مجسمهی نیمتنهي ندا آقاسلطان، ساختهی خانم پائولا اسلاتر برای شهرداری سانفرانسیسکو
شعری از لیلا صادقی(شاعر و نویسنده) که به ندا پیشکش کرده است:
سنگ می نویسم که بشکنم سکوتم را
بگویم اسم من از گلوله عبور می کند
برای رسیدن به از گلوی تو
از فریادی که می شکافد پیرهنم را
تنم را
من هستم با خونی که فرش می شود کف خیابان برای آمدن از تو
مرگ بر دستی که می شویی از من
مرگ بر خیابانی که آسفالت می شود
تا نبیند کسی لکه هایش را هایش را هویش را
مرگ بر من که نمی توانم بگویم بر تو
چرا دست برنمی داری از گره ای که بسته ای جای گردنم
دم بزن این دم آخر
انما حرم عليکم الميته و الدم
چرا عوض کرده ای جای پاهایم را با چشمم
که به راه بماند برای از رفتن
دسته گلی میخرم برای خودم
از جانب کسی که کوتاه میکند شاخهام
تا بگذارم جای نامی که از گلوله عبور می کند
ممنون که می روی از دستم ای خون
تا دست کم بگویی هستم
دم بزن فقط یک دم دیگر آه دم آدم دم
پ.ن: می خواستم چیزی بنویسم اما حوصله نداشتم به همین خاطر بهتر دیدم این عکس از تندیس ندا و این شعر زیبا را بگذارم.
بی شک 26 تیر ماه روزی به یاد ماندنی خواهد شد و همگان آنرا تا ابد به یاد خواهند داشت. فارغ از سخنان هاشمی رفسنجانی که کاملا غافل گیر کننده بود و کسی گمان نمی برد که سیاستمداری که به عافیت طلبی مشهور است و عادت دارد همواره میانه بنشیند از حقوق مردم دفاع کند و به گونه ای سخن براند که حتی سیمای به اصطلاح ملی مجبور شود سخنان او را جرح و تعدیل کند اما اتفاقاتی که در حاشیه نماز جمعه رخ داد حائز اهمیت است.
بنده همچون صدها هزار نفر از مردم تهران برای شرکت در این مراسم به سمت دانشگاه تهران رفتم. قبل از اینکه خطبه ها شروع شود به جلوی دانشگاه رسیدم. جمعیت کثیری از حامیان موسوی در حالی که انگشتان خود را به علامت پیروزی بالا گرفته بودند در حال حرکت بودند. نیروهای امنیتی برای اینکه افراد دیگری به جمعیت اضافه نشوند مارا که در پیاده رو بودیم به خیابان فخر رازی هدایت کردند.
زمانی که فخر رازی را به سمت پائین می رفتم صدای باتوم های گارد ویژه را که برای ایجاد وحشت به سپرهای خود می کوبیدند شنیدم و پس از آن صدای شلیک چند گاز اشک آور آمد و در پی آن فریاد الله اکبر مردم و متواری شدن آنها. پس از لحظالتی چند نفر را دیدم که که در حالی که پلیس پیراهنشان را روی صورت شان کشیده بود به سمت ماشین های مخصوص هدایت می شدند. نماز جمعه ما اینگونه آغاز شد.
به همراه همراهان به سمت خیابان 16 آذر حرکت کردیم. جمعیت زیادی در این خیابان بود. کمی که به سمت بالا رفتیم همراه با مردمی که از پشت سر می آمدند فرار کردیم که مورد نوازش باتوم قرار نگیریم. به یکی از فرعی های 16 آذر پناه بردیم و موتور سواران یگان ویژه را نظاره کردیم که ویراژی دادند و رفتند و باز هم گاز اشک آور. آتش هایی کوچی برپا شد و سیگارهایی روشن گردید تا اثر گاز از بین برود.
با شروع شدن خطبه ها در خیابان 16آذر مقابل دانشکده داروسازی نشستیم تا خطبه ها را گوش دهعیم. فضا کمی آرام شد. هاشمی سخن می گفت و مردم در واکنش به سخنان او الله اکبر می گفتند و مواقعی که خیلی ذوق زده می شدند "هاشمی حمایتت می کنیم" بود که از دهان ها بیرون می آمد. هاشمی با سخنان خود جایی در دل مردم باز کرد. هرچند هنوز باید چند قدم دیگری جلو بیاید تا حسابی در دل ها مستقر شود.
به هر تقدیر خطبه ها تمام شد و مردمی که شاد شده بودند خود را برای اقامه نماز مهیا کردند. هنوز الله اکبر اقامه گفته نشده بود که باز چند گاز آشک آور آمد و مردم به جای خواندن نماز سرفه کردند و اشک ریختند و سیگار کشیدند و آتش روشن کردند تا گاز برود.
پس از اتمام نماز، جمعیت به سمت میدان انقلاب حرکت کرد اما سر 16 آذر شلیک گاز اشک آور مانع شد که مردم به حرکت منسجم خود ادامه دهند و به ناچار جمعیت از کوچه های فرعی راه خود را باز کرد.
برای رسیدن به منزل به سمت خیابان آزادی حرکت کردیم. در مسیر دائم در حال فرار بودیم تا با باتوم های دوستان برخورد نکنیم. از چهار راه نواب به بعد جمعیت پراکنده شده مجددا منسجم شد و راه پیمایی چند هزار نفره ای شکل گرفت.
هنوز چند صد متری جلوتر نرفته بودیم که به ناگاه متوجه شدیم تعداد زیادی از دوستان لباس شخصی با موتور از پشت سر به سمت ما می ایند. جمعیت تصمیم داشت متفرق نشود اما زمانی که صدای گلوله شنیده شده همه فرار کردیم. و باز گاز اشک آور بود که خوردیم. از آنجا که از قبل چند بار موفق به استنشاق گاز شده بودم این دفعه خیلی اذیت شدم اینبار گاز در فاصله بسیار نزدکی هم شلیک شد.
کمی گذشت تا به لطف آتش و سیگار خودم را پیدا کردم و همراه با دوستان و جمعیت باز به راه خود ادامه دادیم. کمی جلوتر و در تقاطع خوش بود که باز درگیری شروع شد و مجددا گاز اشک آور استنشاق کردیم. در اینجا یک لباس شخصی را دیدم که با کلاشینکف به سمت جمعیت در حال تیراندازی است. واقعا صحنه ترسناکی بود اما چون تلفاتی به جای نگذاشت به احتمال زیاد فشنگ ها یا مشقی بودند یا گلوله پلاستیکی از آن شلیک شده است. خدا را شکر که شاهد صحنه خیلی ناجوری نبودم.
به هر تقدیر راه را ادامه دادیم تا به جیحون رسیدیم. جمعیت تقریبا متفرق شده بودند. تعداد زیادی از نیروهای لباس شخصی سر جیحون ایستاده بودند. دو نفر را هم بازداشت کرده بودند. دلم به حال یکی شان سوخت. جوان حداکثر بیست ساله ای بود که دست هایش را از پشت بسته بودند و رو به دیوار نشانده بودند وقتی صورتش را دیدم کم مانده بود گریه کنم. صورت این جوان بیپچاره تماما خون بود.
این مشاهدات من از نماز جمعه دیروز بود. نماز جمعه ای که در آن گرما صورتمان را می سوزاند و گاز آشک آور درونمان را. نماز جمعه ای که بسیار اشک آور بود.
این سطح برخورد در نماز جمعه واقعا عجیب بود. نیروهای امنیتی گویا از همان ابتدا بنای شان بر برخورد بود و اصلا کاری نداشتند که مردم شعار می دهند یا نه. گویا اصل موضوعه شان این بود:« مردم هستند پس بزن»

به خاطر برخورد ماموران تقریبا بیشتر جمعیتی که بیرون از دانشگاه بودند نتوانستند نماز بخوانند و امروز هم رسانه های دولتی با انتشار عکس هایی گفتند که این مردم برای نماز خواندن نیامده بودند.
اگرچه جمعیت بسیار عظیم بود و تخمین ها حاکی از حضور نزدیک به دو ملیون نفر است و حتی هاشمی هم آنرا با اولین نماز جمعه پس از انقلاب که طالقانی خواند و نزدیک به یک میلیون نفر در آن شرکت داشتند مقایسه کرد اما این رسانه ها صحبت از 700 و حداکثر 5000 نفر معترض می کنند. مثل اینکه اینها معتقدند دروغ هرچقدر بزرگتر باشد باور پذیری اش بیشتر است.
جالب است که حکومتی دینی با نماز گذاران اینگونه برخورد می کند. این هم از عجایب زمانه است.
به هر تقدیر نماز جمعه دیروز نشان داد که خواست مردم اینقدر روشن است که حتی شخصیتی چون هاشمی هم به آن اذعان می کند و از همه مهمتر اینکه مردم نمی ترسند چون همه با هم هستند.
قضایای چین و کشتار مسلمانان این کشور صحت ادعای دولت در خصوص حمایت از مسلمانان را به خوبی آشکار کرد. احمدی نژاد و کلا دولت و دستگاه تبلیغاتی او می گویند که غربی ها از حقوق بشر استفاده ابزاری در جهت منافع شان می کنند و اکنون به خوبی مشخص شد که دولت نهم چگونه به حقوق مسلمانان پایبند است و از آنها دفاع می کند.
در جنگ مسلمانان فلسطین و اسرائیل تمام دیپلماسی و رسانه های ایران تمام وقت از حقوق ملت مظلوم فلسطین دفاع می کرد و اکنون نیز که یک دختر مصری توسط یک نژاد پرست در آلمان کشته شده است مجددا دستگاه تبلیغاتی شان فعال شده است اما خبری از کشتار مسلمانان در چین نیست و کیهان هم اگر خبری می زند اشاره ای به مسلمان بودن آنها نکرده و آنرا تا حد درگیری داخلی پائین میآورد و خبرگزاری جمهوری اسلامی هم از اساس آنرا به آمریکا نسبت می دهد. اما تمام جهان می دانند که در چین یک نسل کشی در حال اتفاق است.
کشتار مسلمانان در چین و نیز قتل عام مسلمانان چچنی توسط دولت روسیه مهم نیستند چون دولت های دوست و برادر چین و روسیه آنها را انجام می دهند برای همین به راحتی می توان از کنار آنها گذشت.
آیا غلظت مسلمانی چینی ها و چچنی ها با فلسطینی ها و آنها که در اروپا و آمریکا زندگی می کنند فرق دارد؟
تبلیغات سیاسی این دولت در همه زمینه ها مانند کبکی است که سرش را زیر برف کرده است. آنها فکر می کنند اگر در رسانه های خود حقایق را واژگونه کنند واقعا وقایع تغییر پیدا می کنند. اما غافل اند از این حقیقت که حنای شان دیگر رنگی ندارد.
دنیای جالبی شده است.
پ.ن: می خواستم یادداشت مفصلی درباره یک بام و دوهوای دولت نهم در زمینه سیاست خارجی و حمایت از مسلمانان بنویسم اما گفتم آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است، بنابراین این مختصر را نگاشتم تا از این طریق انزجار خودم را از هرگونه فرصت طلبی اعلام کنم.
18 تیر روزی ثبت شده در تاریخ ایران است. اگرچه چند سالی بود که دیگر مثل اولین سال های پس از واقعه 18 تیر مردم در اعتراض به آن حادثه به خیابان ها نمی آمدند اما همیشه نام 18 تیر اینقدر ترسناک بوده است که دانشگاه ها پیش از آن تعطیل شوند و تدابیر شدید امنیتی اتخاذ شود.
1. سال 86 اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت تصمیم گرفتند به نشانه اعتراض به بازداشت دانشجویان امیرکبیر تجمع اعتراض آمیزی در مقابل درب این دانشگاه انجام دهند. تحصن 6 نفره آنها انجام شد و در اولین ساعات روز همه انها بازداشت شدند.
پس از بازداشت آنها من و تعداد دیگری از بچه ها بدون هیچ گونه هماهنگی به دفتر ادوار رفتیم تا ببینیم چه شده است و چه می شود کرد. ما هم بازداشت شدیم البته با کتک فراوان. به هر حال تجمع 6 نفره اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم در روز 18 تیر سال 86 منجر بازداشت بیش از 15 نفر شد که بنده هم یکی از آنها بودم.
من در این دوره از زندان تجربیات زیادی کسب کردم و چیزها آموختم و از طریق دریچه سلولم در بند ۲۴۰ زندان اوین با آدم هایی آشنا شدم که در دنیای بیرون از زندان تا به حال هیچ کدامشان را ندیده بودم. اگرچه این ادم های جدید برای من فقط صدایی بودند که از دریچه سلول انفرادی ام می شنیدم و هیچ کدام شان را ندیدم اما اینقدر برایم جالب بودند که مشغول نگارش مجموعه داستانی درباره آنها هستم.
بگذریم، هدف از نوشتن این مطلب شرح تجربیاتم از اولین بازداشتم در 18 تیر 86 نیست بلکه غرض این است که بگویم در آن سال تنها اتفاقی که در یادبود حادثه 18 تیر رخ داد تحصنی 6 نفره بود که به خاطر آن بیش از 15 نفر بازداشت شدند و از مردم خبری نبود.
2. به خاطر فوت مادر خانمم دو هفته ای از دنیای سیاست دور بودم و چند روزی هم برای برگزاری مراسم هفتم آن مرحومه در مشهد بودم و به این خاطر در روز 18 تیر نه در تهران بودم و نه می دانستم در تهران چه می گذرد اما از آنجا که خبردار شده بودم به خاطر آلودگی هوا چند روزی تهران تعطیل شده است، تصور اینکه به مناسبت 18 تیر و در پیوند با اتفاقات پس از انتخابات تحرکی در تهران انجام پذیرد اصلا در مخیله ام نمی گنجید تا اینکه دیشب پس از نزدیک به یک هفته به تهران برگشت و نشستم پای بی بی سی و در زیر نویس آن خواندم که چندین هزار نفر در نقاط مختلف تهران به خیابان ها آمده اند و با پلیس درگیر شده اند و قس علی هذا... و فیلم هایی را هم که خود مردم گرفته بودند در بی بی سی و ایضا صدای آمریکا دیدم.
واقعا جالب است که در زمانی که فعالین و گروه های سیاسی به شدت درگیر فعالیت سیاسی بودند و مردم را به حرکت دعوت می کردند، مردم به زندگی خود مشغول بودند و اندک اعتنایی به اهل سیاست نمی کردند اما اکنون که سیاسیون یا در زندان اند یا مخفی شده اند و یا ترجیح می دهند کاری نکنند خود مردم بدون وجود رهبر، بدون سازماندهی و بدون هیچ امکاناتی، در شرایطی که هوای تهران شدیدا آلوده است و به خاطر آن چند روزی شهر تعطیل شده است و جمعیت عظیمی به سفر رفته اند، هزاران نفر به خیابان ها می آیند و بدون ترس از پلیس تظاهرات می کنند.
حوادث پس از انتخابات اتقافات جالبی را رقم زد، اتفاقاتی که تحلیل جامعه شناسانه و روان شناسانه از مردم ایران را ضروری می کند. واقعا مردم این مرز و بوم غیر قابل پیش بینی هستند.
زندگی جاری است و مرگ. مرگ آرام بی صدا، بی صدا، آرام و بی صدا می آید و با خود می برد کسانی را که دوستشان داری،کسانی را که با آنها راه رفتی، خندیدی، گریه کردی.کسانی را که با آنها زندگی کردی.
همیشه میگویند مرگ شتری است که در هر خانه ای می خوابد، دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه. همیشه اینرا می گویند و میگویی اما وقتی این شتر همه جواب خواب و امر سوخت و سوز ندار حول و حوش اطرافیان تو می چرخد تحملش سخت است. واقعا سخت است.
کسی هر روز با تو است و وجودش را احساس می کنی اما یک روز صبح به ناگاه می بینی که نیست، رفته است و نیست و جای خالی اش همه جا هست. باید اینرا باور کنی. می خواهی بپذیری که همه چیز تمام شد اما نمی شود، می شود؟
همه می آیند و تسلیت می گویند، غم آخری می گویند، می گویند هر چه خاک اوست بقای عمر تو باد و تو با خود می گویی من بقای عمر نمی خواهم و خاک او ایکاش بقای عمر خودش باشد. اما این خاک سرد که کسی را در بر گرفته است نه بقای عمری برای تو است و نه دیگری.
این است طبیعت زندگی که یک روز سرمست از تولد کسی هستیم و روز دیگر دلتنگ از فقدان عزیزی. این است زندگی که جاری است اما به ناگاه برای کسی تمام می شود و برای دیگران کماکان جاری است تا روزی که این جریان برای آنها هم تمام شود.
این است زندگی.
پ.ن: اینرا برای مادر خانم ام نوشتم که چند روز پیش بدون هیچگونه سابقه بیماری به خاطر سکته قلبی فوت کرد.
چند روزی است که صداوسیمای ایران تکه فیلمی از دختری را پخش می کند که در درگیری های اخیر تهران خود را حائل یکی از نیروهای لباس شخصی کرده است تا از کتک خوردن او توسط مردم جلوگیری کند. صداوسیما با آب و تاب از این زن به عنوان یک قهرمان یاد می کند و در خبری هم آمد که هلال احمر می خواهد به این زن یک نشان تقدیم کند تا از عمل قرمانانه او تمجید به عمل آورد.
خبرگزاری فارس هم در اقدامی مشابه از این دختر جوان با عنوان شیر زن یاد می کند و از کاربران خود می خواهد که نظر خود را درباره اقدام قهرمانانه او بیان کنند.
در اینکه کار این دختر جوان عمل خوب و پسندیده ای بوده است هیچ شکی نیست و من از همین جا بوسه بر شانه های این زن قهرمان می زنم که انسانیت خود را نشان داد و اجازه ندادن تا معترضین خشمگین و کتک خورده خشم خود را بر سر یکی از نیروهای لباس شخصی فرود آورند.
فارغ از این مسئله اما به نظرم بیان چند نکته که از نگاه صداوسیمای ایران و خبرگزاری حامی دولت فارس مغفول مانده است ضروری می نماید.
اول اینکه این دختر جوان یا به قول فارس شیر زن یکی از همان اراذل و اوباشی است که صداوسیما دائما تکرار می کند. این دختر یکی از همان عناصر فریب خورده ای است که از بیگانه خط می گیرد، این دختر یکی از همان ضد انقلاب هایی است که به خیابان آمده است تا اساس دین را با تیشه بزند.
دوم اینکه رسانه های دولتی هیچگاه نمی گویند که آن فرد لباس شخصی که جلیقه پلنگی به تن دارد به چه قصدی سوار بر موتور در جمع معترضین حضور داشته است؟ آیا او فقط امده است آنها را تماشا کند؟ آیا آمده با آنها بازی کند یا اینکه به قصد دیگری سوار بر موتور در خیابان ها جولان می داده است.
رسانه های دولتی هیچگاه نمی گویند که او و دوستانش با این مردم چه کرده اند که اکنون که گرفتار شده است معترضین به خونش تشنه اند و می خواهند او را کتک بزنند اما انسانیت و جوانمردی یکی از همان معترضین اراذل و اوباش ضد انقلاب دور او می چرخد تا کتک هایی که زده است را پس نگیرد.
من به هیچ عنوان با مقابله به مثل موافق نیستم. به نظرم اکنون جنبشی که در ایران به راه افتاده است باید مسیح وار عمل کند. اگر سیلی خورد طرف دیگر صورت خود را نیز قرار دهد تا سیلی بخورد. اعتراض مردم نیاز به خشونت ندارد چون اگر وارد این فاز شود در نهایت بازی را می بازد.
اگر قرار است اعتراضی صورت گیرد باید به صورت مسالمت آمیز و پرهیز از خشونت باشد. اگر کتک زدند باید فرار کرد اما توسل به خشونت امری درست نیست چون اگر قرار باشد مدار حرکت بر خشونت بچرخد معلوم نیست آخر کار چه خواهد شد.
در هفته اول اعتراضات به نتایج انتخابات شاهد مدنی ترین و مسالمت آمیز ترین کنش سیاسی در طول تمام تاریخ ایران زمین بودیم. میلیون ها نفر به خیابان ها آمدند اما هیچ چیزی تخریب نشد، صدایی از کسی در نیامد و حتی این انبوه جمعیت خودشان پشت چراغ قرمز می ایستادند تا ماشین ها رد شوند و این نمونه خوبی برای نشان دادن مدنیت و کشیدن آن به رخ معتقدان به خشونت است.
کار این دختر جوان واقعا زیبا بود، باید به او احسنت گفت که حاضر شد تن رنجور و کتک خورده خود را سپری کند برای یکی از کسانی که او را کتک زده است و این رمز پیروزی است.
1. صمد بهرنگی در ماهی سیاه کوچولو مینویسد: «مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در جریان زندگی دیگران داشته باشد.»
مرگ اکنون مسئله ای جاری در زندگی ما شده است. بسیاری از کسانی که در تظاهرات های روزهای اخیر شرکت کرده اند غسل شهادت می کردند و با در نظر گرفتن این مسئله که ممکن است دیگر به خانه بازنگردند پا در خیابان ها گذاشته و بعضی از آنها نیز هرگز به خانه بازنگشتند. آنها با نوعی "مرگ آگاهی" اعتراض کردند و مرگ شان نیز مرگی آگاهانه بود. آنها می دانستد چه می خواهند و آگاه بودند که اگر بمیرند برای چه هدفی جان خود را کف دست گرفته اند و خوب می دانستد که مرگ احتمالی آنها چه تاثیری در زندگی دیگران دارد.
2. ندا یکی از کسانی بود که آگاهانه مرد، اگرچه آگاه نبود که میخواهد بمیرد و نمی دانست که تیری از غیب خواهد رسید و گلوی او را خواهد شکافت و هیچ گاه نیز فکر نمی کرد که تصاویری از مرگ او دنیا را تکان خواهد داد و میلیون ها نفر را وا خواهد داشت که برای او و برای مردن او بگریند، اما می دانست که اگر بمیرد برای چه مرده است. او آگاه بود که برای احقاق حقوق اش خواهد مرد و بدین خاطر بود که صحنه دلخراش مرگ او این چنین تاثیر گذار بود.
3. زمانی در زندان به یکی از بچه ها که در حال آزادی بود گفتم تا پیغامی به دوستی برساند که «مردان ایستاده می میرند» اما زمانی که فیلم کشته شدن ندا را دیدم و زمانی که نگاهم به نگاه رو به دوربین ندا تلاقی پیدا کرد و مردن با چشمان باز او را دیدم فهمیدم که ایستاده مردن مهم نیست بلکه مهم این است که باید با چشمانی باز مرد. چشمان باز نمادی از همان مرگ آگاهانه است. چشمان باز بیان می کند که برای چه زندگی می کنیم، برای چه اعتراض می کنیم و برای چه چیزی می میریم. چمشان باز ندا به ما آموخت که که باید آگاهانه مرد و بهترین نوع مردن همین مرگ آگاهانه است.
4. چندی پیش خبری منتشر شد که شخصی طی یک عملیات انتحاری خود و چند نفر دیگر را در حرم آیت الله خمینی کشت. بدون شک او هدفی برای کار خود داشته است و مرگ او با آگاهی کامل بوده است اما هیچ کس نام او را نمی داند. هیچکس برای او اشکی نریخت و اساسا او برای هیچکس اهمیتی ندارد. او می خواست با مرگ اختیاریش نگاه ها را به خود معطوف کند. این شخص موفق شد قسمتی از توجه جامعه را به خود جلب کند اما این توجهات توام با تنفر بود.
اما ندا وضعی کاملا متفاوت دارد. او اگرچه آگاهانه مرد اما نسبت به مرگ خود آگاهی نداشت. او برخلاف عامل انتحاری نمی دانست که قرار است بمیرد و چه بسا اگر از این امر اطلاع داشت اساسا از منزل خود خارج نمی شد اما مرگ آگاهانه او باعث شد تا اکنون وی «ندای ایران»شود و سمبلی برای اعتراض مردم ایران. بدون شک اکنون همگان ندا را دوست دارند و این به خاطر مرگ آگاهانه و مردن با چشمان باز اوست.

