری می خواند که فرزندانش آرام گوشه قبر ایستاده اند. دور تر کسی به زبان ترکی چیزهائی می گوید. مردم دسته دسته دور قبری ایستاده اند و گریه می کنند و بر سرو صورت خود می زنند. مادرم را می بینم که گوشه ای نشسته است و زنانی که همه‌شان را می شناسم دور ش نشسته اند و بهش دل داری می دهند. یکی می گوید غم پسر بسیار سنگین است، دیگری می گوید خدا صبرت دهد ، آن‌یکی می گوید گلچین زمانه عجب می برد و مادر فارغ از همه اینها به گودالی که گوری است برای یک تن ،زل زده و اشک می ریزد. دیگر توان ندارد مثل دیروز بی تابی کند. دو روز است چیزی نخورده ، نخوابیده  و یک‌ریز گریه کرده است و خود را زده. اما الان فقط نشسته است و اشک می ریزد. نه اینکه نخواهد. نه! نمی تواند.

من در تمام این دو روز یک گوشه ایستاده ام و فقط نگاه کرده ام. آرام در گوشه ای . کسی متوجهم نشده است. کلمه ای حرف نزده ام و کاری نکرده ام. آخر نمی توانم کاری کنم. فقط می ایستم و نگاه می کنم که چه می شود و الان هم از این بالا همه را می بینم ، کسی از دیدم خارج نیست، خوب جائی را انتخاب کرده ام.

آمبولانس آمد ،سکوت شکست و دوباره گریه و ناله و زاری شروع شد. بر سر زدن و بی تابی آغاز گشت و مادر با انرژ ای که نمی دانم از کجا آورد دوباره شروع کرد. جنازه را از آمبولانس درآوردند . جمعیت راه باز کرد تا جنازه کنار گور برسد.

جنازه را روی زمین گذاشتند تا پدر بیاید و اجازه بدهد که جنازه را در گودال بکنند. چه مسخره! مگر می شود اجازه ندهد. پدر اجازه می دهد و جنازه را در گور می گذارند و ملقن شروع می کند.

افهم یا..... . شوری ایجاد می شود دیگر کسی حال طبیعی ندارد. کسی جنازه را تکان تکان می دهد تا علامتی باشد بر اینکه فهمیده آنچه را که ملقن گفته است.

تلقین تمام شد، باید صورت جنازه را باز کنند تا پدر ومادر برای آخرین بار با پسر خود وداع کنند. صورت باز می شود. و مادر غش می کند و پدر بی تاب را به زور از کنار قبر به کناری می برند. صورتم را می بینم. پف کرده است و سفید تر از حد معمول است. نمی دانم از خودم قشنگ تر شده ام  یا زشت تر؟ کار دارد تمام می شود. مرا رو به قبله کرده اند. سنگ ها را یکایک کنار هم می چینند. دیگر وقتی نیست باید به قبر بروم و کنار خودآرام بگیرم. از درختی که رویش نشسته ام پائین میروم و قبل از اینکه سنگ آخر را بگذارند به قبر می خزم و کار تمام می شود. حالا باور کرده ام که مرده ام.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |