تبليغاتX
کورسو
این روزهای لعنتی یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 12:42

این روزها بغض در گلو و اشک در چشمان و خون بر دلم نشسته است. نمی دانم چه می شود. اصلا نمی توانم باور کنم به فاصله کوتاهی پس از روزهای خوب قبل از انتخابات این روزهای تلخ را از سر می گذرانیم. مثل کابوسی می ماند که ناغافل رویایی شیرین را آشفته می کند.

این روزها جان انسان به پشیزی نمی ارزد. شنیدن کشته شدن همشهری هایمان عادی شده است. دیدن فیلم های کشته شدن آنها عادت روزمره مان گشته است. البته عادتی که همواره پس از آن اشکی تلخ از چشمانمان جاری می شود.

نمی دانم چه می شود و نمی دانم چه خواهد شد. قدرت تفکر از میان رفته است و تبدیل به آدمی وهم زده شده ام که گویی در برهوتی بی پایان سرگردان است. برهوتی که یک سره درد است و درد است.

 هر روزمان شده است خون و شنیدن صدای تیراندازی کم کم دارد سمفونی جدایی ناپذیر زندگی مان می شود.

واقعا نمی توانم باور کنم که اینجا ایران است. آیا اینجا ایران است؟

پ.ن: ایکاش این کلمات را روی کاغذ نوشته بودم تا اشک هایم روی آن ثبت شود.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

این پست عنوان دارد: زنده باد مردم ایران پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 14:46

در طول چند سالی که در دانشگاه فعالیت سیاسی می کردم همواره از بی تفاوتی قاطبه دانشجویان نسبت به تحولات سیاسی دلگیر بودم. تعداد محدودی از دانشجویان فعالیت سیاسی می کردند و اتفاقات کشور را پیگیری مینمودند اما اکثریت آنها به دنبال زندگی و کار خود بودند. اما اکنون ورق برگشته است.

در شرایطی که فعالین دانشجویی به خاطر شرایط کشور تقریبا مخفی شده اند و ترجیح می دهند فعالیت چندانی نداشته باشند اما قاطبه دانشجویان به جوش و خروش آمده اند و حضور فعالی در اجتماعات دارند و خود تجمعاتی را در دانشگاه ها سازماندهی می کنند.

این روزها مدنیت و محبت فراوانی در کشور جریان دارد. هرجا می روی می توانی این عشق به هم میهن را در چشم ها ببینی. واقعا هیچ وقت فکر نمی کردم روزی در کشور چنین صحنه هایی را ببینم. تجمعاتی با حضور میلیون ها نفر در تهران برگزار می شود اما این جمعیت عظیم به اندازه صد نفر صدا تولید نمی کنند. در راهپیمائی ها به هر چار راهی که می رسند خود می ایستند تا ماشین ها رد شوند. برادری بی نظیری بین مردم جریان دارد. واقعا نمی دانم این شور مردم را چگونه توصیف کنم. زبان قاصر از توصیف این وضعیت فوق العاده کشور است فقط باید بین مردم بود و دید.

مردم ایران که تا همین چند هفته پیش بسیاری معتقد بودند ملتی مرده هستند نشان داده اند که از هر مردم دیگری زنده تر اند. مردم نشان دادند که از چه میزان بالایی شعور و درایت و تیز بینی سیاسی برخوردارند و تجمعات آرام و مسالمت آمیز آنها مدنیت مردم ایران را به رخ جهانیان کشید.

فقط می توانم بگویم که من عاشق مردم ایران هستم و می خواهم دست یکایک آنها را ببوسیم. زنده باد مردم ایران.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

این پست هم عنوان ندارد چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 14:33

صبح یکشنبه به دادگاه انقلاب احضار شدم. وقتی خبر احضار به گوشم رسید با توجه به فضای کشور احساس کردم که قرار است بازداشت شوم اما خوشبختانه اینگونه نشد. در دادگاه حکمم ابلاغ شد.

من به جرم اقدام علیه امنیت ملی و تشویش اذهان عمومی به دو سال حبس تعزیری محکوم شدم که به مدت پنج سال معلق است. صدور این حکم در این شرایط یعنی اینکه بنشینم سر جایم. خوب من نشستم اما مردمی که حکم دادگاه ندارند چه، آیا آنها می نشینند؟

واقعا افسرده و ناراحت و نگرانم. هر روز خبرهای بدی از جای جای کشور به گوش می رسد. امیدوارم این قضایا ختم به خیر شود.

ترجیح می دهم فعلا در این شرایط چیزی ننویسم چون سپاه به سایت ها و وبلاگ ها هشدار داده است که مواظب مطالبی که می نویسند باشند.

 

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

این پست عنوان ندارد شنبه بیست و سوم خرداد 1388 5:2

الان ساعت ۵ بامداد شنبه است. از دیروز مشغول کار هستم. قبل از شمارش آرا فضای کشور نشان می داد که موسوی برنده قاطع انتخابات است اما زمانی که شمارش شروع شد ورق برگشت. واقعا نمی دانم چه بگویم. من هم مثل بقیه مردم دچار بهت هستم نمی دانم چه می گذرد و می خواهد چه بشود و قرار است چه اتفاقاتی بیفتد اما اینرا مطمئنم که از فردا کشور آرام نخواهد بود.

ساعت ۱۱ جمعه شب  رفتم کنفرانس مطبوعاتی موسوی گفت که انتخابات را برده است و طرف مقابل تقلب می کند و او خواهد ایستاد و از این جور خرف ها. امیدوارم بایستد.

مغزم کاملا از کار افتاده و نمی توانم هیچ چیز را تحلیل کنم. باید ببینم چه خواهد شد . فعلا بیش از نمی توانم چیزی بنویسم.

اینجوری اش را تا حالا ندیده بودیم. الحق که ایران سرزمین عجایب است.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

به خدا آینه عبرت است این مرد یکشنبه هفدهم خرداد 1388 15:27

۱. من می خواهم یک عکس از احمدی نژاد را به دیوار خانه ام نصب کنم. شاید فکر کنید که شوخی می کنم ولی نه کاملا جدی می گویم. برای چسباندن عکس کسی به دیوار حتما نباید طرفدار او بوده و یا دوستش داشته باشیم بلکه این عکس می تواند نقش یک آینه عبرت را ایفا کند.

من می خواهم عکس احمدی نژاد را به دیوار خانه ام بزنم تا اگر خواستم دروغ بگویم با دیدن آن عکس از آن باز بمانم. من می خواهم با دیدن این عکس به خود نهیب بزنم که فارغ از اینکه کسی گناهکار است یا بی گناه در شرایطی که قدرت دفاع ندارد به او اتهام نزنم. من می خواهم این عکس جلوی چشمم باشد تا جلوی دیگران با ناموس کسی بازی نکنم. من می خواهم....

گویند «ادب از که آموختی، از بی ادبان» و چه به جا گفت موسوی که «ادب مرد به ز دولت اوست».

۲. اگر تاریخ انقلاب را خوانده باشیم و به قضایای بنی صدر دقت کرده باشیم می توانیم تشابهاتی میان شیوه عمل او و رئیس جمهور محترم فعلی پیدا کنیم. بنی صدر در ۱۴ اسفند ۵۹ با یک افشاگری شروع کرد و قضایا به آنجا رفت که همه می دانیم. بدون شک قسمت اعظم فجایعی که پس از انقلاب رخ داد به خاطر اقدامات بنی صدر و مجاهدین خلق بود. راهی که آنها شروع کردند منجر به اتفاقاتی شد که همه خواندیم و شنیدیم و قدیمی تر ها دیدند. امیدوارم این دفعه ماجرا به جاهای باریک کشیده نشود که دودش بدون شک به چشم مردم خواهد رفت.

۳. پس از مناظره جنجالی موسوی و احمدی نژاد، طرفداران احمدی نژاد به صورت انبوه و سازماندهی شده به خیابان ها آمدند و در شب فوت آیت الله خمینی به پایکوبی و دست افشانی پرداختند و نیروی انتظامی هم کاری به کارشان نداشت اما اکنون که طرفداران موسوی حضور پر رنگی در خیابان ها دارند و  به جرات می توان گفت چندین برابر طرفداران کاندیداهای دیگر هستند خبرهایی شنیده می شود که نیروهای امنیتی با انها برخورد می کنند. تفاوت و تبعیض تا چه حد؟

پ.ن: اخبار بدی شنیده می شود که ممکن است کار انتخابات به جاهای باریک کشیده شود. امیدوارم با عقلانیت طرفین سیاسی(به جز گروه احمدی نژاد که بعید می دانم با عقلانیت میانه ای داشته باشد) ماجرا ختم به خیر شود.

آمین

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

فکر می کنم شما هم بعد از دیدن مناظره موسوی و احمدی نژاد همان حالی را داشتید که من داشتم. بنده حقیر پس از دیدن این مناظره ترجیح دادم به جای اینکه بخوابم به سر کار بروم و چقدر خوب شد که رفتم چون از فضای خبری ایجاد شده بهترین استفاده را کردیم و این به خاطر این بود که دیشب ایران بیدار بود.

 زمانی که با دوستان به محل کار می رفتیم به ناگاه ساعت 1 نصف شب با ترافیک شدیدی در چهار راه ولیعصر مواجه شدیم و با همراهان تصمیم گرفتیم که بقیه مسیر را پیاده برویم.  در این چهار راه با صحنه عجیبی مواجه شدیم.

 طرفداران احمدی نژاد در حالی که عکس های او را در دست داشتند پای بر زمین می کوفتند و عربده می کشیدند. دست می زدند و هلهله شادی سر می دانند و لمپن وار به سبک فیلم اخراجی ها شعار می دادند. موتور سواران و ماشین سواران هم بوق زنان در خط ویژه ویراژ می دادند که ثمره این ویراژه ها برخورد با یک عابر پیاده بود که خوشبختانه به خیر گذشت.

 باید به این مسئله هم توجه کرد شادی و پای کوبی و دست افشانی نیروهای ولایتمدار بسیجی در شرایطی انجام گرفت که امروز سالروز فوت بنیان گذار انقلابی است که ایشان دم از پیروی از آرمان های آن را می زنند.

 بگذریم. به نظرم مناظره بسیار عجیب و غریبی بود. احمدی نژاد تمام خطوط را شکست و مرزها را به هم ریخت و اینقدر مثلن افشاگری کرد که من گفتم الان است که علیه رهبر هم چیزی بگوید. احمدی نژاد در کمال وقاحت از کسانی اسم برد که در آن جلسه حضور نداشتند تا از خود دفاع کنند و فارغ از اینکه آنها پاک اند یا ناپاک فکر می کنم اینگونه عمل کردن خارج از مدار انصاف است.

 باید به این نکته نیز توجه کرد که رئیس دولت نهم با اینکار خود اصل تفکیک قوا را زیر پا گذاشت  و وارد حوزه کاری قوه قضاییه شد.

 از طرف دیگر اما هرچقدر احمدی نژاد اباهه گری می کرد موسوی با متانت و خونسردی نشسته بود جواب می داد و انگار نه انگار که احمدی نژاد آنطرف میز دارد خودش را تکه تکه می کند و هل من مبارز می طلبد.

احمدی نژاد کار را تا بدانجا پیش برد که عکس زن موسوی را در دست گرفت و با لحنی مسخره گفت: "آقای موسوی از پرونده آموزشی یه خانوم بگم. بگم. بگم" موسوی هم گفت بگو و احمدی نژاد هم گفت. حالا چه گفت؟ گفت که زهرا رهنورد مدرکش مشکل دارد. آخه اخوی یه چیزی بگو بگنجه.

 در کل احمدی نژاد ذات خود را فاش کرد و فکر می کنم این مناظره نقطه عطفی در تاریخ سیاسی ایران بود. به نظر من این مناظره خیلی مسائل را روشن خواهد کرد. من فکر می کنم نتیجه این مناظره به نفع موسوی خواهد بود. البته نباید از تاثیر حرف های احمدی نژاد روی قسمتی از مردم هم غافل بود.

گذشته از نتیجه سیاسی این مناظره به گمان من اخلاق، خویشتن داری ومتانت موسوی ستودنی بود.

پ.ن: دیشب تا صبح نخوابیدم والان از زور خواب چشم هایم را به زور نگه داشتم برا همین نمی دانم چه نوشته ام. اگر متن مشکلی دارد ببخشید.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

انزجار از همه چیز و همه کس از سرو کولم بالا میرود. این فضای انتخاباتی دارد حالم را بهم می زند و هر روز دعا می کنم که ایکاش ژورنالیست نبودم تا مجبور نباشم روزی ۱۰ ساعت این فضای پر از تعفن را تحمل کنم.

سایت ها هر روز پرند از اخبار درگیری طرفداران کاندیداهای مختلف که به یکدیگر می پرند و به جایی که کاندیدای متبوع خویش را تبیین کنند، کاندیدای رقیب را تحقیر می کنند. وضعیت طرفداران دو کاندیدای مثلن اصلاح طلب با احمدی نژادی ها روشن است اما آنچه که اذیتم می کند طرز برخورد طرفداران موسوی و کروبی با یکدیگر است.

اصلن برایم قابل درک نیست که چرا این دو گروه احمدی نژاد را رها کرده اند و غضنفر وار به یکدیگر می پرند. اصلن نمی توانم درک بکنم که چرا بعضی از اینها حاضرند دور بعد مجددن احمدی نژاد رئیس جمهور شود اما کاندیدای اصلاح طلب رقیب رای نیاورد. یعنی رای آوری کاندیدای خود مهم تر از سرنوشت مردم و کشور است. یعنی کم کردن روی دوستانی که در طرف دیگر جناح اصلاحات قرار دارند اینقدر مهم است که همه چیز فراموش شود و بدترین توهین ها و تهمت ها نثار یکدیگر شود.

اگر نفعی در میان بود لااقل یک توجیه برای این برخوردها وجود داشت اما مسئله این است که تمام اینها هیچ نفع شخصی ای از رئیس جمهور شدن کاندیدای دلپذیرشان نمی برند و صرفن از سر احساس و کنار گذاشتن عقل اینگونه رفتار می کنند.

این واقعیتی است که در زمان انتخابات برخلاف تمام ژست های عقلانی چیزی که یافت نمی شود عقل و عقلانیت است.

واقعن باید نشست و نگریست و گریست به حال کسانی که سینه چاکانه به دنبال کاندیداها می دوند و بعد از انتخابات هم به دنبال کار و زندگی خویش میروند و همه چیز را فراموش می کنند و چه بسا سرخورده می شوند.

نمی دانم چکار میشود کرد و چه می شود گفت. این روزها کارم این شده است که اخبار را بخوانم و بخندم، جدال های مسخره فیس بوکی را ببینم و پوزخند بزنم.

همین وبس.

پ.ن۱: من به یکی از این آقایان رای می دهم اما تجربه ای که طی چند سال فعالیت سیاسی کسب کرده ام بهم می گوید به گونه ای عمل نکنم که بعدن جای دفاع نداشته باشم.

پ.ن۲: دوستان به خدا تب تند زود عرق می کند.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

مجید توکلی آزاد شد شنبه نهم خرداد 1388 17:9
 

بالاخره بعد از مدت ها خبری خوب شنیدم و آن آزادی مجید توکلی از زندان است.

من او را برای اولین بار سال گذشته دیدم. زمانی که او و احسان منصوری پس از یک سال از زندان آزاد شده بودند و رفته بودم خانه احسان برای تبریک و شادباش. مجید هم بود و در آنروز گفتیم و خندیدیم و خاطرات تلخ زندان را گفتیم و شنیدیم.

پس از آن چند بار دیگر نیز مجید را به مناسبت های دیگر دیدم تا اینکه خبردار شدم در اسفند ماه پارسال و در مراسم مهندس بازرگان دوباره بازداشت شد.

بسیار افسوس خوردم که او نیامده دوباره رفت زندان که من هم پی زندان های پی در پی را به تنم مالیده ام و میدانم چقدر سخت است که هنوز  گرد و خاک زندان از تنت شسته نشده دوباره راهی شوی. منتهی زندان اول من یک ماه به طول کشیدو  زندان اول مجید یک سال.

بگذریم. نمی خواهم خیلی تلخ نویسی کنم چون خبر خوبی شنیدم و حالم خوش است. مجید آزاد شد و امیدوارم همه دوستان دیگرم همچون: مسعود دهقان، مهدی مشایخی، محمد پورعبدالله، کاوه مظفری، امیر یعقوبعلی، علی کلایی و ... نیز ازاد شوند و باز امیدوارم روزی برسد که هیچ کسی به خاطر عقیده اش زندانی نشود. چنین باد.

 

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

فرارو رفع فیلتر شد چهارشنبه ششم خرداد 1388 18:15

خدارو شکر که فیلترینگ سایت فرارو به سرعت حل شد و پس از رایزنی های گسترده، مدیر مسئوال محترم موفق شد که سایت را رفع فیلتر کند.

واقعا مسخره بود که وزارت ارشاد برای فیلتر کردن سایت از مطالب تولیدی خودمان چیزی نداشت و موردی که برای فیلتر کردن بهش استناد کردند یک مطلب نقلی از سایت دیپلماسی ایرانی بود.

به هر حال خدارا یک صدو سی هفت هزار و چهار هفتاد و پنج بار شاکرم که زود از فیلتر درآمدیم.

فرارو مثل سابق از از طریق آدرس :www.fararu.com قابل دسترسی است.

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |

دو مطلب کاملن نامرتبط یکشنبه سوم خرداد 1388 16:42

1.نمی دانم چه مرگم  شده است که همش خسته ام و نمی توانم کاری بکنم. نه حس و حالی برای داستان خواندن دارم و نه انگیزه ای برای تمام کردن داستان های ناتمامی که روی دستم مانده است. نه می توانم کتاب های سیاسی بخوانم و نه دلم می رود ۱۰ صفحه جزوه زبان را بخوانم تا بالاخره بعد از ۷سال لیسانس لعنتی ام را بگیرم.

روزمرگی زندگی زودتر از آنچه که فکر می کردم به سراغم آمد. الان وقتی از سر کار به خانه می روم مثل باباهای ۴۰ سال به بالا روی کاناپه لم می دهم و هی BBC و VOA نگاه می کنم تا شام بخورم. بعد از شام هم نهایتن یک ساعتی مثلن چیزکی می خوانم تا خیلی هم روزمره نشده باشم و بعد می خوابم و صبح از خواب بیدار می شوم و به سر کار لعنتی می روم و باز روز از نو و روزی نو. همه اینها هر روز اتفاق می افتد و همه اش هم این جلوی چشمم است که این مرتضای روزمره متاهل همان دانشجوی شر و شور یک سال پیش است که از دیوار راست بالا می رفت و یکجا آرام و قرار نداشت و دائم دنبال این بود که آتیش بسوزاند. اما الان فشار کار و دغدغه تامین مخارج زندگی اینقدر مرا همچون بقیه آدم های جامعه از خودم و از دنیای پیرامون غافل کرده است که نفهمیم چه می گذرد.

باز خوب است این شانس را آورده ام که به واسطه ژورنالیست بودن هنوز در فضای سیاسی سیر می کنم و گرنه کلا می شدم مثل بقیه مردم که انگار در یک چرت همیشگی قرار دارند. لابد این سرنوشت محتوم همه ما است که وقتی وارد مسائل زندگی می شویم تازه حساب کار دستمان بیاید و بفهمیم که دو دوتا چهار تا است.

اینها را همینجوری نوشتم تا یک چیزی نوشته باشم و قدری از این فضای مسخره انتخاباتی و سیاسی بیرون بیایم و یه خورده سری به خودم زده باشم.

2.الان شور انتخابات ریاست جمهوری کشور را گرفته است و هرکسی کاندیدای خود را تا حد خدایی بالا می برد و لیچار بار کاندیدای دیگر می کند. فضای عجیبی است و اقعن. تا حالا ندیده بودم که انتخاباتی یک چنین فضایی پیدا کند. اصلن احساس خوبی ندارم و فکر می کنم که روزهای منتهی به انتخابات اتفاقات ناخوشایندی بیفتد.

در این کش و قوس انتخاباتی اما دعوای طرفداران کروبی و میرحسین جالب است. هر دو طرف به گونه ای درباره طرف دیگر حرف می زنند که انگار طرف حساب شان  همدیگر هستند و نه احمدی نژاد و کسی هم نیست که بگوید بابا دروازه حریف آن طرف است، اینقدر به خودتان گل نزنید. اما کو گوش شنوا.

از نکات جالب این انتخابات این است که دوستان من که در دوره پیشین هر یک به نوعی انتخابات را تحریم کرده بودند به کاندیداهای اصلاح طلب پیوسته اند و آن چنان برایشان تبلیغ و فعالیت می کنند که انگار اوج آمالشان با رئیس جمهور شدن آنها محقق خواهد شد و به گذشته و انتقاداتشان به اصلاح طلبان فکر نمی کنند.

من نمی خواهم بگویم که انتخابات را تحریم کنیم، چون چنین نظری ندارم و خودم هم به یکی از کاندیداهای مثلن اصلاح طلب رای می دهم. اما تفاوت من با این دوستان این است که بنده حقیر به هیچ عنوان توهمی نسبت به هیچ کدام از این دو کاندیدای اصلاح طلب ندارم و گمان نمی کنم که با آمدن آنها مملکت گلستان و ایام به کام می شود، بلکه رای می دهم فقط و فقط به خاطر اینکه احمدی نژاد رئیس جمهور نشود.

 رای دادن به خاطر این نیست که اصلاحات دوباره راه بیفتد چون در دوره گذشته اصلاحات دیدم که با امدن رئیس جمهور اصلاح طلب کاری درست نمی شود و مردم باید خودشان کاری بکنند. من رای می دهم تا احمدی نژاد رئیس جمهور نشود که بتوانیم لااقل از حداقل معاش برخوردار شویم دلایل من برای شرکت در انتخابات همین است و نه توهم به خاطر اینکه کروبی چنین است و موسوی چنان و به دوستانم هم پیشنهاد می کنم چندان متوهم نشوند که اگر کاندیدای مورد نظر شان رای آورد چه ها که نخواهد شد. چون واقعیت آینده نشان می دهد که این خیالات خام نقش برآب خواهد شد.

پ.ن: تحکیم و ادوار تحکیم رسمن از کروبی حمایت کردند و من همش به این فکر می کنم که میان تحریم و کروبی و نیز نوری و کروبی تفاوت از زمین تا آسمان است.

 

نوشته شده توسط مرتضی اصلاحچی  | لینک ثابت |