۱. اگر راستش را بخواهید طی هفته های گذشته همش نگران بودم که نکند مردم سرد شده اند و همه چیز را فراموش کرده اند و روزمرگی زندگی دوباره آنها را اسیر خود کرده است و جنبش فقط در فیس بوک و سایت های اینترنتی و ذهن ما سیاسی ها ادامه دارد و خلاصه جنبش افول کرده و فاتحه مع الصلوات.
اما حضور انبوه و غیر قابل انتظار مردم در روز قدس نشان که گویا جنبش سر باز ایستادن ندارد و این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست و مردم قصد کنار کشیدن از صحنه را ندارند. خوب طبیعی است که بعد از روز قدس همه جان دوباره گرفتند و کمربندها محکم تر شدند برای طی طریقی دشوار که آخرش بی شک روشن است. جمعه حسابی کیف کردم و اصلا دلم نمی خواست به خانه بروم و تنها چیزی که وادارم کرد راه خانه را در پیش بگیرم حمله نیروهای گارد ویژه به مردم بود و باتومی که هر آن ممکن بود بر فرق سرم فرود آید.
۲. پاییز قبل از آنکه بیاید باران فرستاد و هوا حسابی تلطیف شد و آدم حال می کند با این هوای یواش که راست کار عاشق و معشوق های دلداده ی تازه به هم رسیده است. همه چیز این هوا خوب است به جز رخوت و خوابی که هی روی چشم آدم می نشیند. پائیز خوش آمدی.
۳. تلاش دارم وقت بیشتری روی داستان هایم بگذارم و آنها را سروسامانی بدهم و به سرانجامی برسانم اما مگر این LOST لعنتی می گذارد. تازه بعد از یک ماه دوباره دیش را تنظیم کردم و bbc و voa هم مزید بر علت شده اند. اما هر طور که شده باید وقت بیشتری روی داستان ها بگذارم اگر می خواهم داستانی بنویسم وگرنه که ول معطلم و خود را علاف کرده ام.
ایرج پزشکزاد در شاهکار خود "دائی جان ناپلئون" به زیبایی به تصویر در آورده است باوری را که ریشه دارد در عمق اندیشه ایرانیان. دائی جان ناپلئون سمبلی است از انسان ایرانی ای که هر آنچه که بد و ناگوار است را به بیگانه نسبت می دهد و در پس پشت هرچیز دستی بیگانه را می جوید.........
استفاده بیش از اندازه از این مسئله اما باور پذیری مردم را که مهم ترین وجه کارایی نظریه توهم توطئه است را از میان می برد و به نظر می رسد که اکنون در ایران چنین شده است. فقط کافی است عکس العمل مردم را در قبال دادگاه ها و ظهار نظرهای برخی مسئولین دولتی پیرامون نقش بیگانگان در حوادث اخیر در نظر بیگریم تا دریابیم که مردم دیگر آنطور که باید و شاید به این حرف ها وقعی نمی نهند.
با این شرایط کار زمامداران امور برای اقناع مردم دشوار می شود و ادامه دار شدن اعتراضات مردمی نشان می دهد که نظریه توهم توطئه در حوادث پس از انتخابات کاملا شکست خورده است.
برای خواندن متن کامل یادداشت به ادامه مطلب بروید.
این یادداشت را در اخبار روز و ادوار نیوز بخوانید.
ادامه مطلب
چنگ می زند چیزی بر دلمان سخت. گلو را دیگر یارای ضجه نیست، کاسه خانه چشم خشک شده است بر اثر اشک ریزان مداومی که سه ماه است رهایمان نمی کند. شب و روز کارمان فغان است بر روزهای آتش و خونی که سپری می کنیم اما ته دلمان جوانه سبز امید روز به روز بارور تر می شود.
ما ایمان داریم به روزهایی که با دستان خویش خواهیم ساخت یکسره سبز. ما باور داریم به انسانیت انسان و روزی که دگر انسان گرگ انسان نخواهد بود.
ما باور داریم به آزادی.
واقعا سخت است که آدم بنشیند پشت مانیتور و در دنیای مجازی دوستانی را ببیند با خاطرات مشترک فراوان که گرفتارند و در لباس زندان. واقعا سخت است که تو آزادانه گرفتاری دوستانت را ببینی و چهره های رنجور و چشم های مبهوت و پف کرده شان را به نظاره بنشینی.
امروز بیدادگاه پنجم برگزار شد و من دو تن از دوستانم را دیدم و دوباره دلم گرفت و چشمانم تر شد و بدم آمد از بی پدر مادری سیاست که چنین می کند با انسان.
امیدوارم عبدالله مومنی و محمدرضا نوربخش هرچه زودتر آزاد شوند. یاد روزهای خوبی که با این دوستان سپری کردم به خیر.
پ.ن: دیروز آرزو کردم که ایکاش عبدالله امروز در دادگاه باشد تا خانواده اش از نگرانی خارج شوند. اگر می دانستم مستجاب الدعوه شدم درخواست آزادی می کردم برایش.


عکس های بیدادگاه ها را همه دیده ایم. چهره های مغموم و رنج کشیده همه عزیزانمان که گودی چشم ها و رنگ پریدگی صورت شان فاش می گفت از دردی نهان در جانشان را نیز به نظاره نشسته ایم و بیشترمان نیز گریستیم از مصیبتی که بر کشورمان می روم و تجلی اعلای آن نیز اسرای مان هستند. اسرایی که گهگاه به تصویر کشیده می شوند تا مایه عبرتی باشند برای دیگران.
در این میان اما جای یک عزیر در چهار بیدادگاه خالی بود و هرچه چشم گرداندیم اثری از او روی صندلی ها نیافتیم. عبدالله مومنی را می گویم همو که برای ما فعالین جنبش دانشجویی نامی آشنا است. طبیعتا من عبدالله را در تحکیم شناختم و با گذر زمان و فعالیت هایمان بر این میزان آشنایی افزوده گردید.
همه فارغ از دیدگاه های سیاسی مان آرمان های مشترکی داریم چرا که آزادی و عدالت و حقوق بشر دغدغه همه انسان های آزاد اندیش و حق جو است. گذشته از این اشتراکات ما اختلافات نظری بسیاری نیز داشتیم که لازمه کار سیاسی است و در میان گاه کدورت هایی نیز پدیدار می گشت که آن هم نمک سیاست است.
ما در دنیای سیاست با یکدیگر آشنا شدیم اما دوستی مان در زندان رقم خورد. زندانی که در 18 تیرماه 86 گریبان مان را گرفت. هیچگاه این صحنه دردناک از نظرم خارج نمی شود که در آن روز کذایی نیروهای امنیتی درب دفتر ادوار را شکستند و داخل شدند و با باتوم به جانمان افتادند. همه بچه ها سریع روی زمین خوابیده و یا خوابانده شدند، من و عبدالله اما در کنار میزی گرفتار آمدیم و با پیشروی آنها به روی میز افتادیم و به همین علت هدف خوبی شدیم برای باتوم ها و سهمیه مان از باتوم بسیار بیشتر از سایرین بود. عبدالله به ضرب باتوم پایش ورم کرد و جای جای بدن هردومان یادگارهایی برداشت از زخم دردناک باتوم.
ما را به اوین بردند و چندبه چند در سلول کنار هم انداختند من و عبدالله و مجتبی بیات و حبیب حاج حیدری و عزت قلندری ابتدا دریک سلول بودیم همه مان عصبی بودیم و ناراحت اما سعی می کردیم به هرنحوی روحیه مان را حفظ کنیم و به یکدیگر نیز روحیه دهیم. آخر شب اما همگی تعارف را کنار گذاشتیم و همزمان گریستیم تا باری از دلهامان برداشته شود.
این در کنار هم بودن اما دیری نپایید چرا که ما را از هم جدا کردند و به سلول های انفرادی فرستادند تا تنهایی یارمان باشد و صحبت با عزیزان مان وسیله ای برای فرار از دردها. من و عبدالله فقط دو روز را در یک سلول گذراندیم اما این درد مشترک بهانه ای شد برای نزدیکی بیش از پیش مان.
من چند ماه پس از آن دوباره راهی زندان شدم و آموخته هایم از زندان اول بسیار کمکم کرد تا شرایط را راحت تر تحمل کنم و تداعی خاطرات زندان اول و همان چند روزی که با سایر دوستان در یک سلول بودیم و فوتبال قندی با حریف فرضی روزهایم را به شب می رساند.
روزها و روزها گذشتند و اکنون دو سال از آن روزها می گذرند و عبدالله مجددا در زندان است. این زندان او اما طولانی تر شد و بی خبری از او نگرانی ها را افزون تر کرده است. مصاحبه همسرش درباره آخرین دیدار با عبدالله دل ها را به درد آورد و توصیفی که او از وضعیت عبدالله کرد فاش می گوید که چه بر او گذشته است. اکنون قریب به چهل روز است که از عبدالله خبری نیست و بچه های ادوار به این خاطر بیانیه ای منتشر کرده اند و درد مندانه می پرسند: آیا عبدالله زنده است؟
مسلما او زنده است چرا که زنده بودن صرفا متکی به نفس کشیدن جسم خاکی نیست. زنده بودن در مفهومی متعالی تری نهفته است و آن عقیده و آرمان است. عبدالله زنده است چراکه آرمان عبدالله و عبدالله ها زنده است و هر روز پوینده تر می شود. می گوئید نه. کافی است کمی در خیابان های شهر قدم بزنید و نگاهی به چشم های مردم بیندازید. این چشم ها می گویند که به چه می اندیشند و چه خشمی را فرو می خورند.
فردا قرار است بیدادگاه پنجم برگزار شود. اگرچه دیدن چهره دوستان در آن وضعیت سخت است اما امیدوارم فردا عبدالله را در میان سایر دوستان ببینیم تا نگرانی ها در مورد سلامتی اش از میان برود.
این تاریخ اسلام و سنت ائمه هم حکایتی دارد برای خودش. هرکسی از ظن خود یار آنها می شود و با لحاظ کردن پاره ای از عملکرد ایشان و چشم پوشی از مابقی تلاش می کند خویش را بدانان نزدیک کند و در توجیه رفتار خویش شاهد مثال از آنها بیاورد.
جالب است که شیعیان با هر تفکر و گرایشی اعمال خود را بر گرفته از رفتار ائمه می دانند. بعد از انتخابات هم مخالفان که زندانی می شوند و کشته می شوند و... می شوند رومش و منش خود را برآمده از آموزه های علی می دانند و هم آنان که زندانی می کنند و می کشند و حتی...می کنند خود را حیدری می دانند.
در اینجا اصلا بحث حسن و قبحی نمی کنم و بر آن نیستم که بگویم کدام یک درست می گوید چون در زمینه اسلام شناسی همانقدر می دانم که از فیزیک هسته ای سر در می آورم و هنوز همچون آقای احمدی نژاد نشده ام که از همه چیز بدانم و فقط این سوال برایم ایجاد شده است که به واقع کدام درست می گوید.
مکتب اهل بیت تساهل و تسامح و رواداری و تحمل مخالف است یا برخورد با مخالف؟
پ.ن۱: دوباره می گویم اصلن قصد ندارم بگویم که کدامیک درست می گوید و از این جور حرف ها. توهین هم به کسی نکردم پس بعدن نگویید که فلان و فلان.
پ.ن۲: پی نوشت ۱ کاملن ضروری بود چون الان آدم نمی داند چی به چی است.
پ.ن۳: لطفا یکی نقد را برای من تعریف کند.
پ.ن۴: بسیار مشعوف شدم از این عکس
-دفتر مهدی کروبی پلمب شد. علیرضا بهشتی، مرتضی الویری و سردار مقدم رئیس کمیته ایثارگران ستاد موسوی بازداشت شدند. آقایان دارند به موسوی و کروبی نزدیک می شوند. آیا آنها بازداشت خواهند شد؟
-سردار احمدی مقدم می گوید روز قدس نباید سیاسی شود(منظورش را خودتان حدس بزنید) و سردار فضلی تهدید به برخورد با دانشجویان می کند.
-آرامش قبل از طوفان به پایان رسید و دوباره گویا روزهای پر خبر و حادثه خیز و ناراحت کننده ای را در پیش داریم.
در طول چهار سال گذشته بالاجبار عادت کردیم به سخنان آقای احمدی نژاد. ایشان به هر مناستی و در هر موضوعی ایراد سخن می کردند و خلایق نیز باید گوش می کردند. البته آنها که اجباری نداشتند تلویزیون را خاموش می کردند تا اعصابشان خورد نشود اما چون منی خبرنگار مجبور است تمام سخنان این آقا را که دست بر قضا رئیس جمهور مملکت است بخواند و درباره اش گزارش و تحلیل بنویسد.
واقعا خواندن و یا گوش دادن به سخنان این والامقام از دشوار ترین کارهای ممکن است و شک ندارم اگر اجبار کاری و یا اجبارهای دیگر وجود نداشته باشد کمتر کسی را یارای پایان بردن خواندن یک سخنرانی اوست. (شک دارید امتحان کنید.)
ایشان خیلی زیبا در سخنانش زمین و زمان را به هم می دوزد و پدیده ها را دگرگون می کند و کارهایی که خود می کند را به دیگران نسبت می دهد و کارهای دیگران را از آن خود می کند و صحبت از آزادی اندیشه و بیان و انواع و اقسام آزادی های دیگر نیز پای ثابت تمام سخنانش است(این تا ته آدم را می سوزاند)
بگذریم. این همه را فقط و فقط به این خاطر گفتم تا به اینجا برسم که آن زمانی که میرحسین موسوی در مناظره اش با احمدی نژاد او را ساکت کرد بسار کیف کردم و یکی از قشنگ ترین لحظات زندگی ام طی چند سال اخیر رقم خورد. واقعا حال کردم که یک نفر بعد از چهار سال به احمدی نژاد گفت ساکت باش و گوش کن.
این طرح زیبا از آن صحنه رویایی نقش زده شده است. می دانم ممکن است بارها این عکس را دیده باشید اما از آن صحنه هایی است که به هر روز دیدن می ارزد.

پیشتر در خبرها آمده بود که سید حسن خمینی از سوی برخی مراکز تحت فشار است تا سخنرانی خاتمی در مرقد امام را لغو کند. سید حسن این مسئله را نپذیرفت. پس از آن خواندیم که گویا قرار است برای اولین طی بیست سال گذشته مراسم احیا در مرقد از تلویزیون پخش نشود. در نهایت اما بیانیه ای از سوی تولیت مرقد منتشر شد که امسال هیچ برنامه ای برای شبهای قدر برگزار نخواهد شد.
همه این فشارها به این خاطر بود که جنبش سبز تصمیم داشت به صورت منسجم و یک پارچه در این مراسم حضور پیدا کند تا دگر بار توان اجتماعی خود را اثبات کند. اما آقایان که پیشتر در تظاهرات های میلیونی و نماز جمعه هاشمی حضور انبوه مردم مسالمت جو را تاب نیاورده بودند تصمیم گرفتند به جای پیدا کردن پاسخ مناسب برای سوال صورت مسئله را پاک کنند و برای همین نتیجه این شد که امسال در بهشت زهرا برنامه ای برگزار نمی شود.
شاید آقایان نفس راحتی بکشند که "خوب بحمدالله همه چیز ختم به خیر شد و دیگر سیل سبز مردم در خیابان ها سرازیز نخواهد شد" اما مسئله این است که آنها با اقدام خود نتیجه ای را که جنبش سبز در پی آن بود حاصل کردند منتهی بی هیچ حضوری و هزینه ای و باتوم خوردنی و استنشاق گاز اشک آوری و...
مسئله این است که هدف از تمامی این حضورها و اجتماعات نشان دادن قدرت جنبشی است است که در پی احقاق حقوق از دست رفته خویش است. این جنبش می خواهد نشان دهد که علیرغم تمام بازداشت و شکنجه ها و شهیدها اما همچنان زنده است و کماکان امیدورانه به راه سبز خود ادامه خواهد داد.
با این شرایط زمانی که آقایان از ترس این جنبش تصمیم می گیرند در اقدامی معنا دار مراسمی با قدمت بیست سال را لغو کنند خود نشان دهنده قدرت این جنبش است چون اگر به زعم ایشان جنبش سبز متشکل از تعداد اندکی اراذل و اوباش اغتشاش گر است خوب چه باک از این اندک، اما آنها به خوبی می دانند که برخلاف تبلبیغات شکست خورده تلویزیونی شان جنبش سبز ریشه در دلهای مردم ایران دارد و آنرا سر باز ایستادن نیست.
جنبش سبز اینبار قبل از یک حضور که وعده اش را داده بود پیروزی خود را کسب کرد. بدون شک لغو مراسم احیا در حرم امام پیروزی دیگری در کارنامه درخشان جنبش است.

بیانیه شماره ۱۱ مهندس میرحسین موسوی را درموج آزادی بخوانید.
رستني ها كم نيست من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست
من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم
ديدني ها كم نيست
من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست
من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق روي دار قالي
بي سبب حتي پرتـاب گل ســرخي را ترسیدیم
خواندني ها كم نيست
من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد
با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو اما در ميدان ها اينك اندازه ما مي خوانيم
مــا به انـــدازه مـــا مي بيــــنيم
مــا به انـــدازه مـــا مي چينيـــم
مــا به انـــدازه مـــا مي گـوييــم
مــا به انـــدازه مـــا مي روييـــم
من و تو
كم نه كه بايد شب بي رحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم
من و تو
خم نه و درهم نه و كم هـم نه كه مي باید با هم باشـيم
من و تو
حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم
من و تو
حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده با هم باشيم
من و تو
حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده با هم باشيم
گفتني ها كم نيست...
محمد علی ابطحی در دادگاه اعتراف کرد و بعد از آن در کنفرانس مطبوعاتی هم اعتراف کرد و بعد از آن هم در مطالب وبلاگش اعتراف کرد.
گویا موتور اعترافات ابطحی حسابی گرم شده است و تا از زندان ازاد نشود هم خاموش بشو نیست.
وبلاگ ابطحی همیشه یکی از خواندنی ترین وبلاگ ها بوده است اما اکنون بعید می دانم کسی تمایل چندانی به خواندن وبلاگش داشته باشد.
گوشهایش را گرفته بود تا صدای فریاد شهر را نشنود. چشمانش را بسته بود تا خون را به دیوارها نبیند. پای روی خرده شیشه ها می گذاشت و هیچ نمی فهمید. این همه بود اما او غافلانه بانگ برمی آورد شهر در امن و امان است.
میخواستم چیزی بگویم، می خواستم هشیارش کنم اما فقط نگاهش داشتم و آرام در گوشش نجوا کردم: تو هم خوب می شوی. دیر یا زود.
این شعر را در موج آزادی دیدم و گفتم به رسم فیس بوک آنرا با شما به اشتراک بگذارم:
جان داد «ندا» تا که جهان سبز بماند
اندیشه بیدارگران سبز بماند
جان داد که تزویر و ریا رنگ ببازد
رسوایی این ددصفتان سبز بماند
رسوایی همدستی گرگان ستمکار
با دست پر از مهر شبان سبز بماند
فریاد پر از خشم رهایی و عدالت
در گوش فلک گوش زمان سبز بماند
جان داد که آزادی ما زرد نگردد
فریاد حقیقت طلبان سبز بماند
ننگینی همراهی این دزد تبهکار
با قاضی و با دادستان سبز بماند
سرخی زبان تو تو را از نفس انداخت
بعد از تو ولی هر چه زبان سبز بماند
نامردی تیری که تو را نقش زمین کرد
در خاطره سرخ جهان سبز بماند
کشتی تو درختی ولی جنگل سرسبز
ای مرد تبردار بدان سبز بماند
میترسی از این شاخه که با ظلم شکستی
میترسی اگر جنبشمان سبز بماند
هر برگ شود تیری و بر قلب تو آید
خون تو شود آب و جهان سبز بماند
پ.ن: این روزها مراجعه روزانه به موج سبز آزادی از اوجب واجبات است.






می خواستم حرف نزنم اما درباره این عکس باید بگویم خنده تلخ من از گریه غم انگیز است.

این اظهار نظرات دولت نهم-دهمی ها هم در نوع خود واقعا بی نظیر است و الحق و الانصاف که رئیس این دولت دست همه شان را از پشت بسته است.
من که به علت تحریم تلویزیون ایران سخنرانی احمدی نژاد را در مورد کابینه ندیدم اما زمانی که متن آنرا در سایت ها خواندم با خود فکر کردم گوش دادن به سخنان ایشان استثنائی است که می شود به خاطرش این تحریم را شکست.
اقای رئیس دولت گویا در خصوص تبیین کابینه، وزیر بهداشت خود را چون هلو دانسته که آدم دوست دارد او را بخورد. استغفرالله. در این خصوص من هیچ نظری ندارم بدهم.
اما ایشان برای توجیه اینکه چرا یک زن را به عنوان وزیر بهداشت انتخاب کرده است فرموده اند(نقل به مضمون چنین است) که زنان ما بسیار نجیب هستند و بیماری خود را حتی به شوهران خویش نیز نمی گویند. پس وزیر بهداشت باید زن باشد.
مگر وزیر بهداشت می خواهد خود به دست خویش تمام زنان را معاینه کند که زن بودن وزیر الزامی است.
بگذریم. چون به هر حال در حال حاضر گیر دادن به آقای "رئیس جمهور" خطراتی همچون اوین و کهریزک و دادگاه و تواب شدن و یک سری کارهای ناجور دیگر را در پی دارد و آقای "نیروی انتظامی" تشخیص داده اند که الان جنگ مجازی در گرفته است و بیشتر وبلاگ نویسان سیاسی از خارج کشور خط می گیرند و قس علی هذا نوشتن در این موارد بسیار خطرناک است.
امروز در میان سخنان سخنگوی وزارت امور خارجه به یک پاراگراراف برخوردم که به نظرم آخر جواب دیپلماتیک است.
ایشان در پاسخ به سوال خبرنگاری که نظر او را درباره بازداشت یک ایرانی توسط دولت فرانسه به تلافی بازداشت کلوتید ریس یا همان عروسک فرنگی پرسیده است می فرمایند:
«یکی از مشکلات ما با اروپاییها همواره استانداردهای دوگانه و برخوردهای گزینشی بوده است و ما میخواهيم فرانسه رویکرد قضایی و قانونی داشته باشد.»
من هرچه در این خصوص تامل و تعمق و تدبر کردم نتوانستم منظور آقای سخنگو را درک کنم. اما چند چیز به ذهنم رسید:
۱. ما یک فرانسوی را گرفته ایم و این استاندارد یگانه است. اگر آنها هم یک ایرانی را بگیرند این به آن در می شود و آنوقت استاندارد دوگانه می شود که این درست نیست.
۲.ما همینطوری یکی را در فرودگاه گرفتیم و بعد فهمیدیم فرانسوی است و هیچ گزینشی در کار نبوده است اما از آنجا که در فرانسه نظم و حساب و کتاب برقرار است پس آنها حتما ایرانی بازداشت شده را گزینش کرده اند.
۳. ایران مهد قانون است و ما هرکاری بکنیم از روی قانون بوده است اما اروپائی ها قانون نمی دانند چیست برای همین باید ایرانی بازداشت شده را سریعا ازاد کنند و ما هم بعدا همراه با خانم ریس چند جلد کتاب قانون به سبک ایرانی برایشان می فرستیم.
داشتم گزارش تصویری موج سبز آزادی از افطار خانواده زندانیان پشت دیوار اوین را می دیدم که این عکس آتشم زد.
نمی دانم این دو طفل معصوم که کاغذ مقابلشان طلب ازادی تاجرنیا را دارد فرزندان تاجر نیا هستند یا زندانی دیگر اما فراغت و سرخوشی و بازی کودکانه شان در کنار اوین، پشت دیوارهایی که آن سوی آن معلوم نیست پدرشان چه حال و وضعی دارد ناراحت کننده و نیز امید بخش است.
بازی های کودکانه همیشه برای من ِ بزرگسال جذاب است اما می دانم که کودکان علیرغم ظاهر بی خیال و هیچ چیز نفهمشان خیلی خوب هم می فهمند که چه خبر است و به روی خودشان نمی آورند.
کودکی نشانه امید است، امیدی که با گذر زمان به منصه ظهور می رسد.
دیروز روی دیواری یک شعار دیدم که حسانی سر حالم آورد. شعار این بود" سبز ها امیدوارند" و به راستی ما امیدواریم. ما امید داریم به پایان فصل سرد و روزهایی که یکسره سبز است. آری این چنین است برادر.
پ.ن: شکر خدا دیش ام تکان خورده است و از نعمت بی بی سی و صدای امریکا محروم ام و تلویزیون ایران هم که تحریم است. برای همین وقتی به خانه می رسم خود را غرق می کنم در دنیای خیال انگیز ادبیات و می خوانم و می نویسم. الان در حال نوشتن یک مجموعه داستان به هم پیوسته و یک داستان متفرقه هستم. عجب صفایی دارد این عالم ادبیات.

