صحبت های همسر احمد زید آبادی درباره وضعیت او در زندان را خواندم و بسیار متاثر شدم. این صحبت ها مرا به یاد خاطرات تلخ دوبار زندانی که از سر گذرانده ام انداخت.
در زندان اتفاقات تلخ و غیر قابل تحمل زیادی برای زندانی می افتد و کسانی که زندان را تجربه نکرده اند گمان می کنند که کتک و شکنجه قسمت سخت آن است اما اکثر زندان رفته ها معتقدند که سلول انفرادی بدترین عذابی است که زندانی تحمل می کند و واقعا این چنین است.
من دو بار زندان بودم. بار اول ۳۱ روز و بار دوم ۳۵ روز. سری اول به جز ۴روز اول بقیه را در سلول انفرادی بودم و بار دوم هم تماما طعم تلخ سلول مجرد را چشیدم. در سلول انفرادی ذهن آدم کاملا مالیخولیایی می شود. چندین و چند روز فقط دیوارهای سفید را در سکوت محض می بینی و نور چراغی که ۲۴ ساعت روشن است تو را از گذر دنیای بیرون فارغ می کند و توهمات ذهنی تنها مفری است که می توانی به آن پناه ببری و در آن شرایط هم این توهمات تماما به کابوس های وحشت ناک تبدیل می شوند.
به این خاطر است که بعضی وقت ها که زندانی در بازجویی ها مقاومت می کند بازجو به عنوان تنبیه او را مدتی در سلول رها می کند و دیدم کسانی را که بعد از چند روز از زندان بان التماس می کنند که او را برای بازجویی ببرند تا لااقل هم سخنی ولو چونان بازجو داشته باشند.
زندان اولم با دو هفته بازجویی پی در پی و توان فرسا همراه بود و بعد از آن تا زمان آزادی به حال خود رها شدم و بازجویی نداشتم و واقعا اثرات مخرب آن روی اعصاب و روانم را هنوز که هنوز احساس می کنم و هنوز بعد از دو سال کابوس های آن ایام گهگاه به سراغم می اید.
همسر احمد زید سخن از سلولی شبیه قبر می کند. من دقیقا نمی دانم منظور احمد کدام سلول ها بوده است اما خودم یک شب در سلولی بودم که به هنگام ورود به آن اولین چیزی که به ذهنم آمد قبر بود.
ماجرا از این قرار است که زمانی که در روز ۱۸ تیر ۸۶ همراه با بچه ها در دفتر ادوار تحکیم بازداشت شدیم ما را به بند ۲۴۰ زندان اوین منتقل کردند. آز آنجا که ۲۰۹ جا نداشت مارا به این بند فرستادند و باز از آنجا که به خاطر شلوغی های بعد از سهمیه بندی بنزین تقریبا زندان جا نداشت ما را چهار تا چهار تا در سلول های انفرادی قرار دادند تا سلول ها خالی شود و ما را به انفرادی بفرستند. در این سلول ها اینقدر جا کم بود که موقع خواب تقریبا دست و پایمان توی سر وکله هم بود.
باری بعد از دو سه روز گویا قاضی مرتضوی برای سرکشی به زندان می آید و مارا می بیند و دستور می دهد که سریعا هر کدام از ما را به سلول انفرادی منتقل کنند و از آنجا که سلول ها تماما پر بود ما به سلول هایی فرستاده شدیم که به دستور هاشمی شاهرودی تعطیل شده بودند. من دو شب در چنین سلولی بودم و به معنای واقعی کلمه احساس کردم که در قبر هستم و هنوز که هنوز است این دو شب صحنه به صحنه جلوی چشمانم است.
این سلول اینقدر کوچک بود که وقتی در عرض آن دستانم را دراز می کردم به دیوار ها میخورد و دیگر مجالی برای باز کردن انگشتان نبود و طول آن هم تقریبا ۲ قدم بود.
اگر بخواهم دقیق بگویم این سلول چیزی در حدود ۵/۱ در ۲ متر بود که یک توالت فرنگی هم در آن قرار داشت. (بهتر از این نمی توانم کوچکی این سلول را توصیف کنم)
واقعا سخت بود و اکنون که سخنان همسر احمد را خواندم بی اختیار یاد آن روزهای سخت و تلخ افتادم. امیدوارم همه دوستان زندانی ام به زودی آزاد شوند.
پ.ن۱: در ابتدا نوشتم که یک شب در سلول قبر مانند بودم اما با تذکر مهدی عربشاهی که گفت دو شب در این سلول ها بودیم اصلاحش کردم.
پ.ن۲: مهدی از آن دست کسانی بود که شدیدا از مشت و لگدهای من موقع خواب شکایت می کرد و موقع فوتبال قندی هم همش جر می زد.
همیشه زمانی که در میان صفحات تاریخ کتاب ها و روزنامه ها به ۲۸ مرداد می رسیدم سعی می کردم با فعالین سیاسی آن زمان که تمام آمال و آرزوهایشان با یک کودتا نقش بر آب شده بود هم ذات پنداری کنم اما مسلما نمی توانستم، چون این از آن دست امور است که انسان تا در شرایطش قرار نگیرد امکان احساس آنرا ندارد.
اما اکنون وضعیت فرق می کند، دیگر نیازی نیست تلاشی برای هم ذات پنداری کنم چون اکنون نسل من در موقعیتی قرار گرفته است که بدون اغراق دشوار تر از ۲۸ مرداد ۳۲ است.
در آن زمان کودتایی انجام پذیرفت و دولت دکتر مصدق سقوط کرد و مخالفت چندانی هم در برابر آن ایجاد نشد اما اکنون و پس از کودتای ۲۲ خرداد ۸۸ مردم و فعالین سیاسی جانانه ایستادند تا حق خود را باز ستانند. تجمع های میلیونی رقم زدند که در تاریخ ایران و چه بسا جهان بی سابقه است، صدها نفر زندانی شدند و طعم تلخ انفرادی و درد و شکنجه را چشیدند و ده ها نفر به شهادت رسیدند، آری شهادت.
جوانانی از نسلی در راه آرمان خود شهید شدند که تا پیش از آن بسیاری آنها را به لاابالی گری و بادی به هر جهت بودن می شناختند. نسل من در برابر یک کودتا آنچنان یادگار جاودانه ای بر تراز بی بقای خاک نشاند تا ایندگان از آنان به نیکی یاد کنند. من افتخار می کنم که یک نسل سومی هستم، افتخار می کنم متعلق به نسلی هستم که بر خلاف نیاکان خود در برابر یک کودتا عافیت طلبی نکردد و خانه نشینی و سکوت اختیار ننمود.
من افتخار می کنم متعلق به نسلی هستم که با خون خود از آرمان وعقیده خویش دفاع نمود، من افتخار می کنم که یک دهه شصتی هستم.
پ.ن۱: مدت ها است که می خواهم چیزی در مورد نسل سوم و تغییر اساسی تفکری اش بنویسم اما مشغله و بی حوصلگی اجازه نمی دهد. فعلا این ادای دین مختصر به نسل خودم را نوشتم تا بعدن به صورت مفصل چیزی در این خصوص بنویسم.
پ.ن۲: کاوه مظفری آزاد شد. خدارا شکر که در این زمانه طاعونی یک خبر خوب شنیدم.
بعضی وقت ها آدم از شدت عصبانیت می خواهد بترکد. این روزها اما تعداد دفعاتی که آدم به مرز ترکیدگی نزدیک می شود و پوست کلفتی در نهایت مانع آن می شود بسیار زیاد است.
فقط کافی است هر روز ۲۰:۳۰ را نگاه کنیم تا یک بار ترکیدگی بر اثر عصبانیت برایمان قطعی باشد. اما اگر بیچاره چون منی خبرنگار نزدیک به روزی ۱۰ ساعت مجبور به گشت زنی در دنیای مجازی و خواندن اخبار مختلف و نوشتن گزارشات مختلف باشد این تعداد دفعات ترکیدگی، بسیار فزونی می یابد و به این خاطر است که بعد از انتخابات وقتی درب و داغان به خانه می روم یک گوشه می نشینم و فکورانه پیپی می کشم تا خود را مهیای ترکیدن های روز بعد کنم.
برای اینکه بفهمید چه می گویم مثالی می زنم. فکر می کنید این جمله از آن چه کسی باشد: « جامعه ای که در آن ظلم فراگیر باشد امکان بقا ندارد.» مطمئن هستم که اشتباه حدس زدید . این جمله را جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد در مراسم معارفه صادق لاریجانی گفته است. در اینکه این حرف کاملا صحیح است شکی نیست و تاکنون چنین بوده است و زین پس نیز چنین خواهد شد، اما آنچه که اعماق وجود ادم را می سوزاند و همان طور که گفتم به مرز ترکیدگی می رساند مرجع صدور حرف است.
اگر می خواهیم بدون شک منفجر شوید سخنان کامل رئیس جمهور عدالت محور، مهر ورز و مردمی را در ایلنا بخوانید.
برای اینکه تفننی نیز حاصل شود این تیتر فارس را بخوانید: لنكراني (وزیر بهداشت دولت نهم) خواستار ارتقاي سطح بهداشت زندانهاي عربستان شد.
۱.بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران. چه کسی گفته است گریه کردن کاری زنانه است؟ چه کسی گفته مرد نباید گریه کند؟ مگر مرد دل ندارد، مگر مرد احساس ندارد و درد را متوجه نمی شود. مگر می شود آنچه را که در کشور می گذرد را نظاره کرد و نگریست. این روزها گریه برایم راحت تر از هر کاری است بسیار راحت تر از شب های تلخ تنهایی و درد سلول انفرادی گریه می کنم و از کسی هم خجالت نمی کشم. به گمانم این روزها گریه کاری مردانه است(اگر دیگر بتوان تفاوتی ماهوی میان خلقیات زنانه و مردانه پیدا کرد. زنها مردانه مبارزه می کنند وشهید می شوند، مردان هم نازک دل شده اند و زنانه می گریند.)
می گویند جامعه ما اسلامی است اما اکنون اتفاقاتی می افتد و خبرهایی به گوش میرسد که در بلاد کفر هم رخ نمی دهد. مسئله تجاوزها در زندان به صورت بسیار جدی مطرح می شود. من چند تا از این گزارش ها را در اینترنت خواندم و تنم لرزید و طبق روال این روزهایم اشک بر گوشه چشمانم نشست. نمی خواهم این حرف ها را باور کنم اما زمانی که کروبی آن نامه آنچنانی را به هاشمی می نویسد و مجید انصاری هم می گوید در این باره مدارک و مستندات داریم لابد خبرهایی هست.
من در این موارد مشکوک بودم اما زمانی که گزارش ۲۰:۳۰ درباره ترانه موسوی را دیدم شکم تشدید شد که با این گزارش حتما خبرهایی بوده است. واقعا گزارش مسخره ای بود و فکر کنم هرکسی با حداقل شعور پس از دیدن این گزارش نتیجه معکوس از خواست تهیه کنندگان آن می گیرد. (نمی دانم شاید هم آنطور که آقایان می گویند در جامعه اسلامی ایران چنین اتفاقاتی محال است و ما همگی تحت تاثیر القائات بیگانگان قرار گرفته و مخملی شده ایم. الله اعلم به حقایق الامور.)
۲. همان طور که قبلا گفتم روز سه شنبه رفتم فیلم "خاک اشنا" را دیدم. در کل فیلم بدی نبود و فکر کنم با حال و احوال این روزها سازگار باشد. به خصوص اینکه جوان معطل اول فیلم به جوانی مسئول پذیر تبدیل می شود که به نظرم نگاهی سمبلیک به تغییر جوان امروزی است. اما این فیلم بسیار کلیشه ای و سمبلیک بود، با دیالوگ هایی بسیار شعاری و از همه بدتر بازی بد بیتا فرهی در آن اندک دقایقی که حضور داشت. اما بازی خوب کیانیان را دوست داشتم و "بابک" هم به دلم نشست. پیشنهاد می کنم این فیلم را حتما ببینید.
۳. اما. چند وقتی است که کتاب های "جعفر مدرس صادقی" را می خوانم. خواندن که نه می خورم و به نظر نویسنده بسیار خوبی است و جایگاهش باید بسیار رفیع تر از اینی که هست باشد. خواندن اثار او را با "گاو خونی" شروع کردم و در یک نشست آنرا خواندم و بسیار لذت بردم، بعد از آن فیلمش را هم که بهروز افخمی ساخته بود دیدم و از بس بد بود (به جز بازی عالی عزت الله انتظامی که عاشقش هستم) نیمه کاره خاموش کردم تا فقط کتاب در نظرم باشد.
بعد از آن "دیدار در حلب" و "من تا صبح بیدارم" را خواندم و کیف کردم تا اینکه دیروز "شریک جرم"ش را در دست گرفتم و دیگر نتوانستم آنرا زمین بگذارم تا تمامش کردم. خیلی کتاب خوبی است و پشنهادم این است که حتما بخوانید.
پ.ن: درباره فیلم خاک آشنا و کتاب های جعفر مدرس صادقی توضیح نمی دهم تا اگر خواستید آنها را ببینید و بخوانید مزه اش از میان نرود.
فعلا حس و حال نوشتن نیست. در حقیقت حس و حال هیچ کاری نیست. نه کتابی می خوانم نه چیزی می نویسم و نه کار به خصوص دیگری انجام می دهم. شده ام یک گیج و منگ که نمی داند چکاره است. اگر جبر زمانه به امرار معاش نبود حتی سرکار هم نمی رفتم و این گزارش های مسخره از وضعیت مسخره کشور را نمی نوشتم. پس از انتخابات بارها گفته ام واقعا مسخره است که خبرنگار باشی و کشورت مملو از خبر باشد اما نتوانی آنها را منعکس کنی اما به هر حال همین است که هست، چه بخواهی چه نخواهی.
برای اینکه از این حال و هوا در بیایم امروز می خواهم بروم فیلم خاک اشنای بهمن فرمان ارا را ببینم. امیدوارم فیلم خوبی باشد و در این شرایط که حس و حالی نیست ضد حال نشود. پیشنهاد می کنم شما هم بروید و این فیلم را ببینید چون فرمان ارا بعد از انتخابات بیانیه شجاعانه ای در حمایت از جنبش منتشر کرده است و گویا تصمیم دارد تا وقتی این دولت سرکار است فیلمی نسازد. پس خاک آشنا را ببینیم تا در کنار میلیاردها تومانی که به جیب ده نمکی رفت چند میلیونی هم گیر یک کارگردان مردمی و مستقل بیاید.
پ.ن: پیرمرد را پس از چند ماه دیدم. فکر کنم آخرین بار ماه رمضان پارسال بود. خیلی لاغر و شکسته شده بود. می دانم در این مدت خیلی بهش سخت گذشته است. به همه سخت گذشته است.

دادگاه دوم بررسی اتهامات متهمان پرونده کودتای مخملی امروز برگزار شد. چهره های سرشناس این دادگاه احمد زیدآبادی، هدایت آقایی، علی تاجرنیا و شهاب طباطبایی بودند. هنوز نمی دانم از میان اینها قرعه اعتراف به نام چه کسانی خواهد افتاد، شاید هم اصلا قرار نباشد کسی اعتراف کند.(تا چند ساعت دیگر مشخص می شود.)
بعید می دانم این اعترافات روی مردم تاثیر چندانی داشته باشد چون دست آقایان رو شده است. اما حداقل کارکردش این است که اعصاب و روان آدم را حسابی به هم می ریزد(با من که این چنین کرد)
در جلسه امروز دادگاه عکس احمد زید بسیار تاثیر گذار بود. رنجی که در زمان بازداشت کشیده است را می توان از چهره اش خواند و به قول معروف رنگ رخسار فاش می گوید از سر درون.
مراسم تحلیف در سالروز مشروطه برگزار گردید. این هم از طنز های زمانه است دیگر. حرف های زیادی برای گفتن دارم اما از آنجا که فعلا اوضاعم مقداری به هم ریخته است و شدیدا بوی خطر به مشامم می رسد ترجیح می دهم بهانه دست برادران ندهم. برای همین فعلا سعی می کنم اینجا کمتر از حرف های دالم بنویسم و اگر هم احیانان نتوانستن جلوی خودم را بگیرم سعی می کنم بی خطر بنویسم.
بگذریم. این نامه نمایش نامه نویسان را در اعتماد ملی دیدم و گفتم خوب است شما اگر تا به حال آنرا نخواندید در اینجا لا اقل بخوانیدش.
متن اين بيانيه که به امضاي حميد امجد، نغمه ثميني، محمد چرم شير، محمد رحمانيان، محمد رضايي راد، عليرضا نادري، محمد امير يار احمدي و محمد يعقوبي رسيده است به شرح زير است؛
ما نمايشنامه نويسيم. ما اندکيم. بسيار اندک. با اين همه ما هستيم؛ نشسته در اتاق هايي کوچک، پشت ميزهايي کوچک تر. اما اتاق هاي کوچک ما، پنجره هاي بزرگي دارد که رو به خيابان ها باز مي شود.
ما نمايشنامه نويسيم و اين روزها به جاي تالار رودکي و مولوي، خيابان رودکي و چهارراه مولوي را رصد مي کنيم و در چهارسوي شهر و ايرانشهر اميد را انتظار مي کشيم.
ما نمايشنامه نويسان خلوت گزيده را اين روزها حاجت تماشا از کوي دوست به صحرا کشانده است، از مهتابي به کوچه، از تنگناي صحنه هاي کوچک به بزرگراه قهرمانان بي نشان. حالا ما هم در کنار نام هاي مفخمي چون آنتيگونه و هملت و سياوش، نام قهرمانان حماسه هاي خيابان را مي نشانيم.
ما نمايشنامه نويسان نيت کرده ايم از جمعي بزرگ بنويسيم؛ از آدم هايي که نقش هايي بزرگ را بر ذمه گرفته اند
نيت کرده ايم از آدم هاي کوچک کوچه بنويسيم که در دگرديسي نقش به هيئت پرسوناژهايي فناناپذير قامت بسته اند. اينک اين ما هستيم که مخاطب مردميم. هر چند اندکيم، هر چند خرد و ناچيزيم.
دوستان کتمان نمي توان کرد که اکنون فضاي افسرده يي است و افسردگي بيش از آنکه وضعيتي روحي باشد، وضعيتي سياسي است براي رهايي از اين وضعيت افسرده، محتاج اميدي نجات بخش هستيم؛ اميدي که از درون اين وضعيت جوانه مي زند.
کنشگري براي ما نمايشنامه نويسان هيچ نيست جز ثبت دقيق و صادقانه رخدادها، همچون شهادتي از اين دوران براي آيندگان. پس همه دوستان نمايشنامه نويس خود را دعوت مي کنيم در اين اميد رهايي بخش با ما همراه شوند و در نمايشنامه هايشان، راوي صادق روزگار خود باشند.
حال و حوصله نوشتن ندارم برای همین این شعر را که در سایت آی طنز دیدم می گذارم تا شما هم چون من لذت ببرید.
مطلب آی طنز به شرح زیر است:

آقاي ابطحي! بايد مرا ببخشيد اگر در بعضي از ابيات شعر طنز خود، شكم شما را سوژه كردهام! باور كنيد قصد بنده مذمت شكم شما نبوده، اين را لااقل كساني كه وضع ظاهري مرا ديدهاند، خوب ميفهمند! قصد من دفاع از حقوق پايمال شدۀ شكم شما بوده كه در قيامت بنا بر روايات معتبري به سخن ميآيد و از شما ميپرسد: «بگو ببينم چه طور در عرض چهل و اندي روز، هيجده كيلو از گوشت ما را كم كردي؛ حاجآقا؟!»
هر دو چشمم براي او تَر شد
ابطحي چاق بود و لاغر شد!
شكمش نيست مثل پيش از اين
نكند پشت ميله مادر شد؟!
به خدا مثل دُب اكبر بود(!)
ناگهان مثل دُب اصغر شد!
توي زندان تنگ و تاريكي
چشم او كور و گوش او كر شد!
طبق آراي واصله، تازه:
سر چاق و قشنگ او گر شد!
در حدود چهل شب و نصفي،
دور از آغوش گرم همسر شد!
همسرش گفته: «داخل زندان،
شوهر بنده چيز ديگر شد!
آنقدر هي فشار آوردند،
زوركي درس ديكته از بَر شد...!»
ديكتۀ اعتراف جنجالي
در حمايت از آن برادر شد!
يك سوال از شما كه ميفهميد:
«ميشود با نمايشي خر شد؟!»
بیانیه مهندس میرحسین موسوی در مورد دادگاه گروهی از فعالان نهضت سبز
بسم الله الرحمن الرحیم
میگویند فرزندان انقلاب در دادگاهی که دیروز تشکیل شده بود به ارتباط با بیگانه و برنامهریزی برای ساقط کردن نظام جمهوری اسلامی اعتراف کردهاند. اینجانب در سخنان آنان دقیق شدم و در حقیقت آن چنین چیزی نیافتم، بلکه شنیدم که با نالهای عمیق از سرگذشت دردناک خود در این پنجاه روز می گفتند؛ انسانهایی له شده که ممکن بود به هرچیز دیگری هم که به آن الزام شود اقرار کنند به راستی چه چیز دیگری جز داستان رنجهایی که کشیدهاند ممکن است بگویند. میگفتند محسن روحالامینی حق داشت که شهید شد. می گفتند که اگر 50 روز ایستادگی نکرده بودیم این نمایش هفتهها پیش برگزار میشد. میگفتند هرچه را که به آنان میگفتند تا گفته باشند که اینها حرفهای ما نیست.
دندان شکنجهگران واعترافگیران دیگر به استخوان مردم رسیده است تا جایی که اینک از میان کسانی قربانی میگیرند که خدمات بزرگ به کشور و نظام در کارنامه دارند و به تهدید دیگرانی سرگرمند که در نشو و نمای این نهضت و تاسیس نظام برخاسته از آن برجستهترین نقشها را بر عهده داشتهاند. آیا کسانی را که آرزوی شهادت در راه نورانی انقلاب اسلامی داشتهاند به چیزی کمتر از آن تهدید میکنید؟ یا پس از به مسلخ بردن جمهوریت نظام، اسلامیت و آبروی آن را هم با این بیآبروییها هدف گرفتهاید؟ تنها داوری قطعی وجدان بشری از مشاهدة دادگاههایی اینچنین فرمایشی سقوط اخلاقی و بیاعتباری صحنهگردانان آن است.
صحنههایی که دیدیم و دیدید جز تدارکی ناشیانه برای شروع به کار دولت دهم نیست. از دادگاهی که همه چیزش تقلبی است انتظار دارند عدم وقوع تقلب در انتخابات را اثبات کند. اگر شما اهل تقلب نیستید آن را در رعایت ظواهر اولیه یک دادرسی قضایی به نمایش بگذارید. با دادخواستی سخیف با طرح مطالبی بیربط، با استناد به کتابهایی که به خروار خمیر میشوند، با تکیه بر گزارش خبرنگارانی که نامشان را هم کسی نشنیده است و با استناد به اعترافهایی که رنگ شکنجههای قرون وسطایی از آن هویداست انتظار دارند ملت را به چه چیز قانع کنند؟ آیا نخواندهاند که پیامبر اکرم (ص) فرمود برای کسی که بعد از شکنجه اقرار کند حدی نیست یا کسی که در زندان یا قید و بند باشد و او را تهدید کرده باشند اقراری برای او نیست (الغدیر جلد ششم).
مردم ما با فرزندان خود که دیشب پس از 50 روز بیخبری چهرةشان را دیدند احساس همدردی میکنند. برادران ما! غمگین نباشید. بدانید که مردم وضعیت شما را درک میکنند و میدانند که حفظ جان شما واجبتر از هر چیز دیگر است. زود خواهد بود که ملت محاکمه مرتکبین این فجایع را شاهد باشد و بازجویان و شکنجهگرانی که اینگونه با جان و آبروی او بازی میکنند بشناسد.
وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَکَ عَلَیْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَکِن یُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ
و اگر خداوند مردم را به [سزاى] ستمشان مؤاخذه مىکرد جنبندهاى بر روى زمین باقى نمىگذاشت لیکن [کیفر] آنان را تا وقتى معین بازپس مىاندازد و چون اجلشان فرا رسد ساعتى آن را پس و پیش نمىتوانند افکنند
میرحسین موسوی
امروز دادگاه ۱۰۰ نفر از عوامل "اغتشاشات" اخیر برگزار شد. نکته عجیب این دادگاه حضور ناغافل چهره های شاخص اصلاح طلب بدون اعلام قبلی بود. کسی از این مسئله خبر نداشت و همه فکر می کردند که بیچاره هایی راکه در خیابان بازداشت کرده اند قرار است محکامه شوند اما اوضاع جور دیگری بود.
محمد علی ابطحی، بهزاد نبوی، محسن امین زاده، میردامادی، رمضان زاده، عطریانفر، صفایی فراهانی و... در دادگاه حضور داشتند و محاکمه شدند.
نماینده مدعی العموم کیفر خواست خود را خواند. من هم آنرا خواندم اما در آن هیچ مدرک و سندی دال بر محکومیت هیچ کدام ندیدم. در این کیفر خواست یک سری مطالب کلی درباره انقلاب مخملی و چه و چه بود و نهایتا اعتراف برخی از آنها که نحداکثر گفتند در انتخابات تقلب نشده است وما اشتباه کردیم(همه می دانند اعترافات چگونه بوده است) اما اینکه خودشان به مخملی بودن اعتراف کرده باشند و یا مدرکی در این باره وجود داشته باشد منکه ندیدم.
شما بخوانید شاید چیزی پیدا کردید. متن کیفر خواست دادستانی علیه اصلاح طلبان
نکته جالب اما بعد از کیفر خواست، اعترافات ابطحی بود که در صحن دادگاه انجام شد. ابطحی به خیلی چیزها اعتراف کرده وخیلی چیزها گفته بود. البته خرده ای نمی توان به او گرفت چون شرایط بازداشتگاه ها و نحوه اعتراف گیری ها تا حدوددی مشخص شده است.(برخی بر این عقیده اند که ابطحی چنین مطالبی را نگفته است وفارس که تنها رسانه حاضر در دادگاه بوده این حرف ها را از خودش درآورده است.)
واقعا حالم گرفته است. هر روز که می گذرد اوضاع خراب تر می شود و اما از طرفی ما هم امیدوار تر می شویم به آینده ای که خواهیم ساخت.
اما فعلا حال خراب است و اعصاب خورد و روزهای تلخی که از پی هم می آیند.
حوصله ندارام. این شرح حال این روزهای من است. سر دردی عجیب را همه روزه احساس می کنم و دلهره ای ناجور همراه دائمی ام است. از سایه خودم می ترسم و هر صدای غیر متقربه ای دلم را هری پائین می ریزد.
بیم و امید وضعیتی است که بدان گرفتاریم. از یک طرف می ترسیم از آنچه که می گذرد. جنازه های جوانانی که عمودی به زندان رفتند و افقی باز می گردند حس و حال هیچ کاری برایمان نگذاشته است. دوستانی که امروز در کنار مایند و فردا پشت میله های زندان اندوه مان را دو چندان می کند و تنها گاز اشک آور و باتوم است که سر حال مان می آورد. امید داریم اما به آینده ای که با دستان خود خواهیم ساخت. به آینده ای که در آن مزد گور کن از بهای آزادی بیشتر نباشد و زندان ها همه موزه باشند.
در این روزها ژورنالیست بودن بزرگ ترین شکنجه است. هر روز باید انبوهی از خبرهای غم انگیز و بعضا چرت وپرت را بخوانی و خبرهایی مسخره را مخابره کنی اما نمی توانی از واقعیت جامعه چیزی بنویسی. آنچه که در زندان می گذرد خط قرمز است و کشته شدن جوانان تابوئی است که انکار می شود.
نمی دانم در زندان ها چه می گذرد که خود آقایان اصولگرا هم به تکاپو افتاده اند تا یکجور سرو ته قضیه را هم بیاورند و اکنون همه منجی مردم شده اند و از آزادی زودتر زندانیان و لزوم برخورد مناسب با آنها و رافت اسلامی سخن می گویند.
جالب است که حتی احمدی نژادی هم که همه این اتفاقات به خاطر دست گل او رخ داده است پیام می دهد که کام خانواده ها با آزادی زندانیان شیرین شود و به گونه ای برخورد شود که آنها رافت اسلامی را درک کنند.
نمی دانم لابد دل این آقا هم به درد آمده است از آنچه که با جوانان این وطن کرده است. وضعیت جالبی پیدا کرده ایم. عده ای می زنند و می کشند و زندانی می کنند و خودشان هم پیغام می دهند که ای آقا این چه وضعیتی است. مملکت اسلامی و این حرف ها؟ زبانم لال، چنین مباد.
در شرایطی که هر روز یک جنازه از زندان تحویل خانواده ها داده می شود و پیکر کشته شدگان خیابانی هم به صورت قطره چکانی تحویل خانواده ها می شوند اما هنوز اقایان ول کن معامله نیستند و می خواهند به هر طریقی شده بچپانند که قتل ندا کار آنها نبوده است.(سردار عراقی: قتل ندا برنامه ریزی شده بود) فرض محال که اثبات شد ندا را منافقین و امریکا و انگلیس و BBC کشتند. سوال این است که زندانیان را چه کسی می کشد.
حوصله ندارم، سرم درد می کند و دلهره ای عجیب دارم. این حال و روز این روزهای من است.

برای دخترم شیوا
شیوای عزیزم در این یک ماه و چند روزی که نبودی جای جای خانه را دنبال تو می گردم و تمام خاطرات کودکی ات را در ذهنم مرور می کنم. زمان تولدت و زمانی که در بیمارستانی در میدان تجریش با مرگ مبارزه می کردی را به خاطر می آورم. نمی دانم در این همه مدت که از نظر من قرنی گذشته چه می خوری و چگونه روی زمین سختی که تنها پوشش یک پتوی نازک است بدون داشتن کوچکترین امکانات می خوابی. باز هم از خودم می پرسم آیا کسانی که تو و بقیه را از مادرانشان جدا کردند و با گفتن دروغ با خود بردند فرزند دارند یا نه؟ یقیناّ دارند ولی مادر نیستند.
تنها دلخوشی من در این مدت این بود که تنها نبودم. وقتی به مراجعی از قبیل دادگاه انقلاب، ستاد پیگیری، زندان اوین و جاهای دیگر مراجعه می کنم سیل مادرانی را می بینم که همگی به دنبال فرزندانشان هستند و کماکان هیچ پاسخ روشنی نیست.
دخترم نمیدانی در این مدت که نبودی چه بر ما گذشت. عزیزانی که تنها جرمشان بستن شال سبز بر پیشانی بود در خون خود وضو گرفته و به دیدار معبود خود رفتند و مادرانشان در عزای ازدست دادنشان خون گریه کردند. اکنون که این مادران را روی صفحه تلویزیون می بینم خوشحالم که تو بیرون نیستی که ببینی چون می دانم که نمی توانستم تو را ساکت نگه دارم. تو به درد این مردم آشنایی و از دردشان درد می کشی و تنها به جرم همین درد آشنایی این همه مدت در سلول انفرادی به سر می بری زیرا دفاع از حقوق انسان در کشور ما جرم است.
چشم انتظار تو
مادرت شهرزاد کریمان
۲۵تیر۸۸
پ.ن: ویژه نامه شیوا را در کمیته گزارشگران حقوق بشر ببینید.
پ.ن۲: شیوا جزو اولین بازداشت شدگان پس از انتخابات است. روز ۲۴ خرداد که من به دادگاه رفتم تا حکم ۲سال زندانم را بگیرم شیوا بازداشت شد. امیدوارم زودتر آزاد شود.
انتخابات برگزار شده است. گفته می شود این انتخابات مبدل به انتصابات گشته و جای غالب و مغلوب عوض شده است. این حرف تازه ای نیست، فقط کافی است کمی به عقب برگردیم، چهار سال قبل.
آن زمان نیز کروبی نامی بر آشفت از نتیجه انتخابات، به غار نرفته اما خواب اصحاب کهف کرد و وقتی به خود آمد که کار از کار گذشته بود. این ههمه را خودش گفت و تازه دور اول ماراتن انتخابات بود. در دور دوم نیز هاشمی بود و احمدی، اتفاقاتی افتاد و احمدی ردای ریاست بر تن کرد، هاشمی اما همچون کروبی از سمت هایش استعفا نداد و حزبی تاسیس نکرد، او فقط به خدا پناه برد.
در این داستان یک عنصر کم است، یک حلقه مفقوده، مولفه ای تعیین کننده: مردم.
این داستان روایت می شود بدون اینکه مردم در آن نقشی داشته باشند چون آنها خود نخواستند نقشی ایفا کنند. آنها (ما) فقط نظاره کردند(کردیم) و داستان را خواندند و شنیدند.
از گذشته به زمان حال باز می گردم. گفتم که گفته می شود در این انتخابات تقلب شده است. بسیار خوب اما این بار اگرچه شخصیت هایی چون موسوی و کروبی و هاشمی حضور دارند اما نقش اول را مردم بر عهده دارند، کسانی که چهار سال پیش فقط نظاره گری کردند و سوال این است چرا؟
یادداشت را به صورت کامل در ادامه مطلب بخوانید.
لینک این مطلب در سایت اخبار روز
لینک این مطلب در خبرنامه امیرکبیر
ادامه مطلب

نه، دیوانه نشده ام. مجنون شاید و لی دیوانه نه. می دانم حال و روز و رفتارم طبیعی نیست اما در این روزهای آتش و خون نشان بده کسی را که اندکی انسانیت داشته باشد و طبیعی باشد.
خود تو، تو که به من خرده می گیری، نگاهی به خود بینداز، نگاهی به مردم کوچه و خیابان بینداز. غم ها را در چهره، بغض ها را در گلو و خون جگر را دل ها نمی بینی؟ می بینی.
من هم یکی مثل بقیه پس اینقدر نگو که چرا این چنینی.
دست خودم نیست باور کن. در خیابان راه می روم دختر جوانی از کنارم می گذرد زیر لب می گویم «سلام ندا. زود بود برای تو. زود بود که گلوله سینه ات را بدرد. تو که هر روز ساز ها را به صدا می آوری چرا گذاشتی گلوله برایت سمفونی مرگ بنوازد.»
دخترک چپ چپ نگاهم می کند و می گذرد. گمان می کند دیوانه ام یا مزاحمی معمولی. هیچ کدام. فقط در سیمای آن دختر ندایی را میبینم که شاید روزی، فردا روزی نقش زمین شود و خیابان را با خون خود تر کند.
در خانه پدری برادر پشت کنوری ام را می بینم و می گویم «احسان کنکور چگونه بود؟» این حرف زبان است اما دل می گوید «ایکاش سهراب نیز چون تو امتحان می داد. خوب و بد مهم نیست فقط ایکاش روز کنکور در جلسه می بود و نه در سردخانه پزشکی قانونی.»
نمی دانم، نمی دانم چرا این روزها میل عجیبی به پیاده روی در خیابان های گر گرفته شهر پیدا کرده ام. مخصوصا انقلاب تا آزادی. نمی دانم آیا سرنوشت میهن چون مسیر هر روزه من برای رسیدن به آزادی از انقلاب می گذرد؟ شاید! باید؟ نه، نمی دانم فقط...
فقط ایکاش این مسیر هرچه که می خواهد باشد بیش از این قربانی نگیرد. می دانم که حق، حق گرفتنی است. می دانم که باید هزینه داد، زندان رفت، خون داد اما این حرف ها فقط در حرف راحت است و در عمل جانکاه.
مگر خودم تفاوت از زمین تا آسمان مفهوم و واقعیت زندان را نچشیده ام آنهم دوبار. مگر هنوز کابوس های آن روزهای تمام نشدنی همراهم نیست. چرا. پس چه؟ نمی دانم.
اینطوری نگاهم نکن. می دانم، می دانم که مثل یک آدم طبیعی حرف نمی زنم. خودم که گفتم مجنون شده ام شاید، ولی دیوانه، نه.
کافی است. بگذار بروم. کسی در خیابان صدایم می زند. تو را هم، همه را. می شنوی؟ باید رفت، باید رفت. خیابان با ما سخن می گوید، ایران ما را صدا می کند و فردا دستش را برای ما دراز کرده است. یک قدم کافی است تا آنرا لمس کنیم، یک قدم تا. باید رفت، شاید....
باید رفت تا فردا.

