نشریه فرهنگی آدم برفی ها یک مسابقه شعر و داستان برگزار کرده است که من هم داستانی برای شرکت در مسابقه ارسال کرده ام.
گفتم خوب است اگر داستان را در وبلاگ بگذارم تا اگر دوست داشته باشید و صد البته اگرحس و حال خواندن داستان بود بخوانیدش.(این داستان ِ اول از مجموعه داستان به هم پیوسته ای است که رویش کار می کنم. به نظرم چیز خوبی بشود .باید دید)

این داستان را با عنوان مرگ در این نزدیکی است در اینجا بخوانید.
همچنین می توانید برای خواندن آن روی ادامه مطلب کلیک کنید.
پ.ن:امتحانات به حمدالله تمام شد و اگر اتفاق خارق العاده ای نیافتد بالاخره فارغ التحصیل خواهم شد. از دعای خیر همگی شدیدن سپاسگذارم.
ادامه مطلب
زمان تند می گذرد و اینقدر زود پیچ در پیچ می خورد که من ِ هنوز در پیچ اول مانده را حیران می گذارد تا ایمان بیاورم اگرچه بسیاری از دردها تحمل شان سخت است اما زمان کیمیایی است که درد را درمان می کند و نهایتن ردی از آن برجای می گذارد.
چند روز پیش سالگرد دومین بازداشتم بود. بازداشتی که بسیاری از چیزها را برایم تمام کرد و آغاز گر بسیاری چیز های دیگر بود.
نمی دانم، نمی دانم. خیلی حرف و درد درباره این زندان دارم اما ترجیح می دهم مانند یک سالی که گذشت کماکان آنها را در سینه خویش نگه دارم. دردهایی که اگرچه یک سال از آنها گذشته و معجزه زمان کم اثرشان نموده اما هنوز یادشان آزاردهنده است.
بگذریم. همین چند خط را هم نمی خواستم بنویسم اما الان که داشتم درون فایل هایم سرک می کشیدم شعری را دیدم که دوستی زمانی که فهمید من زندانی (مثلا) سیاسی هستم برایم فرستاد.
از آنجا که نمی دانم نوشتم نامش درست است یا نه و اصلن ضرورتی دارد یا نه، او را فقط حسن می نامم.(نام فامیلش بماند برای خودم)
شعر زیبای حسن(.....) را بخوانید:
ساده بگویم ؛ برهنه نمی توانم حرف بزنم
زندانها شبهات نزدیكی بهم دارند
اما زندانیان بی هیچ شباهتی
یكدیگر را به خاطر می سپارند
آنها از دیده شدن در پیراهن دیگری هراس دارند
و از نفس به نفس
نفس به نفس حبس شدن در سینه
به ستوه آمدهاند
زندانها زندانها!
می دانند چگونه قفل شوند
شبیه ردیف بهم چسبیدهی
دندانهای زنی كه دهانش قفل شده است
زندانها بعد از پیراهن زندانیان
جایی برای گریستن ندارند
و ما زندانیان هر شب
میان پیراهن خویش گریه می كنیم
تا هر چه راه راه راه راه است
از روی زمین پاك شود!
زندانها! گاهی كه دلتنگ می شوند
با همان زبانی كه به بند كشیده شدند
با همان زبان حرف می زنند
زندانها شباهت نزدیكی بهم دارند
فرقی نمیكند
كه دست عاشقانهی تو باشد
یا سیم خاردار زخمی وطن
آنها حدود ثغور بودن تو را
بر تمام نقشهها اینطور می كشند
بی هیچ شباهتی به گسترهی
دردها و زجرهایی كه می كشی
زندان! نام دیگر پیلهی ابریشم نیست
زندان همان لحظه ای ست
كه كرم پروانه می شود
حالا زندانیان چهره های هم را از خاطر بردهاند
بسیاری پیراهنشان را ترك كردهاند
اما من با پیراهن پوشیده از كلمات همچنان ماندهام
ساده بگویم ؛ برهنه نمیتوانم حرف بزنم
گفتی شب ها چراغی در آسمان روشن است
نگاه کردم و هیچ ندیدم.
پرده ی ابر را با دست کنار زدی
ماه نمایان شدگویا
اما من به خواب رفته بودم.
چشمان ِ باز و آسمانِ بی مهتاب،
آسمانِ مهتابی و چشمان ِ بسته
ُحکمشان یکی است.
مرگ خیابانی

دکتر عکس را بهش نشان داد و گفت: پای راستش از دو جا شکسته است، گچ گرفتیم اما چیزی که فعلا اهمیت داره ضربه ایه که به سرش خورده. یه کم سرگیجه و حالت تهوع داشت، فرستادیمش برای سی تی اسکن، باید صبر کنیم تا جوابش رو بگیریم ممکنه خونریزی مغزی کرده باشه. بهتره امشب بستری بشه.
مرد نگاهی به دکتر کرد و گفت: ولی من پول ندارم تا تو این بیمارستان بخوابونمش.
دکتر نگاهی به بالا و پائین مندرس مرد کرد و گفت: فعلا برید حسابداری پول کارهائی که انجام شده را پرداخت کنید، از سی تی اسکن که اومد می فرستیمش بیمارستان دولتی.
مرد از راهروی تودرتوی بیمارستان خارج شد و به سمت حیاط رفت. گوشه ای چمباتمه زد و سیگاری روشن کرد. خمار ِ خمار بود. ظهر نتوانسته بود عملش را تمام کند، تا نشسته بود پای بساط بهش خبر داده بودند که رضا تصادف کرده است و او به ناچار و با اکراه شال و کلاه کرده بود به سمت بیمارستان.
آخه وقتی میاوردنش اینجا فکر نکردند که بابای بی صاحاب این ریقوی یلا قبا اگه پول داشت یه لباس درست حسابی براش می خرید تا تو این سوز گداکش جابه جای تنش از سوراخ سمبه های لباس بیرون نزنه؟
به پول نداشته ای که برای بیمارستان لازم بود فکر کرد. از جا بلند شد، دود ِ کام آخر سیگار را بیرون داد و هِلِک هِلِک به سمت ورودی بیمارستان راه افتاد. داخل راهرو که شد اطراف را خوب نگاه کرد. یواش یواش از پله ها پائین رفت، در طبقه زیر همکف لباسشوئی و انبار بیمارستان قرار داشتند. یک در هم برای تخلیه بار ِ ماشین ها بود. به سمت در رفت و دید باز است. با خوشحالی از بیمارستان بیرون رفت و احمد را توجیه کرد.
رضا که از سی تی اسکن آمد با احمد زیر دست هایش را گرفتند وبه سمت زیر زمین رفتند. بیمارستان خصوصی بود و عمده کسانی هم که در آن بستری می شدند اینقدر پول داشتند که نیازی به فرار از بیمارستان نباشد، برای همین مراقبت چندانی از درها نمی شد. از بیمارستان که خارج شدند مرد نفس راحتی کشید و پس گردنی محکمی به رضا زد.
پدر سگ من تورو فرستادم تو خیابان پول دربیاری یا خرج بتراشی؟
یک لگد هم به ماتحت احمد زد و گفت: الاغِ لندهور مگه قرار نیست مواظب بچه ها باشی. چرا اینقدر سرت با .... بازی می کنه.
رضا پس گردنی را که خورد احساس کرد دنیا دور سرش می چرخد.
بابا سرم گیج میره. می خام بالا بیارم.
اینرا گفت و ناهار نخورده اش را بالا آورد. مرد از این صحنه چندش شد.
خاک بر سرت، فقط کم مونده مثه بچه دو ساله ها بشاشی به خودت.
مرد و احمد زیر بغل رضا را گرفته بودند و سلانه سلانه راه می رفتند. چهار راهی که رضا در آن کار می کرد تا بیمارستان فاصله چندانی نداشت، پس از چند دقیقه به آن رسیدند. مرد رضا را گوشه پیاده رو کنار چهار راه نشاند و تشر زنان گفت:
حالا که شَل شدی و نمی تونی کار کنی لااقل گدائی کن، ببینم عرضه اینکارو داری. وای به حالت اگه دست خالی برگردی خونه.
رضا آرام به دیوار تکیه داد، سرمای دیوار از لباس نداشته اش به تن نفوذ کرد. کمرش یخ کرد اما از شدت سرگیجه نمی توانست چندان تکانی به خودش بدهد. دستش را به حالت گدائی جلو گرفت تا ترحم رهگذران پولی نصیبش کند. پایش حسابی درد می کرد و سوز سرما لای گچ و پایش گیر کرده بود و بیرون نمی رفت. چشمانش را به سختی باز کرد. احمد را دید که لای ماشین ها می لولد تا فالی بفروشد. احمد، ماشین ها، خیابان ، شهر ، همه چیز دور سرش می چرخید. دوباره دلش به هم پیچید و عُق زد. اما چیزی از شکم خالی اش بیرون نیامد.
آخه دویست تومن پول فال ارزش داشت که به خاطرش این بلا رو سر خودم بیارم؟
ظهر به زور یک فال به راننده یک ماشین مدل بالا داد. راننده اینقدر دست دست کرد تا چراغ سبز شد و ماشین های پشت سر هی بوق زدند تا ماشین حرکت کند. راننده گذاشت دنده یک و نَم نَم حرکت کرد. رضا دستش را به ماشین گرفت که اگر خواست فرار کند او را با خودش ببرد. آرام دنبال ماشین می دوید تا راننده پولش را بدهد که پایش توی چاله ای رفت و به زمین افتاد، ماشین از روی پای استخوانی اش رد شد و سرش محکم به زمین خورد. راننده ماشین پایش را روی پدال گاز فشار داد و رفت، انگار که گربه زیر ماشینش رفته است. دیگر چیزی نفهمید تا اینکه خودش را روی تخت بیمارستان دید
گذر هر سایه ای را که می دید دستش را بلند می کرد. چشمانش تار شده بودند و نمی توانست درست ببیند چقدر پول جمع کرده است، فقط از ایستادن سایه ها و صدای افتادن سکه ای روی زمین می فهمید که چیزی دشت کرده است. سایه ای را از دور دید، سایه که نزدیک شد صدای احمد را می داد. سایه کنارش نشست. سایه تکه ای نان روی شکمش گذاشت ، سایه دست هایش را به هم مالید، آب دماغش را بالا کشید و گفت:
لامصب بدجوری سرد شده. خدا کنه لااقل بارون بگیره تا بتونیم چند روزی تو خونه بمونیم.
بدن رضا از شدت سرما کاملا سِر شده بود و گوش هایش چیز واضحی از صدای احمد را نمی شنید.
نون رو بخور تا جون بگیری، من برم ببینم می تونم چند تا دیگه بفروشم؟ تو که از کار افتادی حداقل من یه کم بیشتر کار کنم تا شب کمتر کتک بخوریم. اگه خرج موادشو جور نکنیم می دونی که چه حالی می شه؟
سایه احمد دوان دوان دور شد و لای ماشین ها محو گشت. رضا به سختی نان را به لبش نزدیک کرد تا لقمه ای بخورد.
تکه نان جویده شده به محض اینکه به معده رسید راه ِ رفته را برگشت و با اسید معده از دهان خارج شد. رضا دیگر نه سرما را احساس می کرد نه درد را، فقط لذتی وصف ناپذیر از چرخش همه چیز به دور سرش داشت.
پ.ن: این داستان را به مناسبت روز جهانی کودک برای کمیته گزارشگران حقوق بشر نوشتم.
لینک داستان در سایت کمیته
و روزی که یک سر چادر سیاه به سر دارد.
تقدیر ما گویا ازازل
با جوهری سیاه بر برگی از شب نقش بسته
که اینجا این چنین
سیاهی در سیاهی ها تنیده است.
باران که می بارد دولتی ها خوشحال می شوند که با کم آبی و جیره بندی مواجه نمی شوند، کشاورزان به هم شاد باش می گویند که محصول پرباری را درو خواهند کرد، اما او غم زده است چون مقوای خشکی پیدا نخواهد کرد تا برای خواب های خیابانی شب های پائیزی اش زیر اندازی داشته باشد.
پس باران، عزم بارش نگیر تا خیابان خواب های این شهر لعنتی بستری خشک داشته باشند.
نمي دونم درباره چي حرف مي زديم كه بحث رسيد به خودكشي. اون گفت خودكشي كار آدمهاي بزدل ِ و اونهائيكه جرأت زندگي ندارند براي فرار از مشكلات خودشون رو خلاص مي كنند. براي همين هم مي گن طرف خودش رو خلاص كرد. از چي خلاص كرد؟ از مشكلات.
اما من گفتم كه اون در اشتباهه و برعكس آدم هائيكه زندگي مي كنند ترسو هستند. يعني اونها چون جرأت خودكشي كردن ندارند و از مردن مي ترسند، زندگي مي كنند وگرنه اگر يه كم خايه داشته باشند خودشون رو مي كشتند.
نتيجه حرف اون اين بود كه اكثر آدم ها چون زندگي مي كنند دل و جرأت دارند و نتيجه حرف من اين بود كه اكثر آدمها چون خودكشي نمي كنند بزدل هستند. از اينجا بود كه كه بحث به جاهاي باريك كشيده شد. اون ازم پرسيد كه آدم با دل و جرأتي هستم يا نه؟ منهم كه نمي خواستم جلوي اون كم بيارم گفتم معلومه كه هستم. اون گفت پس همين الان خودتو بكش كه اگر نكشي يعني حرفات زر ِ مفت بوده و چيزي لاي پاهات نيست. منكه خيلي بهم برخورده بود جَلدي پريدم تو آشپزخانه و بزرگترين چاقوي موجود رو از تو كابينت برداشتم و برگشتم تو اتاق. نشستم روي كاناپه و دستم را گذاشتم روي ميز و آنچنان با چاقو روي دستم كشيدم كه رگها كه هيچ، گوشت و تاندون هم بريده شد وكارد به استخوان رسيد. اينجوري بود كه من مردم.
حالا تو بگو ببينم چه جوري مردي وسر از اين برزخ درآوردي؟
به برکت بیکار شدن با سرعت نور دارم کتاب می خوانم. ظرف ۳ روز کتاب "بیوتن" امیر خانی را خواندم و الان فقط می تونم بگم حیف ۶۵۰۰ تومان پول و وقتی که برای این کتاب خرج کردم. هرچقدر از "من او" خوشم اومد از این کتاب بدم اومد. اینقدر خورد تو ذوقم که احتمالا دیگه از امیرخانی چیزی نخونم حتی اگه بگن شاهکاره.
کتاب به لحاظ منطقی دچار مشکله. یه جانباز بسیجی تو قطعه شهدا عاشق یه دختر بزک کرده گوگوری مگوری از فرنگ اومده می شه و به خاطر این دختر کار و زندگیش رو ول می کنه و می ره امریکا.
از قضا این آدم از اون دست بسیجی هائیکه هنوز تو حال و هوای جبهه است و الهی قلبی محجوب. امکان نداره از شخصیتی که امیرخانی ساخته چنین کاری سر بزنه. برای همینه که کتاب تو ذوق می زنه و ارتباط گیری با شخصیت رو سخت می کنه. کتاب جوابی برای اولین سئوال خواننده نداره که چرا ارمیا به امریکا می ره و عشق او به ارمیتا هم اصلا پذیرفتنی نیست.
ارمیا تو ایران مهندسه و دست از قضا تو یکی از عظیم ترین پروژه های ساختمانی ایران(مصلای تهران) مسئولیت داره که همین نشون می ده از اون دست جنگ رفته هائی که سوراخ دعا رو پیدا کرده. حالا این ادم می ره امریکا و کارهائی مثل رانندگی و قصابی می کنه...... با عقل جور در نمیاد.
اگر امیرخانی می خواست تقابل فرهنگ ایران و امریکا رو نشون بده سوژه های بهتری می تونست پیدا کنه و نیاز نبود که شخصیتش رو بفرسته امریکا. اگر هم می خواست شرحی از مهاجرین بده نیاز نبود چنین شخصیت نامانوسی خلق بکنه ،اگر هم می خوست درباره بازماندگان نسل جنگ رفته ها بنویسه هر چیزی با عقل جور در می آمد جز اینکه اون شخصیت بره امریکا.
گذشته از محتوی کتاب امیرخانی شگرهای داستانی خاصی نیز رو نکرد و بعضی کارهاش هم بیشتر لوس بازی بود.
دل توی دلش ، دل دل می کرد ، ضربان قلبش حسابی بالا رفته بود، لباس های خیس عرق به تنش چسبیده بودند و کم مانده بود از شدت استرس عق بزند و بغل دستی هایش را با دل شوره اش شریک کند. علیرغم همه اینها هر طوری بود باید این کار را می کرد، چاره ای جز این نداشت، همه راه ها به بن بست رسیده بودند و این آخرین راه بود که بالاجبار باید امتحان می کرد. چند روزی به تقلید از هنرپیشه فیلم جیب برها به بهشت نمی روند، این دو تا انگشتش را این جوری به دیوار، میز یا هر جای دیگری می کوبید تا هم اندازه شوند. نشده بودند ولی برای دل خوش کُنَک، به خودش تلقین می کرد که شده اند.
بهترین جا برای این کار مترو است و بهترین ساعت حول و حوش هفت شب که خلق الله، خسته و بی حال به خانه بر می گردند. ازدحام و فشار جمعیت کار را راحت می کند، به شرط اینکه بر این دل شوره لعنتی غلبه کند. یک ساعتی می شد که در مترو می چرخید اما جرات نمی کرد دست به کار شود تا اینکه یک موقعیت نسبتا مناسب او را به انجام کار واداشت. پیرمردی حدودا شصت ساله که در ایستگاه، نشسته بر صندلی مشغول رفت و روب جیب هایش بود. جای خالی کنار پیرمرد را دید و وزنش را به صندلی تحمیل کرد. پیر مرد پول هایش را شمرد و درون کیف جیبی اش گذاشت و کیف را در جیب داخلی کت کهنه اش جا کرد. یک چک مسافرتی 100 هزار تومانی و هفتاد و پنج هزار تومان پول نقد. 175 هزار تومان رقم قابل قبولی است، سوژه هم که بنابر سن و سالش چندان هوشیار به نظر نمی رسد.
قطار مترو در خط مقابل هو کشان آمد، بارش را تخلیه کرد ، دوباره بارگیری نمود و رفت. به جمعیت که تند تند راه می رفتند تا زودتر به پله برقی برسند نگاه کرد. سعی کرد از روی قیافه ها حدس بزند چه کسانی دزد هستند. نتوانست دقیقا کسی را دزد بکند ، همه، هم می توانستند باشند و هم نه.
-اگر کیف در جیب پشتی شلوار بود کار راحت تر می شد.
راست می گفت، تو این جیب یه کم سخت است به خصوص برای او که تازه کار است وهنوز دستش راه نیافتاده . فکر کرد وفکر کرد.بهترین راهی که به نظرش رسید این بود، زمانی که مسافران در حال پیاده شدن هستند او هم به بهانه پیاده شدن و فشار زیاد جمعیت خودش را به پیر مرد بچسباند و کیف را بردارد واز قطار خارج شود. کار باید با کمی مکث انجام شود تا پس از خروج او، در قطار بسته شود که اگر احیانا پیرمرد متوجه قضیه شد فرصت برای خروج از قطار نداشته باشد.
طرح خوبی است. نفس عمیقی کشید و در دلش یک یا علی گفت. بعد، از اینکه برای دزدی یا علی گفته است ناراحت شد، اما چه می شود کرد، از سر اجبار است و به خدا هزار بار قول داد که بار اول و اخرش باشد. خیلی به پول نیاز داشت.
صدای زوزه قطار را قبل از اینکه به استگاه برسد، شنید. پیرمرد بلند شد و به سمت سکو رفت. چند قدم بعد از او راه افتاد و پشت سرش ایستاد، قطار آمد، ایستاد، درهایش باز شدند و او ناخودآگاه با فشار جمعیت وارد قطار شد. قطار بیش از آنچه که فکر می کرد شلوغ بود، در این شلوغی هر نوع برخوردی حتی مالش های محرک جنسی می تواند غیر ارادی و عادی جلوه کنند. درست کنار دست پیرمرد قرار داشت، چند نفس عمیق کشید وعرق کف هر دو دست را با شلوارش پاک کرد. می خواست در همین ایست گاه اول کار را تمام کند چون دلش را نداشت به قضیه لفت و لیس بدهد.
صدای زن توی سقف قطار اعلام کرد: ایست گاه....... سرعت قطار کم کم ، کم شد و ایستاد. درها با چند سوت کوتاه باز شدند، چند نفری پیاده شدند اما او کمی صبر کرد و یکهو مثل کسانی که از ترس حرکت قطار بدون توجه به دیگران لگد کنان همه را رد می کنند تا از قطار پیاده شوند خودش را به پیر مرد چسباند، دست در جیبش کرد و محتوی آن را بیرون کشید.
صدای حرکت قطار را که از پشت سر شنید نفس راحتی کشید. مشتش را باز کرد تا حاصل زحمتش را ببیند، اما به جای کیف یک دیوان حافظ کوچک در دستش بود. دست در جیبی به غیر ازآنکه باید می کرد کرده بود.
زن گفت: هفته ديگه عروسيي نوهي دخترِ خاله توران دعوت شديم
مرد فكر كرد: 30 هزار تومان كادو براي پاتختي
زن گفت: پدرشوهرِ دخترِ عمه بتول فردا از مكه برمي گرده
مرد فكر كرد: پنج هزار تومان براي شيريني
زن گفت: راستي يادم رفت بهت بگم، زنِ پسرعمه مامان ام ديروز زائيد
مرد فكر كرد: 15 هزار تومان براي چشم روشني
زن گفت: پسرِ دائي عباس خانه خريده
مرد فكر كرد: 20 هزار تومان براي كادو
زن گفت:..............
مرد فارغ از بقيه حرفهاي زن به اين فكر مي كرد كه همينطوري دخل و خرج با هم جور در نمي ايد و 150 هزار تومان براي اجاره خانه كم دارد.( هنوز قبض آب و گاز نيامده است). 70 هزار تومان هم براي اين چيز ها بايد جور كند، مي شود 225 هزار تومان. اما از كجا؟
مرد بلند شد و لباس پوشيد كه از خانه برود بيرون.
زن پرسيد كجا مي روي؟
مرد نگاهي به نگاه ابلهانه و دوست داشتني زن انداخت و گفت: دزدي.
در را ارام بست و از پله ها رفت پائين . پشت سرش نگاه بهت زده ی زن روي در آماس مي كرد و در هوا مي تركيد.
وقتی که می روی آنجا و می نشینی جائی که نباید بنشینی. وقتی سرت داغ می شود و می گوئی آنچه را که نباید بگوئی. وقتی هول برت می دارد و می کنی آنچه را که نباید بکنی. وقتی، وقتی، وقتی....
وقتی نمی دانم چه می شود که من چنان می کنم ، می شود آنچه که نباید بشود. حالا خر بیار و باقالی بار کن، اما مواظب باش که باقالی ها روی قالی نریزد چون آنوقت کسی که به باقالی حساسیت دارد(شاید خودم) یکی بر می دارد ،می خورد و لبش باد می کند و آنوقت باد می وزد و کلاه از سر آی با کلاه بر می دارد و آی با کلاه می شود آی بی کلاه ،چون فقط همان یک کلاه را دارد و پولی هم ندارد تا یک کلاه دیگر بخرد.
پول ندارد چون کار ندارد ،کار ندارد چون کار پیدا نمی شود، خیلی دنبال کار گشته است اما پیدا نمی شود. پول نفت هم که هنوز سر سفره نیامده است و از یارانه نقدی هم هنوز خبری نیست. برق هم که مرتب قطع می شود وآدم را از کار و زندگی می اندازد و من مجبور می شوم از سر بی برقی و بی پولی و بی..... کورمال کورمال از توی کیف ،کاغذ و قلمی بردارم با چشم بسته که نه با چشم باز بنویسم و نتوانم بخوانم که چه می نویسم ،آخرسر هم بعد از دو ساعت که برق آمد شاهکار خودم را ببینم که این چرت وپرت ها شده است و هرچه با خودم کلنجار می روم باورم نمی شود که این اراجیف کار من است، اما هست. بیچاره آی با کلاه که چون من دیوانه ای شرح بی کلاهی اش را می نویسد.
قاتل،مقتول
وقتی دستش را گذاشت روی گلویم و محکم فشار داد، نمی دانستم باید بپذیرم یا نه؟ اگر می پذیرفتم می مردم ، چون خفه می شدم. اما اگر نمی پذیرفتم باید با او گلاویز می شدم و این احتمال وجود داشت که حین مجادله یا من کشته شوم یا او، یا من بگریزم یا او.
خوب من نمی خواستم بمیرم پس دستش را از روی گلویم برداشتم و باهاش درگیر شدم و حین این کشمکش نمی دانم چه شد که او مرد. خالی نمی بندم ها واقعا نمی دونم چی شد! می فهمی؟
اوئی که باید می کشت، مرد. و منی که باید می مردم، کشتم. خوب حالا من ماندم و یک جنازه روی دستم. یک راه این بود که می رفتم پیش پلیس و می گفتم: جناب سروان، متاسفانه من یک آدم کشته ام و از این واقعه ، واقعا متاسفم، کاری است که شده. آنوقت جناب سروان می گفت: چرا کشتی؟ من هم می گفتم برای اینکه... چون.... نه من نمی توانم اینرا بگویم چون خودم محکوم می شوم به اینکه کسی را تحریک کرده ام قتلی انجام بدهد، ولو قتل خودم. نه این راه خوبی نیست.
راه دیگر این بود که او را همین جا یعنی همان جا چال کنم و بروم پی کارم. او را چال کردم ورفتم پی کارم، اما درحین این رفتن پی کار، کسی مرا دید و لابد به همان جناب سروان که قرار بود پیشش بروم، گزارش کرد. در نتیجه من شدم یک قاتل فراری و بازداشت شدم. هرچقدر هم که بعدا گفتم والله اینطوری، بالله اونطوری، کسی باور نکرد که نکرد که نکرد.
حالا من بعد از کلی مصیبت وبدبختی قرار است اعدام بشوم و مثل سگ پاکوتاه پشیمانم که چرا نگذاشتم آن انسان شریف که حالا می فهمم بنده خدا خیرخواه من بوده، مرا بکشد. آنموقع می مردم ،الان هم می میرم، اما فرقش این است که اونجوری یک مقتول بودم که به خاطر مرگم شاید کسی اعدام می شد، اما اینجوری یک قاتل ام که به خاطر قتل کسی حتما اعدام می شوم.
شب

شب زمانی است که ما
پشت دیوار نگاه
چشم بپوشیم
به ترس محکوم به مرگی
که دوبار
خنده ای کشته به دست.
شب زمانی است که جسدها
زیرخاک، لای کفن
عشقبازی می کنند
با تعفن های هم.
شب زمانی است که ما
مرگ خود را به نظاره نشینیم.
مرده ای بر قبر خویش

خاک ، خاک ، خاک همه جا را گرفته است. باد که می وزد، خاک روی لباس ها می نشیند و چادر مشکی زنها و پیراهن مشکی مردها چند درجه از سیاهی خود را از دست می دهند و به رنگی در می آیند که پیشتر آسفالت خیابان با آن خو گرفته است.
آفتاب تند ظهر تابستان ، پوست ها را ملتهب کرده است و صورتها دیگر برای سرخی نیاز به سیلی ندارند. چشم ها کاسه خون است، هم به خاطر گریه زیاد، هم برای خاکی که از لای پلکها جائی برای خود درون چشم می یابد.
صدای همهمه همه را منگ کرده است. اینطرف ملقن اورادی به گوش مرده ای می خواند . آنطرف تر نوحه خوانی بد صدا در غم پدری می خواند که فرزندانش آرام گوشه قبر ایستاده اند. دور تر کسی به زبان ترکی چیزهائی می گوید. مردم دسته دسته دور قبری ایستاده اند و گریه می کنند و بر سرو صورت خود می زنند. مادرم را می بینم که گوشه ای نشسته است و زنانی که همهشان را می شناسم دور ش نشسته اند و بهش دل داری می دهند. یکی می گوید غم پسر بسیار سنگین است، دیگری می گوید خدا صبرت دهد ، آنیکی می گوید گلچین زمانه عجب می برد و مادر فارغ از همه اینها به گودالی که گوری است برای یک تن ،زل زده و اشک می ریزد. دیگر توان ندارد مثل دیروز بی تابی کند. دو روز است چیزی نخورده ، نخوابیده و یکریز گریه کرده است و خود را زده. اما الان فقط نشسته است و اشک می ریزد. نه اینکه نخواهد. نه! نمی تواند.
من در تمام این دو روز یک گوشه ایستاده ام و فقط نگاه کرده ام. آرام در گوشه ای . کسی متوجهم نشده است. کلمه ای حرف نزده ام و کاری نکرده ام. آخر نمی توانم کاری کنم. فقط می ایستم و نگاه می کنم که چه می شود و الان هم از این بالا همه را می بینم ، کسی از دیدم خارج نیست، خوب جائی را انتخاب کرده ام.
آمبولانس آمد ،سکوت شکست و دوباره گریه و ناله و زاری شروع شد. بر سر زدن و بی تابی آغاز گشت و مادر با انرژ ای که نمی دانم از کجا آورد دوباره شروع کرد. جنازه را از آمبولانس درآوردند . جمعیت راه باز کرد تا جنازه کنار گور برسد.
جنازه را روی زمین گذاشتند تا پدر بیاید و اجازه بدهد که جنازه را در گودال بکنند. چه مسخره! مگر می شود اجازه ندهد. پدر اجازه می دهد و جنازه را در گور می گذارند و ملقن شروع می کند.
افهم یا..... . شوری ایجاد می شود دیگر کسی حال طبیعی ندارد. کسی جنازه را تکان تکان می دهد تا علامتی باشد بر اینکه فهمیده آنچه را که ملقن گفته است.
تلقین تمام شد، باید صورت جنازه را باز کنند تا پدر ومادر برای آخرین بار با پسر خود وداع کنند. صورت باز می شود. و مادر غش می کند و پدر بی تاب را به زور از کنار قبر به کناری می برند. صورتم را می بینم. پف کرده است و سفید تر از حد معمول است. نمی دانم از خودم قشنگ تر شده ام یا زشت تر؟ کار دارد تمام می شود. مرا رو به قبله کرده اند. سنگ ها را یکایک کنار هم می چینند. دیگر وقتی نیست باید به قبر بروم و کنار خودآرام بگیرم. از درختی که رویش نشسته ام پائین میروم و قبل از اینکه سنگ آخر را بگذارند به قبر می خزم و کار تمام می شود. حالا باور کرده ام که مرده ام.
این شعر را به هنر ماندگارش تقدیم می کنم:
مرگ را روبروی خویش
روی نیمکت زندگی بنشان
وبه او با زبان بی زبانی بفهمان
خدائی که خداست،چونکه خداست
مرا پیش از آنکه باید به دست تو نمی سپارد.
دیروز هم تشییع جنازه پسر عمه ام بود و هم نامزدی دختر دائی ام و من مانده در این بین که باید برای پایان زندگی پسر عمه جوان اندوهگین باشم یا شادمان از آغاز زندگی مشترک دختر دائی؟؟؟؟
به هر حال بنا بر رسم مرده پرستی ایرانیان و غم جوانمرگ شدن پسر عمه سی و چند ساله ،شرکت در مراسم عزا سمبه پر زور تری از شادی داشت.
گویا این چند وقت طبع شعرم دست بالا پیدا کرده است. من هروقت افسرده و غمگینم شعر می گویم. درنتیجه این چند وقت افسرده و غمگین بوده ام.( یک استدلال کاملا منطقی)
زندگی استفراغی است
که هر روز، هر ساعت ، هر لحظه
آنرا غرغره می کنیم
و خوشحالیم که هست از پی امروز فردائی
غافل از اینکه بوی تند استفراغ هر روزی
شامه هامان را فلج کرده است.
صبح که خبر بازداشت محمد و بهاره را شنیدم یک لحظه مات و مبهوت ماندم که یعنی چه؟
زندان عجب گیرائی ای دارد که کسی یکبار آنرا ببیند طالب دیدارهای دیگر می شود و گویا دل بریدن از آن به این راحتی ها نیست.
این شعر فی البداهه به ذهنم آمد:
فردا نیز روزی دگر است
گرما ی تابستان
یخ می زند روی تنم
با یک خبر.
و چون درختی
که هر از گاه
گاه و بی گاه
می خورد بر پیکر خشک و نحیفش
یک تبر ، می کشم آه.
و به آفتابی که چندی است
برده از یاد تابش نور مداوم بر تن ما
می کنم پشت.
و لب به نجوا ، درد دل گویان
خواهم گفت با خویش،
فردا نیز روزی دگر است.
فهم اجباری
در کویر کلمات راه می روم
بدون شعری که عطش وحشی ام را فرو نشاند
درون شنها شنا می کنم از فرط ناچاری
و اجبار را
از انتخاب خود کشی
یا مرگ، زیر پای برگ زرد پائیزی
می فهمم.
گفته شده در ۱۸/ ۱۰/ ۸۶
تف سربالا
باید ببخشید، ولی
توئی که می دانی تفِ سربالا
لاجرم روی صورت است
چرا تف سربالا می شوی برای صورتم؟
راستی چرا، فقط وقتی آب سربالا می رود قورباغه ها ابو عطا می خوانند؟
وچرا دندهی یکِ ماشینِ کهنه، در سربالائی ناله می کند؟
وباز هم چرا کسی که سرش را بالا بگیرد در این دنیای وانفسا،
توسری می خورد؟
وچرا برای دیدن بعضی ها
باید اینقدر سر را بالا گرفت تا کلاه از سر بیافتد.
سرِ بالا ، گردن درد می آورد آخر.
تا حالا فکریدی اگر
سربالائی نبود، تکلیف سرپائینیِ کوچه پشتی چه می شد؟
و دیگر ارتفاع صفر محلی از اعراب داشت آیا؟
تکلیف من با این سربالائی ها چیست؟ تف سربالا!
گفته شده در ۱۴/۱۰/۸۶
این شعر را اتفاقی از میان دست نوشته هایم پیدا کردم و وقتی انرا خواندم به یاد روزهائی افتادم که یادآوری خاطراتش اصلا برایم خوشایند نبود.
آسمان
رنگ دلش، سفید برفی است
و اکنون
دل خاکستری من
برخلاف آسمان
خلط قورت می دهد روی تلنبار دلش
و امشب که حریر کلفت ابر
پس از بارش برفی مدام
رخصت دیدار روی آسمان داده
و ستاره ها حجمی عجیب پیدا کرده اند
نمی دانم چرا
سوسوی ستاره من رو به افول است!
گفته شده در:۱۷/۱۰/۸۶

.jpg)
