تبليغاتX
کورسو
سیلی فیلتر صورت فرارو را هم نواخت چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 12:0

دیشب ساعت ۱۲ بود که خبردار شدم فیلتر شدیم. به همین راحتی بود که اس ام اسی رسید گفت که دسترسی به سایت غیر ممکن است و کاشف به عمل آمد که بله فیلتر شدیم.

این هم حکایت روزنامه نگاری ما در سرزمین آزادی های مطلق است. ما تلاش مان بود تا در سایت فرارو با یک روند منطقی و عقلانی و در چارچوب قوانین فعالیت کنیم اما مثل اینکه آقایان نمی خواهند در انتخابات ریاست جمهوری رسانه تاثیر گذار مستقلی فعالیت کند. یاس نو پس از یک شماره توقیف شد و اکنون سایت (فرارو) فیلتر می شود.

این دومین بار است که این سایت به محاق توقیف می رود اما مسئله این است که طی چند ماه گذشته ما توانستیم فرارو را به یک سایت تاثیر گذار و پربیننده تبدیل کنیم. میانگین بازدید فرارو الان روزی ۱۰۰هزار است و راه چندانی تا رسیدن به ۱۰۰ سایت اول ایران نداریم اما اکنون مخاطبان هنگام بازدید از سایت با پیام فیلترینگ مواجه می شوند.

هنوز معلوم نیست فرارو توسط چه نهادی و به چه دلیلی فیلتر شده است و فعلا در حال پیگیری این مسئله هستیم. الان نمی توانم بیشتر از این بنویسم. حس و حال ندارم و اعصابم خورد است.

پ.ن: تا وقتی که سایت رفع فیلتر شود از آدرس زیر می شود استفاده کرد: www.fararoo.ir

 

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

دوست خوبم، "عیار ادعا" دیگری باید سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 16:59

دوست عزیر و گرانقدرم عبدالله مومنی روزنامه وزین اعتماد ملی را مزین کرده است با مطلبی به نام "عیار ادعا". منطنق یاداشت ایشان مرا بر آن داشت تا چیزی بنویسم و حرف هایی را بازگو کنم.

ایشان که به حمدالله به جمع یاران مهدی کروبی پیوسته است و چند صباحی است که پیوسته در ارگان حزب ایشان مطالبی را می نویسد آقای جلایی پور را مورد عتاب قرار می دهد که لحن انتقاد وی به دکتر سروش پسندیده نبود. من قصد دفاع از جلایی پور را ندارم و اصولا هیچ گونه حرف و کنش غیر اخلاقی را تایید نمی کنم و هدف ار نوشتن این مطلب نیز دفاع از کسی یا رد دیگری نیست بلکه قصدم این است تا مطالبی که پس از خواندن مطلب دوستم عبدالله به ذهنم متبادر شد را مکتوب و با دیگران در میان بگذارم.

1.ایشان عیار ادعا را اینگونه شروع کرده اند: « روشنفکران خصوصا در جوامع در حال گذار از جمله گروه های مرجع اجتماعی محسوب می‌شوند چرا که روشنفکر با حرکت در شکاف سنت و مدرنیته می‌کوشد جامعه را از گردنه‌های گذار به سلامت عبور دهد، البته با تاکید بر اینکه روشنفکری مفهومی است قابل مناقشه و با تعاریف گوناگون باید گفت در این گونه جوامع بسیاری چشم و گوش به تحلیل‌های روشنفکران میسپارند، انتخابات نیز موسمی است که بازار سیاست گرم میشود ولاجرم گوش‌ها هم برای شنیدن تیزتر.»

ایشان روشنفکران را در جوامع در حال گذار گروه های مرجعی دانسته اند که مردم با توجه به پیشنهاد آنها اتخاذ تصمیم می کنند و در نتیجه از آنجا که آقای سروش به عنوان یک روشنفکر از آقای کروبی حمایت کرده است پس لابد مردم با توجه به نظر او رای خواهند داد.

شاید منطق ایشان در دنیای ذهن قابل قبول باشد اما تجربه نشان داده است که لااقل در کشور ما به عنوان کشوری در حال گذار اینگونه نیست و در بسیاری مواقع مردم حرف روشنفکران را به ثمن بخسی نمی خرند.

 شاهد این مدعا انتخابات پیشین ریاست جمهوری است که آقای سروش از مهدی کروبی حمایت کرد و قاطبه روشنفکران نیزابتدا به اردوگاه معین پیوستند و سرانجام نیز حامی هاشمی رفسنجانی شدند، اما نتیجه امر را همگان دیدیم. اگر استدلال ایشان صحیح بود نتیجه انتخابات پیشین باید چیزی به جز انتخابات محمود احمدی نژاد می شد اما در نهایت دیدیم که تبلیغ های قلمی و کلامی روشنفکران که هیچ حضور خیابانی آنها نیز تاثیری در تصمیم مردم نداشت.

پس بهتر است ایشان در تحلیل های خود واقع نگرانه تر نگاه کنند و نقش و جایگاه روشنفکران و اهل اندیشه را بیش از حد واقعی آن تصور نکنند چون اولین لازمه یک کنشگر سیاسی نگاه واقع بینانه و صحیح نسبت به جامعه است.

به سختی می توان عنوان کرد در جامعه ای که میانگین  تیراژ روزنامه های آن به ده هزار نسخه نمی رسد و کتاب نیز در خوش بینانه ترین حالت سه هزار نسخه چاپ می شود( این تیراژ الزاما به معنای خریداری و خوانده شدن نیست) روشنفکران را گروه مرجع اجتماعی دانست.

اگر نقش روشنفکران را در جامعه در حال گذار ایران با جامه گذار کرده فرانسه چهل سال پیش مقایسه کنیم متوجه می شویم که در کدام جامعه روشنفکر نفوذ دارد و حرفش خریده می شود و رای اش تاثیر گذار است.

در دهه شصت میلادی ژان پل سارتر نفوذ بالایی نه تنها در میان دانشجویان و قشر نخبه فرانسه داشت بلکه حرفش نقش به سزایی در تصمیم گیری سیاسی جامعه فرانسه داشت و زمانی که او برای کمک به یک روزنامه نسخه های آنرا در خیابان می فروخت این اطمینان وجود داشت که تمام شماره های آن روزنامه فروخته شود و ما در انتخابات پیشین دیدیم که روشنفکرانی همچون بابک احمدی و خشایار دیهمی به خیابان ها رفتند تا کاندیدای خویش را تبیلغ کنند اما بسیاری از مردم آنها را نمی شناختند و آنهایی هم که می شناختند الزاما به حرف آنها عمل نکردند.

پس خوب است جایگاه روشنفکران، هنرمدان، دانشجویان و ... را بیش از اندازه در نظر نگیریم و آنها را به عنوان گروه مرجع عام لحاظ نکنیم چون هنوز که هنوز است در جامعه ایران منابر نفوذ بیشتری دارند تا روشنفکران و یکی از دلایلی هم که متاسفانه آنها تاکنون نتوانسته اند به عنوان یک گروه مرجع مطرح شوند و حتی جایگاه سی سال پیش خویش را نیز از دست بدهند این است که معادلات واقعی جامعه را چندان لحاظ نمی کنند.

2. گذشته از این مسئله دوست خوبم عبدالله مومنی در ادامه مطلب خویش در دفاع از سروش و انتقاد به مخالفان او نوشته است: « در این میان اظهارات حمیدرضا جلایی‌پور در مورد دکتر سروش و آنچه در حمایت از مهدی کروبی گفته است اگرچه باعث تأسف است اما موجب تعجب نیست، مدتهاست عادت کرده‌ایم به زبان پرکینه كسانی كه به نام اصلاح‌طلبی، با نوک خنجر «بر تن درخت، زنده باد درخت می‌نویسند». مگر سروش چه گفته است که عده‌ای این چنین برآشفته‌اند تا آنجا که در مذمت سروش زبان می‌گردانند و قلم می‌چرخانند؟»

از آنجا که مطلب عبدالله پیش از نامه سروش خطاب به دولت آبادی منتشر شد علی الاصول او این مطلب را هنگام نوشتن "عیار ادعا" نخوانده بود و چه بسا پس از خواندن آن هم افسوس خورده است که چرا آنرا را در دفاع از سروش به رشته تحریر درآورده است.

همگان نامه پدر روشنفکری دینی ایران را خواندند و متوجه شدند که او از اسلام نوین و پوپر و مولوی و... چقدر آموخته است. عبدالکریم سروش با انتشار این مطلب دست محمد مایلی کهن را ازپشت بست تا نشان دهد فقط فوتبالیست های لمپن نیستند که فحش می دهند و اگر کسی خدای ناکرده به ساخت مقدس روشنفکری شان خدشه وارد کند قبا از تن بدر می کنند و با او چه ها که نمی کنند.

انتقاد جزء لاینفک روشنفکری است اما این بدان معنی نیست که روشنفکر در برج عاج خویش بنشیند و زمین و زمان را با چاقوی نقد جراحی کند اما اگر کسی خواست به نقد او بنشیند سرش را گوش تا گوش ببرد.

عبدالکریم سروش که بت فکری بسیاری است که به روشنفکری دینی دل بسته اند، با انتشار این فحش نامه آب سردی بر تن تمام دل بستگان این نحله فکری ریخت و حال من یک سوال از دوست خوبم دارم و آن این است که آیا حاضر است عیار ادعایی در نقد دکتر عبدالکریم سروش بنویسد، یا از آنجا که هر دو حامی کروبی هستند به راحتی از کنار آن خواهد گذشت.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

رای تحکیم برای شیخ مهدی! شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 18:2

دیشب در نمایشگاه کتاب توسط یکی از بچه ها خبر دارشدم که تحکیم در مجتمع رایزن نشست داشت و ماحصل این نشست هم حمایت از شیخ مهدی کروبی بود.( مبارک است ان شاء الله)

بحث من اصلن این نیست که چرا دوستان تحکیمی رای به کروبی دادند و نه موسوی، بلکه حرفم این است که چرا تحکیم اینقدر زیگزاگی عمل می کند. ما در دور پیشینُ انتخابات را تحریم کردیم و حاضر نشدیم پشت سر معین(با تمام شعارهای پرطمطراق اش) و یا حتی همین شیخ مهدی برویم اما در این دوره به ناگهان رای به کروبی از صندوق تحکیم بیرون می آید.

دوستان یک وقت احساس نکنند که رای من به تحریم است که اینگونه نیست، بلکه حرفم این است که اساسن زمین انتخابات عرصه بازی تحکیم نیست که بخواهد از کسی حمایت کند. بیانیه ای که پیشتر درباره طرح مطالبات داده بودند کفایت می کرد و نیازی به چنین حمایتی نبود.

اینکه دوباره تحکیم و ادوار تحکیم بخواهند وارد پروسه انتخابات شوند و برای کاندیدایی ستاد راه بیاندازند و برای او تبلیغ کنند به نظرم صحیح نیست. از نظر من اشکالی ندارد که دوستان با صفت شخصی خود از این یا آن حمایت کنند و یا حتی در ستاد شان فعالیت نمایند اما اینکه بخواهند یک مجموعه را تبدیل به ستاد انتخاباتی بکنند امری ناشایست است.

در این مورد حرف برای گفتن بسیار دارم و بعدن به طور مفصل مطلبی در این باره خواهم نوشت.

پ.ن: از دوستان تحکیم مخصوصن مهدی عربشاهی متشکرم که ما را خبر نکردند.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

اگر پول نداری و مریض شدی، سعی کن بمیری! یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 18:4

پریروز وقتی داشتم درب رب گوجه فرنگی را باز می کردم بر حسب اتفاق انگشت کوچک دست راستم برید. به خاطر شدت زخم و خونریزی زیاد مجبور شدم به درمانگاه بروم. دکتر محترم نگاهی به انگشتم انداخت و گفت: باید بخیه بشه و خرجش ۱۲۰ هزار تومان میشه؟؟؟ (وای چقدر زیاد)

یک مقدار مردد بودم که چه کنم و در نهایت از درمانگاه خارج شدم و به یک بیمارستان رفتم. دکتر دستم را معاینه کرد و گفت باید عکس برداری بشه. عکس را گرفتیم و خوشبختانه استخوان آسیب ندیده بود. سرمی بهم وصل شدم و آمپول کزازی خوردم و آماده شدم که برای انجام بخیه زیر و رو به اتاق عمل بروم. خلاصه اینکه بعد از چهار ساعتم انگشتم بخیه خورد و در نهایت نزدیک به ۷۰ هزار تومان ناقابل خرج یک انگشت بریده با قوطی رب شد.

همه اینها را گفتم که به اینجا برسم که اگر بخیه یک انگشت اینقدر خرج دارد پس یک بیماری جدی چقدر خرج می تراشد؟

مدت زمانی که در بیمارستان بودم همش این فکر در ذهنم بود و چند نمونه هم دیدم که مردمی که به اورژانس می آمدند با شنیدن اینکه اینجا یک بیمارستان خصوصی است و خرجش بالا است ترجیح می دانند درد را تحمل کنند و به یک بیمارستان دولتی بروند.

واقعا اگر یک انسان فقیر که بیمه هم نیست بیمار شود چکار باید بکند؟ یک راه این است که آن بنده خدا سعی کند بمیرد تا به خاطر بیماری چندین میلیون بدهی پیدا نکند.( این منطقی ترین راه است)

پ.ن: پولی که خرج بیمارستان شد را برای نمایشگاه کتاب کنار گذاشته بودم و از این بابت که نمی توانم کتاب بخرم خیلی ناراحت بودم اما وقتی به نمایشگاه رفتم و دیدم کتاب درخوری برای خرید وجود ندارد ناراحتی ام بر طرف شد.

 

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

پدیده ثبت نام کاندیداها چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 18:3

ثبت نام کاندیداهای ریاست جمهوری از دیروز شروع شده است و گویا تاکنون نزدیک به ۱۰۰ نفر ثبت نام کرده اند و احتمالا تاپایان ثبت نام هم حداقل ۵۰۰ نفری نام نویسی کنند. اما از این میان فقط تعداد انگشت شماری که شورای نگهبان صلاح بداند وارد عرصه رقابت می شوند.

من به اینکه شورای نگهبان چرا و با چه مبنایی خلق الله را رد صلاحیت می کند کاری ندارم چون به هر حال آنها شورای نگهبان قانون اساسی هستند و مردم هم علی الاصول کسانی اند که قانون اساسی را زیر پا می گذارند و چه کسی حق دارد و اساسن جرات می کند به مقام شامخ آنها انتقاد کند(زبانم لال).

مسئله جالب این است که افراد فوق العاده طنزی ثبت نام کرده اند. انسان هایی که واقعن باورشان شده است که در میان کاندیداها جایی دارند و با اعتماد به نفس هرچه تمام تر می گویند رقیب ندارند و پیروز می شوند. البته در این میان عده ای هم برای تفریح می آیند تا عکس و فیلمی از شان برداشته شود که به بچه محل های خود پز دهند که سری میان سرها بلند کرده اند و آنها هم بله.

نمونه این افراد، جوانی بود که دیروز با خط ریش پاشنه کفشی و کلاه شاپو و تسبیح و دستمال یزدی و خلاصه تیپ داش مشتی ثبت نام کرد و دست آخر هم برای خبرنگاران یک آهنگ لوس آنجلسی خواند و حال و هوایی به وزارت کشور داد.

گذشته از همه این حرف ها اما یک نکته جالب و ظریف نیز در این بین وجود دارد و آن اوج خرافه گرایی برخی مردم است. بعضی ها علت حضورشان را اینگونه مطرح می کنند که امام علی به خوابشان رفته و از آنها خواسته ثبت نام کنند و یا خواب پدرشان را دیده اند که "تو برو بقیه اش با من" و قس علی هذا.

مخلص کلام اینکه افرادی که همین طوری می روند و ثبت نام می کنند سوژه های خوبی برای مطالعات روانشناسی هستند و این پدیده باید مورد مورد کنکاش جامعه شناختی قرار گیرد که آخر چرا؟؟؟؟

بگذریم، به هر حال تعداد زیادی با هر انگیزه و قصدی می روند و ثبت نام می کنند و بعد رد صلاحیت می شوند و فقط دانه درشت هایی که تایید شده اند می مانند که تو سر و کله همدیگر بزنند. اما پیگیری این یک هفته ثبت نام کاندیداها می تواند ایام خوشی را برای من و شما رقم بزند. من که در این دو روز حسابی خندیده ام شما را نمی دانم.

پ.ن: لینک چند گزارش تصویری و خبر درباره کاندیداهای متفرقه: 

داوطلبی با کلاه شاپو(عکس)

خداوند وحی کرد کاندیدا شو

با مرکل هم دست می دهم!

حواشی دومین روز ثبت نام

تصویر چند نفر از رئیس جمهور های آینده

عکسی از کاندیدای کفن پوش

 

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

شهر در امن وامان است سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 13:33

 

در خبرگزاری ایسنا یک گزارش تصویری دیدم که حسابی آشتفه ام کرد.

عنوان این گزارش تصویری بازدید از بیغوله های جرم خیز بود. در این عکس ها فقر و فلاکت مردم به نمایش گذاشته شده بود. واقعا نمیشه باور کرد که هنوز در عمق تهران چنین خانه هایی وجود د اشته باشد و مردم این چنین زندگی می کنند اما این واقعیت است و نمیشه آنرا کتمان کرد. حالا هزاری هم آقایان بگویند فقیر نداریم و مردم خوب زندگی می کنند.

برای انتخابات، صدا وسیما ویژه برنامه هایی ساخته است. به طور اتفاقی یک شب قسمتی از یک برنامه این چنینی با عنوان "جریان" را دیدم که دو نفر صحبت می کردند. پس از صحبت آندو، مصاحبه هایی از مردم پخش شد تا نظرشان را درباره وضع مملکت بگویند. اول باید اشاره کنم که مثل همه ایام انتخابات و بر خلاف همیشه چهره هایی که از مردم نشان داده می شد چهره های واقعی مردم کوچه و خیابان بود. زنان بزک کرده و پسران فشن. در یک مورد دختری توجهم را جلب کرد که فکر کنم بعد از مصاحبه مهمان گشت ارشاد شده است( با موهایی تمام عریان و مانتویی به غایت تنگ که تمام....) استغفر الله.

بگذریم. خلاصه اینکه این مردم خوشگل و خوشحال همه می گفتند «شکر خدا وضع خوب است» « از این بهتر نمی شود» «فراوانی است» همه خوبیم و همه خوش، کجاست آدم ناخوش.

از میان ۱۰ نفری که من شمردم همه شدیدن  و  اکیدن اظهار خوشبختی از بهشت برینی که در آن زندگی می کنند نمودند و فقط یک پیر مرد که لابد از عناصر صهیونیسم جهانی و آمریکا جهانخوار و نظام منحط پهلوی است به طرز یواشی گفت: « یک مقدار گرانی است.»

خدا را شکر که این برنامه را دیدم چون اگر این توفیق را به دست نمی آوردم متوجه نمی شدم که در جنت الاعلی ای با حوریانی در بغل و جامی در دست و جوی شیر روان و گوشت بریان زندگی می کنم. ( خدا را یک صد و بیست هفت هزار بار شکر)

حالا اصل مطلب. این آقایان صداوسیمای گوبلزی تا کی می خواهند به گمان اینکه مردم خر اند سر خود را زیر برف کنند؟ وقتی مردم دارند فقر و بدبختی و نداری را تا انتهای وجود خود احساس می کنند این قبیل برنامه ساختن چه معنایی می دهد؟ یعنی پیروزی کاندیدای دل خواهشان که بر حسب اتفاق کشور را به ... کشانده است اینقدر مهم است که اینگونه عمل کنند؟

اکنون دیگر برای دیدن فقر فقط کافی است در آینه نگاهی به خود بیندازیم و یا از در خانه بیرون برویم.

پ.ن: پیشنهاد می کنم یکبار از مسیر میدان انقلاب تا چهار راه ولیعصر پیاده بروید و دستانی را که جلویتان دراز می شود بشمارید. 

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

خداحافظ آقای مترجم یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 18:27
 

رضا سید حسینی مرحوم شد و جنازه اش صبح دیروز از مقابل تالار وحدت تشییع شد و اکنون نیز پیکرش در گور آرمیده است. این اما پایان کار او نیست. آثار او تا زمانی که کسی در ایران کتاب می خواند وجود خواهند داشت و نام او بر پیکر این آثار حک خواهد شد و یادش در اذهان کتاب خوانان جاودانه.

سید حسینی یکی از بی بدیل ترین مترجمان ایران است چون بسیاری از نویسندگان غربی به واسطه او برای ایرانیان نام آشنا شده اند.کتاب های او هر یک در نوع خود بی نظیر است اما به گمان من جاودانه ترین اثر او مکتب های ادبی است.

من مکتب های ادبی را اولین بار در سال ۸۲ خواندم. چاپ قدیمی این کتاب را از کتاب خانه دانشکده گرفتم و خواندم وبسیار آموختم. چهار سال پس از آن وقتی چاپ جدید آنرا خریدم با تعجب دیدم که دو بخش کلیدی به آن افزوده شده است.( دگردیسی رمان و رئالسیم جادویی) برایم جالب بود که او اینقدر همت داشت که برای هر چاپ این کتاب چیزی به ان می افزود و اصلاحش می کرد.

 «رؤیای عشق» از ماکسیم گورکی، «لایم لایت» اثر چارلی چاپلین، «طاعون» آلبر کامو، «آخرین اشعار ناظم حکمت»، «ضد خاطرات» و «امید» آندره مالرو، «در دفاع از روشنفکران» ژان پل سارتر و «آبروباخته»ی جک لندن، از جمله آثار این مترجم هستند.

روحش شاد و نام اش جاودان.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

دلارا دارابی اعدام شد شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 10:49

جوانی تقاص نادانی نوجوانی را داد.

خبرها همیشه کوتاه اند. «دلارا دارابی صبح دیروز در زندان مرکزی رشت اعدام شد.» یک جمله بیشتر نیست اما یک دنیا حرف درون خود دارد.

نمایندگان مجلس با رای دادن افراد زیر ۱۸ سال مخالفت کردند و این یعنی افراد زیر این سن به آن بلوغ و رشد فکری نرسیده اند که بتوانند برای تعیین تکلیف کشور نظر دهند. کاملا با این امر موافقم چون همه این دورران را تجربه کرده ایم و می دانیم نوجوانی سن احساس است، سنی که عقل مجالی برای بروز پیدا نمی کند و  تصمیمات همه از روی غلیان زود گذر احساسات است.

 چرا باید فردی به خاطر عملی که در دوران نوجوانی انجام داده است اعدام شود؟ اگر عقل زیر ۱۸ ساله ها برای رای دادن کامل نیست برای کارهای دیگر نیز (مثلن قتل) کامل نیست. حال این چه قانونی است که انسانی باید چند سالی به انتظار بنشیند تا عقلش رشد کند و بعد از ۱۸ سالگی تقاص عمل نادانسته قبل از ۱۸ سالگی را پس بدهد.

دلارا با این مبنای غلط اعدام شد.

 پ.ن: همین الان خواندم که در مراسم روز کارگری که دیروز در پارک لاله برگزار شد تعداد زیادی دستگیر شدند و دو تن از دوستانم(کاوه مظفری و امیر یعقوبعلی) نیز جزو آنها هستند. این هم هدیه دولت در روز جهانی کارگر.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

چرا احمدی نژاد ستاد انتخاباتی ندارد؟ پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 12:19

 

دو هفته قبل یک نماینده اصولگرای مجلس پس از دیدار با احمدی نژاد اعلام کرد رئیس جمهور تمایلی به ایجاد ستاد انتخاباتی ندارد، بنابراین ستادی نخواهد داشت. اما کمی پس از آن در اخبار آمد که هاشمی ثمره از معاونت رئیس جمهور استعفا داد تا راحت تر به فعالیت های انتخاباتی! بپردازد....

 

این گزارش را در فرارو بخوانید.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

مسعود هم در زندان است، مثل بقیه شنبه پنجم اردیبهشت 1388 16:8

 چند روز پیش مسعود دهقان هم به جمع بازداشتی های پلی تکنیک پیوست و من هاج و واج ماندم که چرا؟

تا جایی که می دانم مسعود بعد از فارغ التحصیلی دنبال کار و کسب معاش حلال بود و چندان کاری نمی کرد و هرچند آن زمان هم که فعالیت می کرد حواسش بود که گذرش به زندان نیفتد.

خبر بازداشت مسعود باری شد بر اندوه سابق بازداشت بچه های پلی تکنیک و واقعا نمی دانم چه بگویم.

آخر تا کی باید هر روز که چشم به این دنیای لعنتی باز می کنیم بشنویم که یکی از دوستانمان گذرش به زندان افتاده است. این چه وضعیتی است که همه دم از نشاط سیاسی دانشجویان می زنند اما در عمل وقتی دانشجویی انتقاد می کند او را بر نمی تابند.

مسعود همیشه برایم از آن دسته کسانی بود که در کار سیاسی از یک حدی پا فرتر نمی گذارند و حواسشان هست چه می کنند و مانند امثال من بی مهابا عمل نمی کنند. حال با بازداشت او معلوم می شود حتی کسی چون او هم نمی تواند بدون ترس زندان فعالیت کند.

دیگر برایم مسجل شده است اگر کسی می خواهد فعالیت سیاسی بکند یا باید مجیز گو باشد یا اینکه پی زندان را به تنش بمالد.

ایکاش بچه های پلی تکنیک هم مثل رکسانا صابری تابعیت خارجی داشتند تا نگاه ها به طرفشان جلب می شد و رئیس جمهور و رئیس قوه قضائیه برایشان بیانیه می دانند. ایکاش.....

پ.ن: چند صباحی است در این وبلاگ چیزی به جز نوشته هایم در فرارو منتشر نکرده ام و این خلاف ذات و هدف وبلاگ نویسی است. من این وبلاگ را راه انداختم تا از دغدغه هایم بگویم نه اینکه گزارش های رسمی ام را منتشر کنم و از این بابت که مدتی است ننوشته ام ناراحتم.

کاری اش نمی شود کرد چون فعلا ایام انتخابات است و بازار داغ کار خبری و لاجرم وقت چندانی برای وبلاگ نویسی باقی نمی ماند اما بنایم بر این است تا در اسرع وقت دوباره این وبلاگ کذایی را به سیاق سابق بازگردانم.

بنابراین فعلا مرا ببخشید.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |