آزمایش دوم اصلاحطلبی
ساموئل هانتینگتون در كتاب موج سوم دموكراسی، آنجا كه به تشریح موج سوم میپردازد پنج مدل را برایگذار به دموكراسی مطرح میكند. یكی از این مدلها «آزمایش دوم» نام دارد و هانتینگتون در شرح آن میگوید: كشوری كه دارای نظام اقتدارگرا است، به نظامی دموكراتیك بدل میشود. حال این نظام دموكراتیك به علت نداشتن بنیادهای اجتماعی برای دموكراسی یا بدین جهت كه رهبران نظام دموكراتیك جدید سیاستهای افراطی در پیش میگیرند كه با عكسالعمل جدی و سخت روبهرو میشود و آن وقت یك حكومت اقتدارگرای دیگر برای مدتی دراز یا كوتاه به قدرت میرسد اما این بار اقدامات موفقیتآمیزی در برپاداشتن دموكراسی صورت میگیرد و حداقل در بعضی بخشها با توفیق روافزونی روبهرو میشود، زیرا رهبران دموكراتیك از تجربه ناموفق دموكراسی در گذشته عبرت گرفته و پند آموختهاند. .........
برای خواندن یادداشت روی ادامه مطلب یا لینک کارگزاران کلیلک کنید.
این یادداشت امروز در کارگزاران منتشر شد.
ادامه مطلب
همیشه درباره این مسئله مشکل داشتم که آیا وقتی بیدارم در حقیقت خوابم و با خوابیدن بیدار می شوم یا اینکه، نه! وقتی بیدارم واقعا بیدارم و وقتی خوابم واقعا خوابم.
یعنی این وضعیت که من الان دارم اینرا می نویسم و دقیقا همین الان تو جلوی مونیتور نشستی وداری آنرا می خوانی در عالم بیداری است؟یا اینکه ما اینها را خواب می بینیم و همه این اتفاقات فقط یک رویا است و در حقیقت وقتی می خوابیم تازه بیدار شده ایم.
آیا خوابیدن سرآغاز بیداری است و بیداری شروع خوابیدن و خواب دیدن؟
پ.ن: در این جمله(این وضعیت که من الان دارم اینرا می نویسم ودقیقا همین الان تو جلوی مونیتور ....) وقتی گفتم من الان دارم می نویسم واقعا داشتم آنرا می نوشتم و وقتی گفتم تو داری می خوانی واقعا تو داشتی(داری) می خوانی. اما زمان ایندو متفاوت است چون همان موقع که من آنها را می نوشتم تو آنرا نخواندی . یک نگاه به تاریخ ارسال پست این مسئله را نشان می دهد.
آیا در این عبارت زمان مرده است؟ آیا زمان واقعا وجود دارد ؟ آیا همه اینها قدرت کلام است؟
نمي دونم درباره چي حرف مي زديم كه بحث رسيد به خودكشي. اون گفت خودكشي كار آدمهاي بزدل ِ و اونهائيكه جرأت زندگي ندارند براي فرار از مشكلات خودشون رو خلاص مي كنند. براي همين هم مي گن طرف خودش رو خلاص كرد. از چي خلاص كرد؟ از مشكلات.
اما من گفتم كه اون در اشتباهه و برعكس آدم هائيكه زندگي مي كنند ترسو هستند. يعني اونها چون جرأت خودكشي كردن ندارند و از مردن مي ترسند، زندگي مي كنند وگرنه اگر يه كم خايه داشته باشند خودشون رو مي كشتند.
نتيجه حرف اون اين بود كه اكثر آدم ها چون زندگي مي كنند دل و جرأت دارند و نتيجه حرف من اين بود كه اكثر آدمها چون خودكشي نمي كنند بزدل هستند. از اينجا بود كه كه بحث به جاهاي باريك كشيده شد. اون ازم پرسيد كه آدم با دل و جرأتي هستم يا نه؟ منهم كه نمي خواستم جلوي اون كم بيارم گفتم معلومه كه هستم. اون گفت پس همين الان خودتو بكش كه اگر نكشي يعني حرفات زر ِ مفت بوده و چيزي لاي پاهات نيست. منكه خيلي بهم برخورده بود جَلدي پريدم تو آشپزخانه و بزرگترين چاقوي موجود رو از تو كابينت برداشتم و برگشتم تو اتاق. نشستم روي كاناپه و دستم را گذاشتم روي ميز و آنچنان با چاقو روي دستم كشيدم كه رگها كه هيچ، گوشت و تاندون هم بريده شد وكارد به استخوان رسيد. اينجوري بود كه من مردم.
حالا تو بگو ببينم چه جوري مردي وسر از اين برزخ درآوردي؟
به برکت بیکار شدن با سرعت نور دارم کتاب می خوانم. ظرف ۳ روز کتاب "بیوتن" امیر خانی را خواندم و الان فقط می تونم بگم حیف ۶۵۰۰ تومان پول و وقتی که برای این کتاب خرج کردم. هرچقدر از "من او" خوشم اومد از این کتاب بدم اومد. اینقدر خورد تو ذوقم که احتمالا دیگه از امیرخانی چیزی نخونم حتی اگه بگن شاهکاره.
کتاب به لحاظ منطقی دچار مشکله. یه جانباز بسیجی تو قطعه شهدا عاشق یه دختر بزک کرده گوگوری مگوری از فرنگ اومده می شه و به خاطر این دختر کار و زندگیش رو ول می کنه و می ره امریکا.
از قضا این آدم از اون دست بسیجی هائیکه هنوز تو حال و هوای جبهه است و الهی قلبی محجوب. امکان نداره از شخصیتی که امیرخانی ساخته چنین کاری سر بزنه. برای همینه که کتاب تو ذوق می زنه و ارتباط گیری با شخصیت رو سخت می کنه. کتاب جوابی برای اولین سئوال خواننده نداره که چرا ارمیا به امریکا می ره و عشق او به ارمیتا هم اصلا پذیرفتنی نیست.
ارمیا تو ایران مهندسه و دست از قضا تو یکی از عظیم ترین پروژه های ساختمانی ایران(مصلای تهران) مسئولیت داره که همین نشون می ده از اون دست جنگ رفته هائی که سوراخ دعا رو پیدا کرده. حالا این ادم می ره امریکا و کارهائی مثل رانندگی و قصابی می کنه...... با عقل جور در نمیاد.
اگر امیرخانی می خواست تقابل فرهنگ ایران و امریکا رو نشون بده سوژه های بهتری می تونست پیدا کنه و نیاز نبود که شخصیتش رو بفرسته امریکا. اگر هم می خواست شرحی از مهاجرین بده نیاز نبود چنین شخصیت نامانوسی خلق بکنه ،اگر هم می خوست درباره بازماندگان نسل جنگ رفته ها بنویسه هر چیزی با عقل جور در می آمد جز اینکه اون شخصیت بره امریکا.
گذشته از محتوی کتاب امیرخانی شگرهای داستانی خاصی نیز رو نکرد و بعضی کارهاش هم بیشتر لوس بازی بود.
تو این چند روز اینقدر حال و روزم افتضاح بود که چیزی ننوشتم. الان هم چیز خاصی ندارم بگم جز اینکه حالم به هم می خوره از این زندگی مزخرف و از این دنیای گه گرفته کوفتی.
همین.
دیشب ساعت۳ خوابیدم و صبح با کلی بدبختی از خواب بیدار شدم تا سر وقت به برنامه برسم. برنامه را رفتم و دو ساعت سخنرانی را نوشتم و سریع به خبرگزاری رفتم تا متن گزارش را پیاده کنم. کامپیوتر را روشن کردم. اما هرچه سعی کردم نتوانستم وارد صفحه تحریریه بشم. اول فکر کردم سیستم مشکل داره اما نگو رمز عبورم را باطل کرده اند. رفتم سالن غذا خوری تا نهار بخورم اما دیدم اسمم تو لیست نیست. یه خورده به قضیه شک کردم وزنگ زدم به دبیر سرویسم. گفتم آقای دبیر سرویس چرا صفحه تحریریه ام مشکل داره؟ دبیر سرویس بعد از یه کم مِن مِن کردن گفت که دیروز مدیر عامل خبرگزاری خواستش و گفته که این آقا(یعنی من) عضو دفتر تحکیم بوده است ،سابقه سیاسی بدی دارد، دوبار زندان رفته است و با دادگاه سروکار دارد و از این جور حرف ها و خلاصه آخر کلام این است که نباید دیگر در این خبرگزاری فعالیت کند. بعد هم دبیر محترم کلی هندونه زیر بغلم گذاشت که خوشحاله که سه ماه تو اون سرویس بودم و از کارم خیلی راضیه و قس علی هذا....
نتیجه اینکه من بعد از سه ماه کار در سرویس اندیشه خبرگزاری مهر به خاطر سابقه فعالیت سیاسی ام اخراج شدم.
آزموده را آزمودن خطاست
یادداشتی پیرامون دفتر تحکیم
قبل از اینکه وارد اصل مقاله شوم بیان دو نکته را ضروری می دانم.
1. آنهائی که من را می شناسند و از خط و مشی سیاسی گذشته من اطلاع دارند ممکن است با خواندن این یادداشت متعجب می شوند. این مقاله در ستایش محافظه کاری نیست و اصلا درصدد نیست فرار از مشکلات را تئوریزه کند، بلکه بر آن است تا نشان دهد که دفتر تحکیم باید با عقلانیت بیشتری حرکت کند.
2. در این یادداشت بیش و پیش از هرکسی خود را مورد خطاب قرار میدهم و این را نوعی انتقاد به خود تلقی می کنم. بنابراین لطفا کسی به خود نگیرد.
برای گروه هائی که فعالیت سیاسی می کنند، بازبینی عملکرد گذشته و نقد آن، برای پی بردن به اشتباهات و جلوگیری از تکرار آنها امری ضروری تلقی می شود. ضرورت این امر در مواقعی که یک جریان در موقعیتی سخت قرار دارد و به نوعی گرفتار زیست در بحران است بیش از پیش خود نمائی می کند......
برای خواندن مقاله روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب
۱.چند روزی است که زور می زنم چیزی برای وبلاگ بنویسم اما اینقدر ذهنم درگیره مسائل و کارهای روزمره شده که نتونستم چیزی بنویسم. راستش یه چیزائی نوشتم اما سرنوشت شان این بود که بدون اینکه خوانده شوند سر از سطل آشغال در بیاورند. البته مجموعه داستانی که دارم رویش کار می کنم پیش می رود،البته یواش. خیلی یواش.
۲.بعضی وقت ها یکهو از زمین و زمان کار روی سر آدم می ریزه که اگر روز به جای ۲۴ ساعت ،۴۲ ساعت هم باشه باز وقت کم می آید و بعضی وقت ها هم از فرط بیکاری همون ۴ ساعت هم برای یک روز اضافه است. نمی دانم خوشبختانه یا متاسفانه الان گرفتار وضعیتی ام که وقت کم می آورم.
۳.تو این چند وقت اینقدر با خودم بوده ام که فکر می کنم تکراری شده ام اما چه می شود کرد روزمرگی سرنوشت محتوم همه کسانی است که ..... زن می گیرند. چون باید کار کنند تا پول در بیاورند. البته به اندازه زمانی که مسافر کشی می کردم دچار روزمرگی نشدم. خوبی خبرنگاری اینه که تنوع داره اما به هر حال کار کردن آدم رو الینه!!! می کنه.
۴.خیلی تلاش کردم تا طرف سیاست نرم اما انگار نمی شه. یک وقت کسی فکر نکنه که خدای ناکرده دوباره کار سیاسی رو شروع کردم ها(زبانم لال) نه!! یکی دو تا مطلب سیاسی از نوع مجاز نوشتم که خیلی دارم کلنجار می روم منتشر نکنم.
پ.ن۱: اگر دقت کرده باشید در این متن بعضی کلمات شکسته و بعضی سالم اند.
پ.ن۲: آیا کسی که در پست قبلی دزدی می کند همان کسی است که در پست قبل تر دچار کسری بودجه شده است؟
پ.ن۳: تو مدتی که فعالیت سیاسی می کردم کلی مصاحبه انجام دادم. هم با رسانه های رسمی هم غیر رسمی. هم اینور آبی هم اونور آبی ، هم مکتوب و هم غیر مکتوب، هم صوتی و هم تصویری اما هیچ وقت فکر نمی کردم که خبرنگاری اینقدر سخته. ولی الان زیاد از حد فهمیدم که واقعا خبرنگاری کار سختیه به خصوص اگر پولی که می گیری خیلی کمتر از کاری باشه که انجام می دهی.

