جنبش سبز اهل خشنوت نیست. ما کتک می خوریم اما مخالف خود را کتک نمی زنیم ما باتوم می خوریم اما حاضر نیستیم جواب منتقد خود را با گرفتن باتوم در دست بدهیم ما حتی کشته می شویم اما کسی را نمی کشیم.
جنبش سبز با صلح و برای آینده سبز و پر امید آغاز به کار کرد. این جنبش اگرچه به شدیدترین شکل سرکوب شده است اما به هیچ عنوان نباید در دام خشنوت بیفتد. این درست که اکنون در جدالی نا برابر قرار داریم و طرف مقابل با باتوم و چوب و زنجیر و قمه و گاز اشک آور و حتی گلوله به مصاف ما می آید اما ما چیزی داریم که از هر سلاحی قدرتمند تر است.
سلاح ما ایمان به عقیده و امید به آینده است. سلاح ما تلاش مسالمت آمیز برای آزادی و عدالت است، سلاح ما سکوت و مسالمت است.
اگرچه جنبش سبز در روز عاشورا به شدت سرکوب شد اما ما نباید به دام احساسات بیفتیم و عقلانیت را کنار بگذاریم. ما اهل خشونت نیستیم چراکه سلاح ما منطق و اندیشه ما است. سلاح ما سکوت رعب آوری است که از هزار عربده مستانه قدرتمند تر است.
پ.ن: می دانم که اتفاقات عاشورا همه را عصبانی کرده است اما نباید کنترل خود را از دست بدهیم و در دام خشونت بیفتیم.
پ.ن: انا لله و انا الیه راجعون.
انسان ها در طول زندگی خود بسیار تغییر می کنند و مهم این است که این تغییر رو به تکامل باشد. آیت الله منتظری از آن دست انسان های بزرگی است که در دو قدمی قدرت به آن پشت پا زد تا حاضر به پذیرش خیلی مسائل نباشد. به نظر من علاوه بر چگونه زیستن، چگونه مردن هم مهم است. آیت الله منتظری در آزادمردی کامل ترک دنیا کرد و نامی نیک از خود به یادگار گذاشت.
پ.ن: پیکر آیت الله منتظری ساعت ۹ صبح فردا (دوشنبه) از مقابل منزل ایشان تشییع و در حرم حضرت معصومه دفن خواهد شد.
گاهی اوقات یک عکس آن چنان معنایی در خود نهفته دارد که هزار کلام توان برابری با آن را ندارد. به گمانم عکس زیر یکی از آنها است.

خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل.
پریروز سالگرد تولد یکی از بزرگ ترین مردان این سرزمین بود.
«احمد شاملو»
باید این مطلب را همان روز می نوشتم اما سردرگمی این روزها و غرق شدن در اخبار ناخوشایند باعث شد تا امروز به خاطر بیاورم که پریروز روزی بود که احمد شاملو ا بر عرصه هستی گذاشت.
شاملو همیشه برای من یک اسطوره بوده است و خواهد ماند. من او را در دوران دانشجویی شناختم. اگر در دوره دبیرستان و نوجوانی دیوان حافظ کتاب بالینی ام بود اما در جوانی عظمت احمد شاملو مرا غرق خود کرد. وجدهای بی حد و وصف ام در نیمه شب های تابستان های دوران دانشجویی به هنگام خواندن اشعار شاملو هیچگاه فراموشم نمی شود و لذت فراوانی که از "کتاب جمعه" های او بردم قطعا تکرار نخواهد شد.
شاملو مردی است که مسلما دیگر تکرار نخواهد شد اما افسوس که او را حتی اینقدر تحمل نمی کنند که بگذارند سنگ قبری برایش بماند.
یادش گرامی.
وقتی پلیسی که باید از مال و جان و ناموس مردم محافظت کند باتوم به دست در خیابان ها به زدن همین مردم می پردازد طبیعی است که از انجام وظایف اصلی خود باز بماند. فقط کافی است نگاهی صفحه های حوادث روزنامه ها بیندازیم تا بخوانیم اخبار متعدد سرقت و قتل و تجاوز و... را.
غرض از نوشتن این پاراگراف این است که جمعه دو هفته قبل پوتین Dr.k قدیمی و عزیزم از مقابل واحد مسکونی ام در طبقه چهارم یک آپارتمان چهار طبقه به سرقت رفت. دو جفت کفش هم از سایر طبقات ربوده شد. از آنجا که درب ورودی کمی مشکل داشت به همه همسایه ها تاکید کردیم که به هنگام ورود و خروج از بسته شدن درب مطمئن باشند. این گذشت تا اینکه جمعه پیش پدر و مادر و برادران گرامی به منزل حقیر آمدند. موقع خداحافظی با صحنه عجیبی مواجه شدیم که همه را میخ کوب کرد. کفش من، پدرم، برادرانم و مادرم نبود.
به همین سادگی باز دوباره دزد محترم آمد کلی کفش نو را با خود برد.(از آنجا که چندی پیش عقدکنان برادر کوچکم بود همه کفش ها به جز مال من به شدت نو و صدالبته گران بودند) باری با ۱۱۰ محترم تماس گرفتیم و ماموری آمد. آن مامور محترم هم بعد از شنیدن شرح ماوقع حرف هایی زد که ماحصل آن این بود (خودت مالت را بچسب.) و بدون انجام هیچ کاری رفت.
از آنجا که ساختمان ما کلا چهار واحد است و همه همسایه ها هم آدم های محترمی هستند احتمال اینکه دزد از خود ساختمان باشد به هیچ عنوان وجود ندارد. حال پیدا کنید دزدی را که راه ساختمان مارا بلد شده است و هرازگاهی سری میزند و کفش هایی می برد.
یک سوال انحرافی: نقش پلیس در جامعه چیست؟
۱۶ آذر امسال بسیار متفاوت از سال های دیگر برگزار شد. گذشته از تجمعاتی که پرشکوه تر از سال های قبل در دانشگا های مختلف برگزار شد اما آنچه که امسال را از دیگر سال ها متمایز می کرد حضور جمعیت انبوهی از مردم در خیابان های اطراف دانشگاه تهران بود. شرح آنرا اگر توانسته باشید از سد فیلتر عبور کنید حتما در سایت ها خوانده اید. به رسم بقیه تجمعات پس از انتخابات حضور مردم بود و باتوم و گاز اشک آور تیر هوایی و...
طبق اخبار تمام خیابان های منتهی به دانشگاه تهران و خیابان جمهوری و بلوار کشوارز و چهار راه ولیعصر و میدان ولیعصر محل اجتماع مردم و درگیری با پلیس بود.
فارغ از همه این قضایا اما نکته جالب سازماندهی نیروهای بسیج برای حضور در دانشگاه تهران بود. گویا به بهانه یک مراسم برای بسیجی ها دعوت نامه هایی صادر شده بود تا آنها به راحتی بتوانند وارد دانشگاه شوند و به این خاطر حضور آنها در دانشگاه تهران پر رنگ بود. مثل همیشه خبرگزاری فارس که در جعل اخبار ید طولایی دارد تعداد برادران بسیجی در دانشگاه تهران را ۷۰۰۰ نفر عنوان کرد و تعداد معترضین را فقط ۳۰۰ نفر دانست. جالب اینکه فارس گفته این تعداد کم هواداران موسوی توانسته اند بسیجیان را کتک بزنند و تعدادی از آنها را به بیمارستان بفرستند.
این هم از آن حرف ها است دیگر.
میلاد اسدی عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم و سعید کلانکی از اعضای کمیته گزارشگران حقوق بشر نیز بازداشت شدند. دیگر حساب بازداشتی ها از دستم در رفته است. دیشب داشتم تعداد دوستان زندانی را می شمردم که یکهو متوجه شدم این لیست چقدر بلند بالاست و دوباره دلم گرفت و هر روز هم که بر تعدادشان افزوده می شود. مسلما این چند روز باقی مانده تا ۱۶ آذر تعداد دانشجویان زندانی بیشتر خواهد شد. حقیقتی تلخ است اما متاسفانه واقعیت دارد.
صفار هرندی که این چند وقته به دانشگاه ها علاقه مند شده و هی از این دانشگاه به آن دانشگاه می رود و صد البته در همه جا هم دانشجویان به خوبی ازش پذیرایی می کنند دیروز در دانشگاه محقق اردبیلی در پاسخ به شعار "زندانی سیاسی آزاد باید گردد" دانشجویان گفته است که ما در ایران زندانی سیاسی نداریم. صفار هم به هر حال وزیر احمدی نژاد بوده است و باید به نحوی با او تناسب داشته باشد و فعلا تنها چیزی که آقایان دولتی همگی از آن برخوردارند انکار واقعیات و حقایق مسلم است.
اینرا که خواندم یاد شعار زیبایی افتادم که مردم بعد از مناظره انتخاباتی احمدی نژاد و در واکنش به انکار تورم و وضعیت بد اقتصادی توسط او ساخته بودند.
مردم در روزها و شب های گرم خرداد ماه می گفتند « الان داره برف میاد اسنادشم موجوده».
هردم از این باغ بری می رسد. هنوز از شوک احکام سنگین ۸ سال زندان عبدالله و ۶ سال محمدرضا نوربخش و ۵ سال مسعود باستانی خارج نشدم که خبر بازداشت چندین دوست دیگر بهم می رسد.
دیروز بچه ها زنگ زده و گفتند که تعداد زیادی از فعالین دانشجویی بازداشت شده اند. دوستان خوبم حمید قهوه چیان و علیرضا موسوی و نیز عباس حکیم زاده جزو بازداشت شدگان هستند.
همچنین احمد میرطاهری، علیرضا زرگر، امیرکاظم پور و یاسر معصومی از دانشجویان دانشکده اقتصاد علامه نیز بازداشت شدند. از دیگر سو مهرداد بزرگ، سورنا هاشمی، فرزان رئوفی، احسان دولتشاه، سینا شکوهی و البرز زاهدی از فعالین لیبرال نیز عصر پنج شنبه بازداشت شدند.
در آستانه ۱۶ آذر گویا آقایان احساس خطر کرده و با بازداشت فعالین دانشجویی تلاش دارند تا اوضاع را کنترل کنند. اما تجربه به من می گوید این بازداشت ها نتیجه عکس داده و باعث می شود که دانشجویان نسبت به مسئله حساس شوند و بازداشت دوستان شان را مستمسک اعتراض قرار دهند. به خصوص در شرایط فعلی مملکت که اعتراض کردن نه نیاز به سازمانده و هدایتگر دارد و نه نیاز به بهانه و به قول معروف مردم نزده می رقصند این بازداشت ها هیچ فایده ای جز تحریک دانشجویان نخواهد داشت.
به هر حال امیدوارم با نزدیک شدن به ۱۶آذر دانشجویان بیشتری بازداشت نشوند.
بعضی وقت ها آدم کم می آورد و موتورش خودبخودی خاموش می شود و هزار استارت پی درپی برای روشن شدن نیز دردی دوا نمی کند. من دیروز دچار چنین وضعی شدم . پس از چندین و چند روز تحمل سردرد شدید و به روی خود نیاوردن آخر سر کم آورده و دیروز زمین گیر شدم. بد هم نشد چون به هرحال انسان هم آدمیزاد است و گاهی نیاز به استراحت دارد.
مخلص کلام اینکه دیروز سر کار نرفتم، کلاس هم نرفتم و هیچ کار دیگری نیز انجام ندادم. تا ساعت ۱ ظهر خوابیدم و تا اخر شب هم فقط تو خونه چرخیدم و سعی کردم سرخوشانه وقت بگذرانم. بدون هیچ دغدغه ای و اعصاب خرد کنی ای. bbc و voa هم ندیدم تا احیانا یک خبر بد حال خوش را ازم نگیرد.
اما دوباره امروز روز از نو و روزی از نو. به محض آمدن به سر کار و شروع کار این سردردری که یواش یواش از شقیقه ها شروع می شود و کم کم به مرکز پیشانی می رسد و خیلی یواش امانم را می برد شروع شد. میگرن است، سردرد عصبی است، تومور است؟ هرچی می خواهد باشد چون اصلا حوصله دکتر رفتن ندارم و اینقدر ادامه می دهم تا یا من کم بیاورم یا این سر درد لعنتی.
پ.ن۱:سرماخوردگی شدید مزید بر علت شده است. امیدوارم آنفولانزای خوکی نباشد.
پ.ن۲: این وبلاگ بیش از اندازه تبدیل شده است به مکانی برای آه و ناله. اما چه می شود کرد که تهدیدها و اوضاع مملکت انسان را منع می کند از پرداختن به مسائلی که حول و حوش مان می گذرد.
زمانی نه چندان دور، همین چند ماه پیش وقتی کار روزانه ام تمام می شد و به خانه می رفتم کیفم را پر می کردم از فیلم های تازه ای که از فیلم فروش های انقلاب خریده بودم. برنامه ثابت زندگی مان از ساعت ۱۲ شب تا دو صبح دیدن فیلم بود هر روز هفته.
زمانی نه چندان دور، همین چند ماه پیش به خانه که می رفتم کیفم پر بود از کتاب های جدیدی که خریده بودم. برنامه ثابت زندگیم از ساعت ۱۰ تا ۱۲ شب کتاب خواندن بود.
آری زمانی نه چندان دور، همین چند ماه پیش هر روز وقتی به خانه می رسیدم پس از استراحت و تماشای بی بی سی و صدای آمریکا وقتم را به خواندن و نوشتن داستان و کتاب های سیاسی و مقاله و تماشای فیلم سپری می کردم. اما اکنون اگرچه گهگاه فیلم می بینم اما دیگر لذتی از تماشای فیلم نمی برم و میز تلویزیونم پر است از فیلم هایی که برای دیدن خریده ام اما در انتظار تماشا هر روز ملتمسانه مرا نگاه می کنند. در کتاب خانه ام هنوز هستند چند کتاب داستانی که باید دو ماه پیش می خواندم شان اما هنوز نو و دست نخورده اند. و کاغذ برنامه مطالعات سیاسی را که نگاه می کنم می بینم چند ماهی عقب مانده ام ازش و به قسمت "نوشته" های لپ تاپم که مراجعه می کنم داستان های نیمه تمامی را می بینم که تا حالا باید تمام شده و دنباله شان نیز نوشته می شدند و به ذهنم که نگاه می کنم هزار و یک کار نکرده را می بینم که تا حالا باید انجام می دادم شان.
اینها به این معنا نیست که وقتی به خانه می روم عین دیوانه ها فقط دو دیوار را نگاه می کنم. نه. فیلم می بینم اما خیلی به ندرت و لذتی از آن نمی برم. داستان می خوانم اما دیگر نه مثل سابق و حتی با بهترین داستان ها هم به وجد نمی آیم و داستان هم اگر بنویسم چی بشود که یک روز یک خطی تایپ کنم برای دل خوش کُنک. علوم سیاسی هم که فعلا تعطیل که بدم آمده است از هرچه سیاست است و هزار طرح مقاله در ذهنم دفن شده اند به این خاطر.
نمی دانم تا کی می توانم به این وضع ادامه دهم. اوضاع مملکت بدجوری زیر و رویم کرده و زندگی ام را به هم ریخته است. هرچه فکر می کنم راه حلی برای فرار از این سردرگمی و حیرانی پیدا نمی کنم.
این وضع تا کی ادامه دارد و تا کی دوام می آوریم.
من همدست ِ تودهام
تا آن دَم که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.
در این شرایط مملکت هیچ چیز بدتر از این نمی شود که هر روز کسی زنگ بزند و خبر بازداشت دوستی را بدهد و یا وارد سایتی بشوی و اسمی بخوانی که بازداشت شده است. واقعا سخت است که هر روز تعدادی از دوستانت زندانی شوند و تو هیچ کاری از دستت بر نیاید و عقل ابزاری حکم کند که "تو فعلا مراقب خودت باش."
دیروز خبر رسید که محمد هاشمی، حجت شریفی، نفیسه زارع، حسن اسدی، علی ملیحی و محمد صادقی بازداشت شدند. قبلا هم که عبدالله مومنی و مسعود باستانی و محمدرضا نوربخش و مجید دری مهدی شیرزاد و و و ... بازداشت شده بوند. امیدوارم طی روزهای آینده نام دوست دیگری در این لیست قرار نگیرد.
این روزها کابوس زندان و روزهای سخت و بد اوین رهایم نمی کند. هرچه هوا بیشتر سرد می شود بیشتر دلتنگ دوستانی می شوم که باید شبهای سرد و طاقت فرسای سلول انفرادی را تا صبح راه بروند و زمانی که به مدد تابش بی رقم خورشید پاییزی هوای سلول قابل تحمل می شود سری بر بالین می گذارند و هنوز چشمانشان گرم نشده است در باز می شود و نگهبان می گوید:« پاشو، بازجویی.»
پ.ن۱: میزان خشونت ماموران امنیتی دیروز خیلی شدید بود. واقعا چرا؟
پ.ن۲: حالم اصلا خوب نیست و زانکس هم که تمام شده است.
می خواستم شرح مشاهداتم از ۱۳ آبان را بنویسیم. راستش نوشتم و پاک کردم و ترجیج دادم به خاطر تهدیدهایی که چندی پیش صورت گرفت چیزی ننویسم. هرچند مطمئنا خودتان یا در هفت تیر و کریم خان و ولیعصر و انقلاب و دانشگاه و...حضور داشته اید و یا اخبار را پیگری کرده اید. اگر هم نه در تظاهرات بوده اید و به خاطر فیلترینگ شدید و اوضاع نامناسب اینترنت امروز و ایضا قطعی موبایل خبری از ماوقع ندارید فقط کافی است سری به ایرنا و فارس بزنید و برعکس مطالبی که آنها نوشته اند را لحاظ کنید تا دریابید امروز چه خبر بود.
بیش از این چیزی نمی نویسم. تابعد که چه خواهد شد.
پ.ن: گویا دیشب حسن اسدی و محمد صادقی از اعضای ادوار بازداشت شده اند و برادران به خانه تعداد دیگری از بچه ها هم رفته اند که البته آنها موفق به فرار گشته اند. خدا به خیر بگذراند.
این سر درد عصبی و مزمن کم بود گردن درد به خاطر روزی ۹ ساعت نشستن پشت کامپیوتر و خواندن و نوشتن هم اضافه شد. در ۲۶ سالگی احساس پیری می کنم خدا به خیر بگذراند روزگاری پیری را.
نمی دانم چرا چند روزی است دوباره حالم خوش نیست، همش استرس و اضطراب دارم و تبش قلبی عجیب.
خلاصه اینکه حال واحوالم میزان نیست و نمی توانم چیزی بنویسم.
خبرگذاری "فارس" در جشنواره امسال به عنوان برترین رسانه دیجیتال انتخاب شد. واقعا باید به خبرنگاران و "برادران" شاغل در این خبرگذاری تبریک گفت و الحق و الانصاف انتخاب این خبرگذاری به عنوان برترین رسانه دیجیتال قدردانی اندکی است از زحمات شبانه روزی این رسانه مخصوصا زحماتی که طی چهار ماه اخیر و بعد از انتخابات انجام داده اند.
گویند که از حکیمی پرسیدند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان. با استفاده از این مثل می توان پرسید کار خبری را از که آموختی و در جواب بلافاصله اظهار کرد که از خبرگذاری فارس.
این خبرگزاری نمونه خوبی برای آموختن کار خبری است منتهی به صورت برعکس یعنی خبرنگار خوب کسی است که هرکاری که فارس انجام می دهد را انجام ندهد. این خبرگزاری از زمان فعالیت خود به خصوص بعد از انتخابات هرآنچه توانست دروغ به هم بافت و تهمت و بهتان زد و کسی هم جلودارش نبود چراکه مسئولین اش به از مابهتران وصلند و یا به عبارتی خود جزء از ما بهتران هستند.
به هر حال ما که بخیل نیستیم و لابد داوران فوق حرفه ای جشنواره( به قول شمس الواعظین سوگواره) مطبوعات امسال یک چیزی در فارس دیده اند که آنرا برترین خبرگزاری اعلام کرده اند. اگر این انتخاب را در کنار انتخاب "کیهان" ِ برادر حسین به عنوان بهترین منتقد در جشنواره پیشین قرار دهیم پازل تکمیل می شود.
ما که عقلمان قد نمی دهد. الله اعلم
پ.ن: رسم الخط خبرگذاری به هنگام استفاده برای فارس تعمدی و ابتکار بچه های سایت آینده است.
داشتم در وبسایت تقویم تاریخ چرخ می زدم که در اخبار مربوط به امروز این حکایت جالب را دیدم و دریغم آمد که آنرا با شما به اشتراک نگذارم. در این مطلب آمده است که «24 اكتبرسال 91 پيش از ميلاد «ارو رو باز» نماينده ايران در مذاكرات با امپراتوري روم كه در دادگاه به اعدام محكوم شده بود در ميدان بزرگ شهر تيسفون (مدائن) در ملاء عام اعدام شد.
وي از بزرگان شهر صددروازه (دامغان) بود و زبان لاتين مي دانست. جرم او نشستن بر صندلي پايين تر از صندلي «سولا» ژنرال رومي در جلسه مذاكرات دو دولت بود. مهرداد دوم شاه وقت از دودمان اشكاني اين عمل «ارو رو باز» را بزرگ كردن رومي ها و به تعرض تشويق كردنشان تلقي كرده بود و دستور محاكمه او را در دادگاهي كه از پنج قاضي آن سه تن از دامغان ــ همشهريان متهم ــ بودند صادر و اين دادگاه وي را مقصر شناخت.
مهرداد دستور داد كه سفير دائمي روم در تيسفون به مراسم اعدام دعوت شود، جریان را ببیند و گزارش کند تا اثر عمل «ارو رو باز» در ذهن روميان خنثي گردد. مهرداد دوم گفته بود كه فروتني يک منش و خصلت شريف است ولي نه در امور سياسي و مذاكراتي از اين دست با دولت هاي ديگر كه باعث تشويق تعرّض و زياده طلبي آنها مي شود.»
دو نکته در این حکایت توجهم را جلب کرد. اول ارزشی است که مسئولان برای ارج و قرب وطن قائل بودند. وقتی این امر را با کنون و شعارهای آن چنانی و عمل های این چنینی مقایسه می کنم خنده ای تلخ بر گوشه لبانم می نشیند. آقایان از یک طرف در تمام دنیا شعار هل من مبارز سر می دهند اما با کوچکترین فشاری کرنش می کنند وسر تعظیم فرود می آورند. یک نمونه اش همین قضیه ارسال اورانیوم به خاک روسیه است که وقتی گند قضیه درآمد و فهمیدند چه افتضاحی بالا آمده است زدند زیر بازی ای که خودشان شروع کرده اند. یکی دیگر این خبر ملاقات آقای سلطانیه با یک مقام اسرائیلی آنهم در شرایطی که رئیس دولت چهار سال است دم از محو اسرائیل می زند. یادمان نرود که همین چند وقت پیش عکس هایی از ملاقات یک وزیر دولت نهم با یک وزیر اسرائیلی که دور یک میز مشغول صحبت بودند هم منتشر شر.
مخلص کلام اینکه آقایان در طول این چهار سال بیش از هر زمان دیگری شعار مرگ بر آمریکا دادند اما با آمریکا پای میز مذاکره نشسته دادند و ستاندند و دم از محو اسرائیل زدند اما یکی شان گفت با مردم اسرائیل دوستیم و چند تاشان هم با اسرائیلی ها پالوده خوردند و کسی هم نبود که بگوید بالای چشمشان ابرو است.
مسئله دوم اما چگونگی محاکمه آن سردار ایران باستان است. او با حضور پنج قاضی محاکمه شد که سه تا از آنها هم شهری خودش بودند تا دادگاه عادلانه باشد. حال این را مقایسه کنید با دادگاه هایی که اکنون جوانان و سیاسیون مملکت را بدون هیچ گناهی محاکمه می کند و خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل.
خلاصه اینکه این تناقض های کلامی و کرداری دولت نهم و دولت بعد از نهم حکایتی دارد برای خودش و می ترسم با تداوم این وضعیت دست آخر کل کشور را دو دستی تقدیم کرده و بعد در صداوسیمای ضد ملی شان خبر از پیروزی بدهند. باور کنید که از اینها بر می آید.
دوستان زیادی گوشزد کرده بودند که قالب وبلاگ چشم را اذیت می کند و خوانش مطالب را دشوار و از من می خواستند که تغییر قالب دهم. من اصولا آدم ساکنی هستم و وقتی به یک ثباتی می رسم تغییرات کمی برایم سخت است اما برای اینکه مشمول این جمله مارکس نشوم که می گوید:" هرآنچه سخت است و استوار دود می شود و به هوا می رود" بالاخره تصمیم کبری گرفتم که قالب وبلاگ را عوض کنم و در نهایت سر تعظیم فرود آوردم در برابر خواسته دوستان.
درستش هم همین است چون من برای شما می نویسم و اگر قرار باشد که خواندن مطالبم موجب ملال و سر درد و آب آوردن چشم شود که فقط فحش و لعن به جان خودم خریده ام.
به هرتقدیر گوشزد های پی در پی شما و کامنت "یکی" عزیز که گهگاه نظراتی می گذارد و آخر هم نفهمیدم که این یکی کدام یکی است منجر شد که خانه تکانی کنم و تغییر قالب دهم.
مبارک است ان شاء الله
پ.ن: لوگو هم به زودی نصب می شود.
دیشب mbc persia فیلم "بادی که در مرغزارها می وزد" کن لوچ را داد و من علیرغم خستگی شدید تا نیمه های شب نشستم و برای دومین بار این فیلم فوق العاده را دیدم. گذشته از موضوع این فیلم و شرایط این روزهای ایران که تقارن شان اعصاب آدم را به هم می ریزد و اشک در می آورد اما یادآوری خاطرات گذشته و تماشای اولین بار این فیلم حسابی حالم را گرفت و دمغم کرد.
این فیلم را من چند سال پیش در سانس فوق العاده سینما سپیده همراه با چند تا از "رفقا" دیدم. خوب یادم است که آن روز جلسه ای لابد به قصد اغتشاش داشتیم و بعد .... گفت برویم این فیلم را ببینیم و رفتیم و دیدیم و کلی کیف کردیم. عجیب است کار این چرخ گردون که چه می کند با آدم ها و رفاقت ها. اکنون از آن جمع به گمانم فقط من ایران هستم و بقیه هر کدام در کشوری دیگر زندگی می کنند و رفاقتم با بعضی از آنها الان در حد چت کردن است و با برخی تبدیل به کدورت شده و با یکی که دست بر قضا بسیار هم به یک دیگر نزدیک بودیم تبدیل به دشمنی شده است.
دنیا واقعا عجیب و غریب است و سرنوشت آدم ها را گاهی اوقات غیر مترقبه و دور از انتظار ترسیم می کند و از آن بدتر حیرانم از دنیای سیاست که چه ها نمی کند با آدم ها و چه دوستی ها را که به دشمنی نمی رساند.
دیشب حالم واقعا گرفته شد از یادآوری خاطران خوب و بد گذشته و شدیدا دلتنگ دوستانی شدم که روزگاری شبانه روزمان را با هم سپری می کردیم و دیگر شاید تا آخر عمر نبینم شان.
«تمام مسئولان كشور بايد تلاش كنند كه چهره حقوق بشر كشور، در حد ميسور چهره قابل قبول و قابل اعتمادي باشد تا نهادهاي بينالمللي حقوق بشر بهانهاي براي اعمال فشارهاي ناجوانمردانه عليه جمهوري اسلامي ايران نداشته باشند.»
این جملات گهربار را آقای قاضی القضات بر زبان رانده است. اینکه مسئولان باید به گونه ای عمل کنند که چهره حقوق بشری کشور قابل قبول باشد خواست همه کسانی است که می خواهند در جامعه ای آزاد تنفس کنند و کمترین حقوق شان رعایت شود. ما تا اینجا با ایشان موافقیم اما جملات آقای قضائیه گره هایی دارد که انسان را به فکر فرو می برد.
اینکه ایشان گفته است در حد میسور یعنی چه؟ و اصولا رعایت حقوق بشر از نظر ایشان تا کجا میسر است؟ (قبل از کهریزک یا بعد از کهریزک، خارج از اوین یا داخل اوین؟) به نظر من حقوق بشر اساسا مسئله ای ایجابی نیست و امری سلبی می باشد یعنی نظام نیاز نیست کارهایی بکند تا حقوق بشر را رعایت کرده باشد بلکه فقط کافی است خیلی کارها را انجام ندهد تا حقوق بشر خود به خودی رعایت شود.
حالا اینکه تا حد میسور باید تلاش شود یعنی اینکه اشکالی ندارد اگر گاهی اوقات رعایت نشد؟ این دیگر چه نوع حقوق بشری می شود که به سلیقه و میسور بودن ارتباط پیدا می کند.
از دیگر سو اما ایشان گفته است که این اتفاق باید بیفتد تا نهادهای حقوق بشر بهانه ای برای حملات ناجوانمردانه به کشور نداشته باشند. این جمله یعنی اینکه یک اتفاقی در راستای نقض حقوق بشر در کشور افتاده است که این نهادها بهانه ای پیدا می کنند وگرنه اگر چیزی نباشد که آنها مرض ندارند بهانه بتراشند.
از این گذشته از این سخن آقای صادق اینگونه استنباط می شود که ایشان فقط به خاطر اینکه خدای ناکرده نهادهای حقوق بشری بهانه برای حملات سهمگین و ناجوانمردانه پیدا نکنند قائل به رعایت حقوق بشر است و اگر فرضا چنین نهادهایی وجود نداشت مشکلی پیش نمی آمد اگر حقوق این بشر بدبخت رعایت نمی شد.
گذشته از همه این حرف ها اما خدا پدر ایشان را بیامرزد که در شرایطی که عده ای اساسا حقوق بشر را کتمان می کنند و آنرا غربی می دانند و جوانان مردم را به هر بهانه می گیرند و... و یا سیاسیون را زندانی می کنندو... و یا زنان را در خیابان ها ارشاد کرده و در ون ها...(برای پر کردن این سه نقطه ها به بیانیه های کروبی مراجعه شود) آمده و گفته حقوق بشری هست که باید در حد میسور رعایت شود که یک وقت گزک دست دشمان از خدا بی خبر نیفتد.
خدا را یک صد و سی و دو هزار و هفتصد و پنجاه و سه مرتبه شکر( این رقم برای من معنای خاصی دارد)
پ.ن: تازه دارم می فهمم که بی معرفتی حد و مرز نداره. من یک دوست بی معرفت دارم و دیشب هم بهش اس ام اس زدم و گفتم که بی معرفته اما به روی خودش نیاورد. اگه داری اینو می خونی بازم می گم که خیلی بی معرفتی.
دوست صمیمی آقای احمدی نژاد که اکنون در جایگاه رئیس بنیاد شهید نشسته است اظهاراتی کرده مبنی بر اینکه اگر نهادهای امنیتی تایید کنند که ندا آقا سلطان با دسیسه و توسط بیگانگان کشته شده است خانواده اش تحت پوشش بنیاد شهید قرار می گیرند. این مسئله از این منظر مثبت است که خانواده ندا لااقل به یمن شهادت او قسمتی از پول نفت شان را میگیرند، اما به قول حوزوی ها "یا شیخ مسئلة"
در آن زمان که ندا شهید شد و عکسش به عنوان نماد مظلومیت مردم ایران در هر سایت و رسانه داخلی و خارجی خودنمایی میکرد دولتی ها تلاش کردند تا به هر نحوی که شده ماجرا را جمع و جور یا به قولی ماستمالی کنند و این بار هم مثل همیشه از ترفند فرار به جلو استفاده کرده و گفتند کار کار دست های پشت پرده ای است که می خواهند خطی بر چهره نظام مقدس بیفکنند!
در این راستا آنها سه سناریو مطرح کردند یکی از دیگری خنده دار تر. اول گفتند که اعضای سازمان مجاهدین خلق در این ماجرا دست داشته اند و ندا نسبتی با یکی از اعضای این سازمان داشته وقس علی هذا. در ادامه مسئله جالبی را مطرح کرده و گفتند که خبرنگار بی بی سی در ایران کسی را اجیر کرده تا ندا را بکشد که فیلمش تکمیل شود و دست آخر هم اعلام کردند که ندا توسط تفنگی که قاچاقچیان بین معترضین پخش کرده اند کشته شده است. و ما نفهمییم از این میان بالاخره کدام یک بوده و این ها در حالی است که شاهدان عینی چیز دیگری می گویند که همه در جریانیم.
این سناریو ها اینقدر مسخره هستند که نیاز به توضیح ندارند و تلاش آقایان برای فرار از ماجرای ندا میسر نگشت و خون ندا دامن شان را گرفت و اکنون در هرجای دنیا که اعتراضی به انتخابات صورت می گیرد یک عکس بیش از همه خودنمایی می کند و آن عکس ندا است.
اکنون اما ایشان می خواهند ندا را از آن خود کرده و با اطلاق شهید به او و تحت پوشش قرار دادن خانواده اش در بنیاد شهید بگویند که ندا در راه اهداف مقدس چه و چه کشته شده و یا قربانی پروژه شومی بوده است. این حرف ها اصلا مهم نیست و من استقبال می کنم از اینکه خانواده ندا حتی یک قرانی از حق شان را از این دولت به هر نحوی که شده بگیرند اما مسئله این است که ندا شهید جنبش سبز است و لاغیر.
پ.ن: در این چند روز تعطیلی حسابی کتاب خواندم و کیف کردم . "اسفار کاتبان" ابوتراب خسروی را خواندم و بسی کیف بردم از این کتاب، "چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" بهاره رهنما را تا نیمه رفته ام و خوشم امد ازش . همون طور که به خودم قول داده بودم دوباره خواندن علوم سیاسی را شروع کردم و ۱۰۰ صفحه از تاریخ دیپلماسی نقیب زاده را خواندم. خلاصه اینکه در این تعطیلات تا می شد خواندم.
این انتخابات لعنتی و حوداث در پی اش تمام زندگی ما را ریخت به هم. دو سه ماه اول که اساسا عین جن زده ها بودم و نمی دانستم چکار باید بکنم. حالا کم کم که از آن روزهای آتش و خون می گذریم دوباره حواسم آمده سر جایش که ای بابا ناسلامتی برنامه ای برای زندگی داشته ایم و از این جور حرف ها.
این حرفم اصلا به این معنی نیست که انتخابات تمام شده و رفت پی کارش نه. بلکه حرفم این است که اکنون اگرچه سیاست به بخشی دائمی از زندگی همه تبدیل شده است اما نباید آنرا به تمام وجوه زندگی تعمیم داد. خود من که به شخصه تا همین چند وقت پیش تقریبا روانی بودم(هنوز هم شاید باشم. اینرا بلاید از سمیه پرسید) اما یکهو با خودم گفتم اینجور که نمی شود، بالاخره که چی و و در نهایت تصمیم گرفتم که در کنار "مقاومت سیاسی" که باید تا رسیدن به نتیجه ادامه اش دهیم از زندگی نیز غافل نشوم.
برای همین قصد دارم دوباره تاتر رفتن را شروع کنم و اگر احیانا فیلم خوبی اکران شد آن را ببینم(چند روز پیش تردید را دیدم) و به کتاب خواندنم نظم و نسقی بدهم و از این بادی به هر جهت درش بیارم و خلاصه از این جور کارها.
دیشب نگاهی به کتاب خانه ام کردم و شرمنده شدم از روی کتاب های علوم سیاسی ای که دارند خاک می خورند هر روز. راستش بعد از اینکه ماجرای ستاره دارها شروع شد و بنده اطمینان پیدا کردم که حتما ستاره روی شانه ام خواهد نشست علوم سیاسی خواندن به قصد فوق لیسانس را کنار گذاشتم و سیاسی خواندنم تفننی شد و زمانی هم که به صورت جدی داستان نویسی را شروع کردم آن تفننی خواندن هم فراموش شد و تمام مطالعاتم به صورت جدی معطوف به ادبیات شد. الان فقط داستان می خوانم و داستان می نویسم. البته گذشته از کار ژورنالیستی ای که هر روز انجام می دهم تا پول در آورم گهگاه مقالات سیاسی ای هم می نویسم تا خیلی در عالم ادبیات غرق نشوم.
به نظرم باید دوباره خواندن علوم سیاسی را شروع کنم. آره حتما باید این کار را بکنم.
پ.ن۱: دیروز "بعد از عروسی چه گذشت" رضا براهنی را تمام کردم. راستش خیلی خوشم نیامد. این کتاب را که می خواندم همه اش آواز کشتگان جلوی چشمم بود. دیروز صبح هم بعد از مدت ها رفتم کوه. جای همگی خالی خوش گذشت.
پ.ن۲: پریشب با دوستی چت می کردم. اصرار داشت شرح حالی از آنچه در زندان دوم و حرف و حدیث هایش گذشت بنویسم. نمی دانم کار درستی است یا نه. شاید نوشتم و بعد از دوسال خودم را راحت کردم.
۱.گویا روح و روان و اعصاب مردم به هیچ عنوان برای آقایان اهمیتی ندارد و حضرات پشیزی برای ملت اهمیتی قائل نیستند. نمونه آخرش همین حکایت برنج های خارجی است. چند وقت پیش سازمان استاندارد اعلام کرد ۱۵ قلم از برنج های وارداتی مسموم هستند و باید از بازار جمع شوند به سرعت اما خانم وزیر بهداشت که به داشتن افکار مترقی! مشهور است اعلام کرد که نه خیر هیچ اینگونه نیست و این برنج ها مسموم نمی باشند و سازمان استاندارد هم در پی اش اعلام کرد که گویا اشتباها به عرض رسانده اند و خانم بهداشت درست می گوید. کمی گذشت و یک نماینده مجلس اعلام نمود که نه خیر بنابر تحقیقات آنها برنج ها مسموم هستند و باید جمع شوند. احتمالا فردا هم یک نفر هم حرف این نماینده را نقض می کند و می گوید برنج های لعنتی سمی نیستند و قس علی هذا...
حالا با این وضعیت ما مانده ایم این وسط که بالاخره این برنج ها سمی هستند یا خیر. مسئله این است که اگر مطمئن شویم سمی هستند آنها را نمی خوریم چون من نوعی اینقدر پول ندارم که برنج ایرانی کیولیی فلان هزار تومان بخورم و تحت هر شرایطی مجبورم برنج خارجی بخورم بلکه مسئله این است که اگر بدانم برنج ها سمی هستند با آگاهی نسبت به آلوده بودن شان آنها را مصرف می کنم . پس لطفا با اعصاب مان بازی نکنید و بگوئید که این برنج ها آخرش سمی هستند یا خیر.
نمونه سیاسی این مسئله که همین دیروز و امروز رخ داد این است که خبرگزاری کاملا حرفه ای دولت "ایرنا" دیروز اعلام کرد متهمان مخملی ای که اعتراف کرده اند به زودی آزاد می شوند و این خبر طبیعتا برای ما مایه خوشحالی است و برای خانواده آن زندانی ها اسباب بال درآوردن از فرط شوق است اما امروز این بال ها هنوز درنیامده قیچی شدند چون ایرنا نوشت که دادستانی اعلام کرده خیر فعلا هیچ آزادی ای در دستور کار نیست. و این خبر تکذیب می شود. آخه شما که نمی خواهید کسی را آزاد کنید چرا فیلم بازی می کنید.
۲. یک مسئله ای که چند وقت است اینجایم گیر کرده قانون گرایی حضرات است.بعد از اینکه لاریجانی کوچک بر مسند قضا نشست دستور داد که دیگر فیلم اعترافی از تلویزیون پخش نشود تا آبروی متهمان نرود! از آنجا که تقریبا دادگاه همه برگزار شده بود این دستور نوشدارو بعد از مرگ سهراب بود اما نکته جالب این است که با کوچکترین شلوغی و تحرکی در دانشگاه ها اقایان این دستور کذایی را فراموش کردند و ۲۰:۳۰ ملعون فیلمی به عنوان اعترافات عبدالله مومنی پخش کرد. خوب حالا دستور قاضی القضات چه می شود؟ پیدا کنید پرتغال فروش را.
پ.ن: مطلب شیوا درباره عبدالله مومنی را خواندم و کم مانده بود دوباره اشکم دربیاد.
خدا را شکر که در این اوضاع آتش و خون بالاخره یک خبر خوب شنیده شد. شیوا پس از نزدیک به ۱۰۰ روز بازداشت، دیروز از زندان اوین آزاد شد.
برای آزادی او ابتدا قرار وثیقه ۵۰۰ میلیونی صادر شد که بعدا به ۲۰۰ میلیون کاهش پیدا کرد.

۱. اگر راستش را بخواهید طی هفته های گذشته همش نگران بودم که نکند مردم سرد شده اند و همه چیز را فراموش کرده اند و روزمرگی زندگی دوباره آنها را اسیر خود کرده است و جنبش فقط در فیس بوک و سایت های اینترنتی و ذهن ما سیاسی ها ادامه دارد و خلاصه جنبش افول کرده و فاتحه مع الصلوات.
اما حضور انبوه و غیر قابل انتظار مردم در روز قدس نشان که گویا جنبش سر باز ایستادن ندارد و این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست و مردم قصد کنار کشیدن از صحنه را ندارند. خوب طبیعی است که بعد از روز قدس همه جان دوباره گرفتند و کمربندها محکم تر شدند برای طی طریقی دشوار که آخرش بی شک روشن است. جمعه حسابی کیف کردم و اصلا دلم نمی خواست به خانه بروم و تنها چیزی که وادارم کرد راه خانه را در پیش بگیرم حمله نیروهای گارد ویژه به مردم بود و باتومی که هر آن ممکن بود بر فرق سرم فرود آید.
۲. پاییز قبل از آنکه بیاید باران فرستاد و هوا حسابی تلطیف شد و آدم حال می کند با این هوای یواش که راست کار عاشق و معشوق های دلداده ی تازه به هم رسیده است. همه چیز این هوا خوب است به جز رخوت و خوابی که هی روی چشم آدم می نشیند. پائیز خوش آمدی.
۳. تلاش دارم وقت بیشتری روی داستان هایم بگذارم و آنها را سروسامانی بدهم و به سرانجامی برسانم اما مگر این LOST لعنتی می گذارد. تازه بعد از یک ماه دوباره دیش را تنظیم کردم و bbc و voa هم مزید بر علت شده اند. اما هر طور که شده باید وقت بیشتری روی داستان ها بگذارم اگر می خواهم داستانی بنویسم وگرنه که ول معطلم و خود را علاف کرده ام.
چنگ می زند چیزی بر دلمان سخت. گلو را دیگر یارای ضجه نیست، کاسه خانه چشم خشک شده است بر اثر اشک ریزان مداومی که سه ماه است رهایمان نمی کند. شب و روز کارمان فغان است بر روزهای آتش و خونی که سپری می کنیم اما ته دلمان جوانه سبز امید روز به روز بارور تر می شود.
ما ایمان داریم به روزهایی که با دستان خویش خواهیم ساخت یکسره سبز. ما باور داریم به انسانیت انسان و روزی که دگر انسان گرگ انسان نخواهد بود.
ما باور داریم به آزادی.
واقعا سخت است که آدم بنشیند پشت مانیتور و در دنیای مجازی دوستانی را ببیند با خاطرات مشترک فراوان که گرفتارند و در لباس زندان. واقعا سخت است که تو آزادانه گرفتاری دوستانت را ببینی و چهره های رنجور و چشم های مبهوت و پف کرده شان را به نظاره بنشینی.
امروز بیدادگاه پنجم برگزار شد و من دو تن از دوستانم را دیدم و دوباره دلم گرفت و چشمانم تر شد و بدم آمد از بی پدر مادری سیاست که چنین می کند با انسان.
امیدوارم عبدالله مومنی و محمدرضا نوربخش هرچه زودتر آزاد شوند. یاد روزهای خوبی که با این دوستان سپری کردم به خیر.
پ.ن: دیروز آرزو کردم که ایکاش عبدالله امروز در دادگاه باشد تا خانواده اش از نگرانی خارج شوند. اگر می دانستم مستجاب الدعوه شدم درخواست آزادی می کردم برایش.


این تاریخ اسلام و سنت ائمه هم حکایتی دارد برای خودش. هرکسی از ظن خود یار آنها می شود و با لحاظ کردن پاره ای از عملکرد ایشان و چشم پوشی از مابقی تلاش می کند خویش را بدانان نزدیک کند و در توجیه رفتار خویش شاهد مثال از آنها بیاورد.
جالب است که شیعیان با هر تفکر و گرایشی اعمال خود را بر گرفته از رفتار ائمه می دانند. بعد از انتخابات هم مخالفان که زندانی می شوند و کشته می شوند و... می شوند رومش و منش خود را برآمده از آموزه های علی می دانند و هم آنان که زندانی می کنند و می کشند و حتی...می کنند خود را حیدری می دانند.
در اینجا اصلا بحث حسن و قبحی نمی کنم و بر آن نیستم که بگویم کدام یک درست می گوید چون در زمینه اسلام شناسی همانقدر می دانم که از فیزیک هسته ای سر در می آورم و هنوز همچون آقای احمدی نژاد نشده ام که از همه چیز بدانم و فقط این سوال برایم ایجاد شده است که به واقع کدام درست می گوید.
مکتب اهل بیت تساهل و تسامح و رواداری و تحمل مخالف است یا برخورد با مخالف؟
پ.ن۱: دوباره می گویم اصلن قصد ندارم بگویم که کدامیک درست می گوید و از این جور حرف ها. توهین هم به کسی نکردم پس بعدن نگویید که فلان و فلان.
پ.ن۲: پی نوشت ۱ کاملن ضروری بود چون الان آدم نمی داند چی به چی است.
پ.ن۳: لطفا یکی نقد را برای من تعریف کند.
پ.ن۴: بسیار مشعوف شدم از این عکس
-دفتر مهدی کروبی پلمب شد. علیرضا بهشتی، مرتضی الویری و سردار مقدم رئیس کمیته ایثارگران ستاد موسوی بازداشت شدند. آقایان دارند به موسوی و کروبی نزدیک می شوند. آیا آنها بازداشت خواهند شد؟
-سردار احمدی مقدم می گوید روز قدس نباید سیاسی شود(منظورش را خودتان حدس بزنید) و سردار فضلی تهدید به برخورد با دانشجویان می کند.
-آرامش قبل از طوفان به پایان رسید و دوباره گویا روزهای پر خبر و حادثه خیز و ناراحت کننده ای را در پیش داریم.
در طول چهار سال گذشته بالاجبار عادت کردیم به سخنان آقای احمدی نژاد. ایشان به هر مناستی و در هر موضوعی ایراد سخن می کردند و خلایق نیز باید گوش می کردند. البته آنها که اجباری نداشتند تلویزیون را خاموش می کردند تا اعصابشان خورد نشود اما چون منی خبرنگار مجبور است تمام سخنان این آقا را که دست بر قضا رئیس جمهور مملکت است بخواند و درباره اش گزارش و تحلیل بنویسد.
واقعا خواندن و یا گوش دادن به سخنان این والامقام از دشوار ترین کارهای ممکن است و شک ندارم اگر اجبار کاری و یا اجبارهای دیگر وجود نداشته باشد کمتر کسی را یارای پایان بردن خواندن یک سخنرانی اوست. (شک دارید امتحان کنید.)
ایشان خیلی زیبا در سخنانش زمین و زمان را به هم می دوزد و پدیده ها را دگرگون می کند و کارهایی که خود می کند را به دیگران نسبت می دهد و کارهای دیگران را از آن خود می کند و صحبت از آزادی اندیشه و بیان و انواع و اقسام آزادی های دیگر نیز پای ثابت تمام سخنانش است(این تا ته آدم را می سوزاند)
بگذریم. این همه را فقط و فقط به این خاطر گفتم تا به اینجا برسم که آن زمانی که میرحسین موسوی در مناظره اش با احمدی نژاد او را ساکت کرد بسار کیف کردم و یکی از قشنگ ترین لحظات زندگی ام طی چند سال اخیر رقم خورد. واقعا حال کردم که یک نفر بعد از چهار سال به احمدی نژاد گفت ساکت باش و گوش کن.
این طرح زیبا از آن صحنه رویایی نقش زده شده است. می دانم ممکن است بارها این عکس را دیده باشید اما از آن صحنه هایی است که به هر روز دیدن می ارزد.

رستني ها كم نيست من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست
من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم
ديدني ها كم نيست
من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست
من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق روي دار قالي
بي سبب حتي پرتـاب گل ســرخي را ترسیدیم
خواندني ها كم نيست
من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد
با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو اما در ميدان ها اينك اندازه ما مي خوانيم
مــا به انـــدازه مـــا مي بيــــنيم
مــا به انـــدازه مـــا مي چينيـــم
مــا به انـــدازه مـــا مي گـوييــم
مــا به انـــدازه مـــا مي روييـــم
من و تو
كم نه كه بايد شب بي رحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم
من و تو
خم نه و درهم نه و كم هـم نه كه مي باید با هم باشـيم
من و تو
حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم
من و تو
حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده با هم باشيم
من و تو
حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده با هم باشيم
گفتني ها كم نيست...
محمد علی ابطحی در دادگاه اعتراف کرد و بعد از آن در کنفرانس مطبوعاتی هم اعتراف کرد و بعد از آن هم در مطالب وبلاگش اعتراف کرد.
گویا موتور اعترافات ابطحی حسابی گرم شده است و تا از زندان ازاد نشود هم خاموش بشو نیست.
وبلاگ ابطحی همیشه یکی از خواندنی ترین وبلاگ ها بوده است اما اکنون بعید می دانم کسی تمایل چندانی به خواندن وبلاگش داشته باشد.
گوشهایش را گرفته بود تا صدای فریاد شهر را نشنود. چشمانش را بسته بود تا خون را به دیوارها نبیند. پای روی خرده شیشه ها می گذاشت و هیچ نمی فهمید. این همه بود اما او غافلانه بانگ برمی آورد شهر در امن و امان است.
میخواستم چیزی بگویم، می خواستم هشیارش کنم اما فقط نگاهش داشتم و آرام در گوشش نجوا کردم: تو هم خوب می شوی. دیر یا زود.
این شعر را در موج آزادی دیدم و گفتم به رسم فیس بوک آنرا با شما به اشتراک بگذارم:
جان داد «ندا» تا که جهان سبز بماند
اندیشه بیدارگران سبز بماند
جان داد که تزویر و ریا رنگ ببازد
رسوایی این ددصفتان سبز بماند
رسوایی همدستی گرگان ستمکار
با دست پر از مهر شبان سبز بماند
فریاد پر از خشم رهایی و عدالت
در گوش فلک گوش زمان سبز بماند
جان داد که آزادی ما زرد نگردد
فریاد حقیقت طلبان سبز بماند
ننگینی همراهی این دزد تبهکار
با قاضی و با دادستان سبز بماند
سرخی زبان تو تو را از نفس انداخت
بعد از تو ولی هر چه زبان سبز بماند
نامردی تیری که تو را نقش زمین کرد
در خاطره سرخ جهان سبز بماند
کشتی تو درختی ولی جنگل سرسبز
ای مرد تبردار بدان سبز بماند
میترسی از این شاخه که با ظلم شکستی
میترسی اگر جنبشمان سبز بماند
هر برگ شود تیری و بر قلب تو آید
خون تو شود آب و جهان سبز بماند
پ.ن: این روزها مراجعه روزانه به موج سبز آزادی از اوجب واجبات است.






می خواستم حرف نزنم اما درباره این عکس باید بگویم خنده تلخ من از گریه غم انگیز است.

این اظهار نظرات دولت نهم-دهمی ها هم در نوع خود واقعا بی نظیر است و الحق و الانصاف که رئیس این دولت دست همه شان را از پشت بسته است.
من که به علت تحریم تلویزیون ایران سخنرانی احمدی نژاد را در مورد کابینه ندیدم اما زمانی که متن آنرا در سایت ها خواندم با خود فکر کردم گوش دادن به سخنان ایشان استثنائی است که می شود به خاطرش این تحریم را شکست.
اقای رئیس دولت گویا در خصوص تبیین کابینه، وزیر بهداشت خود را چون هلو دانسته که آدم دوست دارد او را بخورد. استغفرالله. در این خصوص من هیچ نظری ندارم بدهم.
اما ایشان برای توجیه اینکه چرا یک زن را به عنوان وزیر بهداشت انتخاب کرده است فرموده اند(نقل به مضمون چنین است) که زنان ما بسیار نجیب هستند و بیماری خود را حتی به شوهران خویش نیز نمی گویند. پس وزیر بهداشت باید زن باشد.
مگر وزیر بهداشت می خواهد خود به دست خویش تمام زنان را معاینه کند که زن بودن وزیر الزامی است.
بگذریم. چون به هر حال در حال حاضر گیر دادن به آقای "رئیس جمهور" خطراتی همچون اوین و کهریزک و دادگاه و تواب شدن و یک سری کارهای ناجور دیگر را در پی دارد و آقای "نیروی انتظامی" تشخیص داده اند که الان جنگ مجازی در گرفته است و بیشتر وبلاگ نویسان سیاسی از خارج کشور خط می گیرند و قس علی هذا نوشتن در این موارد بسیار خطرناک است.
امروز در میان سخنان سخنگوی وزارت امور خارجه به یک پاراگراراف برخوردم که به نظرم آخر جواب دیپلماتیک است.
ایشان در پاسخ به سوال خبرنگاری که نظر او را درباره بازداشت یک ایرانی توسط دولت فرانسه به تلافی بازداشت کلوتید ریس یا همان عروسک فرنگی پرسیده است می فرمایند:
«یکی از مشکلات ما با اروپاییها همواره استانداردهای دوگانه و برخوردهای گزینشی بوده است و ما میخواهيم فرانسه رویکرد قضایی و قانونی داشته باشد.»
من هرچه در این خصوص تامل و تعمق و تدبر کردم نتوانستم منظور آقای سخنگو را درک کنم. اما چند چیز به ذهنم رسید:
۱. ما یک فرانسوی را گرفته ایم و این استاندارد یگانه است. اگر آنها هم یک ایرانی را بگیرند این به آن در می شود و آنوقت استاندارد دوگانه می شود که این درست نیست.
۲.ما همینطوری یکی را در فرودگاه گرفتیم و بعد فهمیدیم فرانسوی است و هیچ گزینشی در کار نبوده است اما از آنجا که در فرانسه نظم و حساب و کتاب برقرار است پس آنها حتما ایرانی بازداشت شده را گزینش کرده اند.
۳. ایران مهد قانون است و ما هرکاری بکنیم از روی قانون بوده است اما اروپائی ها قانون نمی دانند چیست برای همین باید ایرانی بازداشت شده را سریعا ازاد کنند و ما هم بعدا همراه با خانم ریس چند جلد کتاب قانون به سبک ایرانی برایشان می فرستیم.
داشتم گزارش تصویری موج سبز آزادی از افطار خانواده زندانیان پشت دیوار اوین را می دیدم که این عکس آتشم زد.
نمی دانم این دو طفل معصوم که کاغذ مقابلشان طلب ازادی تاجرنیا را دارد فرزندان تاجر نیا هستند یا زندانی دیگر اما فراغت و سرخوشی و بازی کودکانه شان در کنار اوین، پشت دیوارهایی که آن سوی آن معلوم نیست پدرشان چه حال و وضعی دارد ناراحت کننده و نیز امید بخش است.
بازی های کودکانه همیشه برای من ِ بزرگسال جذاب است اما می دانم که کودکان علیرغم ظاهر بی خیال و هیچ چیز نفهمشان خیلی خوب هم می فهمند که چه خبر است و به روی خودشان نمی آورند.
کودکی نشانه امید است، امیدی که با گذر زمان به منصه ظهور می رسد.
دیروز روی دیواری یک شعار دیدم که حسانی سر حالم آورد. شعار این بود" سبز ها امیدوارند" و به راستی ما امیدواریم. ما امید داریم به پایان فصل سرد و روزهایی که یکسره سبز است. آری این چنین است برادر.
پ.ن: شکر خدا دیش ام تکان خورده است و از نعمت بی بی سی و صدای امریکا محروم ام و تلویزیون ایران هم که تحریم است. برای همین وقتی به خانه می رسم خود را غرق می کنم در دنیای خیال انگیز ادبیات و می خوانم و می نویسم. الان در حال نوشتن یک مجموعه داستان به هم پیوسته و یک داستان متفرقه هستم. عجب صفایی دارد این عالم ادبیات.
همیشه زمانی که در میان صفحات تاریخ کتاب ها و روزنامه ها به ۲۸ مرداد می رسیدم سعی می کردم با فعالین سیاسی آن زمان که تمام آمال و آرزوهایشان با یک کودتا نقش بر آب شده بود هم ذات پنداری کنم اما مسلما نمی توانستم، چون این از آن دست امور است که انسان تا در شرایطش قرار نگیرد امکان احساس آنرا ندارد.
اما اکنون وضعیت فرق می کند، دیگر نیازی نیست تلاشی برای هم ذات پنداری کنم چون اکنون نسل من در موقعیتی قرار گرفته است که بدون اغراق دشوار تر از ۲۸ مرداد ۳۲ است.
در آن زمان کودتایی انجام پذیرفت و دولت دکتر مصدق سقوط کرد و مخالفت چندانی هم در برابر آن ایجاد نشد اما اکنون و پس از کودتای ۲۲ خرداد ۸۸ مردم و فعالین سیاسی جانانه ایستادند تا حق خود را باز ستانند. تجمع های میلیونی رقم زدند که در تاریخ ایران و چه بسا جهان بی سابقه است، صدها نفر زندانی شدند و طعم تلخ انفرادی و درد و شکنجه را چشیدند و ده ها نفر به شهادت رسیدند، آری شهادت.
جوانانی از نسلی در راه آرمان خود شهید شدند که تا پیش از آن بسیاری آنها را به لاابالی گری و بادی به هر جهت بودن می شناختند. نسل من در برابر یک کودتا آنچنان یادگار جاودانه ای بر تراز بی بقای خاک نشاند تا ایندگان از آنان به نیکی یاد کنند. من افتخار می کنم که یک نسل سومی هستم، افتخار می کنم متعلق به نسلی هستم که بر خلاف نیاکان خود در برابر یک کودتا عافیت طلبی نکردد و خانه نشینی و سکوت اختیار ننمود.
من افتخار می کنم متعلق به نسلی هستم که با خون خود از آرمان وعقیده خویش دفاع نمود، من افتخار می کنم که یک دهه شصتی هستم.
پ.ن۱: مدت ها است که می خواهم چیزی در مورد نسل سوم و تغییر اساسی تفکری اش بنویسم اما مشغله و بی حوصلگی اجازه نمی دهد. فعلا این ادای دین مختصر به نسل خودم را نوشتم تا بعدن به صورت مفصل چیزی در این خصوص بنویسم.
پ.ن۲: کاوه مظفری آزاد شد. خدارا شکر که در این زمانه طاعونی یک خبر خوب شنیدم.
بعضی وقت ها آدم از شدت عصبانیت می خواهد بترکد. این روزها اما تعداد دفعاتی که آدم به مرز ترکیدگی نزدیک می شود و پوست کلفتی در نهایت مانع آن می شود بسیار زیاد است.
فقط کافی است هر روز ۲۰:۳۰ را نگاه کنیم تا یک بار ترکیدگی بر اثر عصبانیت برایمان قطعی باشد. اما اگر بیچاره چون منی خبرنگار نزدیک به روزی ۱۰ ساعت مجبور به گشت زنی در دنیای مجازی و خواندن اخبار مختلف و نوشتن گزارشات مختلف باشد این تعداد دفعات ترکیدگی، بسیار فزونی می یابد و به این خاطر است که بعد از انتخابات وقتی درب و داغان به خانه می روم یک گوشه می نشینم و فکورانه پیپی می کشم تا خود را مهیای ترکیدن های روز بعد کنم.
برای اینکه بفهمید چه می گویم مثالی می زنم. فکر می کنید این جمله از آن چه کسی باشد: « جامعه ای که در آن ظلم فراگیر باشد امکان بقا ندارد.» مطمئن هستم که اشتباه حدس زدید . این جمله را جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد در مراسم معارفه صادق لاریجانی گفته است. در اینکه این حرف کاملا صحیح است شکی نیست و تاکنون چنین بوده است و زین پس نیز چنین خواهد شد، اما آنچه که اعماق وجود ادم را می سوزاند و همان طور که گفتم به مرز ترکیدگی می رساند مرجع صدور حرف است.
اگر می خواهیم بدون شک منفجر شوید سخنان کامل رئیس جمهور عدالت محور، مهر ورز و مردمی را در ایلنا بخوانید.
برای اینکه تفننی نیز حاصل شود این تیتر فارس را بخوانید: لنكراني (وزیر بهداشت دولت نهم) خواستار ارتقاي سطح بهداشت زندانهاي عربستان شد.
۱.بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران. چه کسی گفته است گریه کردن کاری زنانه است؟ چه کسی گفته مرد نباید گریه کند؟ مگر مرد دل ندارد، مگر مرد احساس ندارد و درد را متوجه نمی شود. مگر می شود آنچه را که در کشور می گذرد را نظاره کرد و نگریست. این روزها گریه برایم راحت تر از هر کاری است بسیار راحت تر از شب های تلخ تنهایی و درد سلول انفرادی گریه می کنم و از کسی هم خجالت نمی کشم. به گمانم این روزها گریه کاری مردانه است(اگر دیگر بتوان تفاوتی ماهوی میان خلقیات زنانه و مردانه پیدا کرد. زنها مردانه مبارزه می کنند وشهید می شوند، مردان هم نازک دل شده اند و زنانه می گریند.)
می گویند جامعه ما اسلامی است اما اکنون اتفاقاتی می افتد و خبرهایی به گوش میرسد که در بلاد کفر هم رخ نمی دهد. مسئله تجاوزها در زندان به صورت بسیار جدی مطرح می شود. من چند تا از این گزارش ها را در اینترنت خواندم و تنم لرزید و طبق روال این روزهایم اشک بر گوشه چشمانم نشست. نمی خواهم این حرف ها را باور کنم اما زمانی که کروبی آن نامه آنچنانی را به هاشمی می نویسد و مجید انصاری هم می گوید در این باره مدارک و مستندات داریم لابد خبرهایی هست.
من در این موارد مشکوک بودم اما زمانی که گزارش ۲۰:۳۰ درباره ترانه موسوی را دیدم شکم تشدید شد که با این گزارش حتما خبرهایی بوده است. واقعا گزارش مسخره ای بود و فکر کنم هرکسی با حداقل شعور پس از دیدن این گزارش نتیجه معکوس از خواست تهیه کنندگان آن می گیرد. (نمی دانم شاید هم آنطور که آقایان می گویند در جامعه اسلامی ایران چنین اتفاقاتی محال است و ما همگی تحت تاثیر القائات بیگانگان قرار گرفته و مخملی شده ایم. الله اعلم به حقایق الامور.)
۲. همان طور که قبلا گفتم روز سه شنبه رفتم فیلم "خاک اشنا" را دیدم. در کل فیلم بدی نبود و فکر کنم با حال و احوال این روزها سازگار باشد. به خصوص اینکه جوان معطل اول فیلم به جوانی مسئول پذیر تبدیل می شود که به نظرم نگاهی سمبلیک به تغییر جوان امروزی است. اما این فیلم بسیار کلیشه ای و سمبلیک بود، با دیالوگ هایی بسیار شعاری و از همه بدتر بازی بد بیتا فرهی در آن اندک دقایقی که حضور داشت. اما بازی خوب کیانیان را دوست داشتم و "بابک" هم به دلم نشست. پیشنهاد می کنم این فیلم را حتما ببینید.
۳. اما. چند وقتی است که کتاب های "جعفر مدرس صادقی" را می خوانم. خواندن که نه می خورم و به نظر نویسنده بسیار خوبی است و جایگاهش باید بسیار رفیع تر از اینی که هست باشد. خواندن اثار او را با "گاو خونی" شروع کردم و در یک نشست آنرا خواندم و بسیار لذت بردم، بعد از آن فیلمش را هم که بهروز افخمی ساخته بود دیدم و از بس بد بود (به جز بازی عالی عزت الله انتظامی که عاشقش هستم) نیمه کاره خاموش کردم تا فقط کتاب در نظرم باشد.
بعد از آن "دیدار در حلب" و "من تا صبح بیدارم" را خواندم و کیف کردم تا اینکه دیروز "شریک جرم"ش را در دست گرفتم و دیگر نتوانستم آنرا زمین بگذارم تا تمامش کردم. خیلی کتاب خوبی است و پشنهادم این است که حتما بخوانید.
پ.ن: درباره فیلم خاک آشنا و کتاب های جعفر مدرس صادقی توضیح نمی دهم تا اگر خواستید آنها را ببینید و بخوانید مزه اش از میان نرود.
فعلا حس و حال نوشتن نیست. در حقیقت حس و حال هیچ کاری نیست. نه کتابی می خوانم نه چیزی می نویسم و نه کار به خصوص دیگری انجام می دهم. شده ام یک گیج و منگ که نمی داند چکاره است. اگر جبر زمانه به امرار معاش نبود حتی سرکار هم نمی رفتم و این گزارش های مسخره از وضعیت مسخره کشور را نمی نوشتم. پس از انتخابات بارها گفته ام واقعا مسخره است که خبرنگار باشی و کشورت مملو از خبر باشد اما نتوانی آنها را منعکس کنی اما به هر حال همین است که هست، چه بخواهی چه نخواهی.
برای اینکه از این حال و هوا در بیایم امروز می خواهم بروم فیلم خاک اشنای بهمن فرمان ارا را ببینم. امیدوارم فیلم خوبی باشد و در این شرایط که حس و حالی نیست ضد حال نشود. پیشنهاد می کنم شما هم بروید و این فیلم را ببینید چون فرمان ارا بعد از انتخابات بیانیه شجاعانه ای در حمایت از جنبش منتشر کرده است و گویا تصمیم دارد تا وقتی این دولت سرکار است فیلمی نسازد. پس خاک آشنا را ببینیم تا در کنار میلیاردها تومانی که به جیب ده نمکی رفت چند میلیونی هم گیر یک کارگردان مردمی و مستقل بیاید.
پ.ن: پیرمرد را پس از چند ماه دیدم. فکر کنم آخرین بار ماه رمضان پارسال بود. خیلی لاغر و شکسته شده بود. می دانم در این مدت خیلی بهش سخت گذشته است. به همه سخت گذشته است.

دادگاه دوم بررسی اتهامات متهمان پرونده کودتای مخملی امروز برگزار شد. چهره های سرشناس این دادگاه احمد زیدآبادی، هدایت آقایی، علی تاجرنیا و شهاب طباطبایی بودند. هنوز نمی دانم از میان اینها قرعه اعتراف به نام چه کسانی خواهد افتاد، شاید هم اصلا قرار نباشد کسی اعتراف کند.(تا چند ساعت دیگر مشخص می شود.)
بعید می دانم این اعترافات روی مردم تاثیر چندانی داشته باشد چون دست آقایان رو شده است. اما حداقل کارکردش این است که اعصاب و روان آدم را حسابی به هم می ریزد(با من که این چنین کرد)
در جلسه امروز دادگاه عکس احمد زید بسیار تاثیر گذار بود. رنجی که در زمان بازداشت کشیده است را می توان از چهره اش خواند و به قول معروف رنگ رخسار فاش می گوید از سر درون.
مراسم تحلیف در سالروز مشروطه برگزار گردید. این هم از طنز های زمانه است دیگر. حرف های زیادی برای گفتن دارم اما از آنجا که فعلا اوضاعم مقداری به هم ریخته است و شدیدا بوی خطر به مشامم می رسد ترجیح می دهم بهانه دست برادران ندهم. برای همین فعلا سعی می کنم اینجا کمتر از حرف های دالم بنویسم و اگر هم احیانان نتوانستن جلوی خودم را بگیرم سعی می کنم بی خطر بنویسم.
بگذریم. این نامه نمایش نامه نویسان را در اعتماد ملی دیدم و گفتم خوب است شما اگر تا به حال آنرا نخواندید در اینجا لا اقل بخوانیدش.
متن اين بيانيه که به امضاي حميد امجد، نغمه ثميني، محمد چرم شير، محمد رحمانيان، محمد رضايي راد، عليرضا نادري، محمد امير يار احمدي و محمد يعقوبي رسيده است به شرح زير است؛
ما نمايشنامه نويسيم. ما اندکيم. بسيار اندک. با اين همه ما هستيم؛ نشسته در اتاق هايي کوچک، پشت ميزهايي کوچک تر. اما اتاق هاي کوچک ما، پنجره هاي بزرگي دارد که رو به خيابان ها باز مي شود.
ما نمايشنامه نويسيم و اين روزها به جاي تالار رودکي و مولوي، خيابان رودکي و چهارراه مولوي را رصد مي کنيم و در چهارسوي شهر و ايرانشهر اميد را انتظار مي کشيم.
ما نمايشنامه نويسان خلوت گزيده را اين روزها حاجت تماشا از کوي دوست به صحرا کشانده است، از مهتابي به کوچه، از تنگناي صحنه هاي کوچک به بزرگراه قهرمانان بي نشان. حالا ما هم در کنار نام هاي مفخمي چون آنتيگونه و هملت و سياوش، نام قهرمانان حماسه هاي خيابان را مي نشانيم.
ما نمايشنامه نويسان نيت کرده ايم از جمعي بزرگ بنويسيم؛ از آدم هايي که نقش هايي بزرگ را بر ذمه گرفته اند
نيت کرده ايم از آدم هاي کوچک کوچه بنويسيم که در دگرديسي نقش به هيئت پرسوناژهايي فناناپذير قامت بسته اند. اينک اين ما هستيم که مخاطب مردميم. هر چند اندکيم، هر چند خرد و ناچيزيم.
دوستان کتمان نمي توان کرد که اکنون فضاي افسرده يي است و افسردگي بيش از آنکه وضعيتي روحي باشد، وضعيتي سياسي است براي رهايي از اين وضعيت افسرده، محتاج اميدي نجات بخش هستيم؛ اميدي که از درون اين وضعيت جوانه مي زند.
کنشگري براي ما نمايشنامه نويسان هيچ نيست جز ثبت دقيق و صادقانه رخدادها، همچون شهادتي از اين دوران براي آيندگان. پس همه دوستان نمايشنامه نويس خود را دعوت مي کنيم در اين اميد رهايي بخش با ما همراه شوند و در نمايشنامه هايشان، راوي صادق روزگار خود باشند.
زندگی جاری است و مرگ. مرگ آرام بی صدا، بی صدا، آرام و بی صدا می آید و با خود می برد کسانی را که دوستشان داری،کسانی را که با آنها راه رفتی، خندیدی، گریه کردی.کسانی را که با آنها زندگی کردی.
همیشه میگویند مرگ شتری است که در هر خانه ای می خوابد، دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه. همیشه اینرا می گویند و میگویی اما وقتی این شتر همه جواب خواب و امر سوخت و سوز ندار حول و حوش اطرافیان تو می چرخد تحملش سخت است. واقعا سخت است.
کسی هر روز با تو است و وجودش را احساس می کنی اما یک روز صبح به ناگاه می بینی که نیست، رفته است و نیست و جای خالی اش همه جا هست. باید اینرا باور کنی. می خواهی بپذیری که همه چیز تمام شد اما نمی شود، می شود؟
همه می آیند و تسلیت می گویند، غم آخری می گویند، می گویند هر چه خاک اوست بقای عمر تو باد و تو با خود می گویی من بقای عمر نمی خواهم و خاک او ایکاش بقای عمر خودش باشد. اما این خاک سرد که کسی را در بر گرفته است نه بقای عمری برای تو است و نه دیگری.
این است طبیعت زندگی که یک روز سرمست از تولد کسی هستیم و روز دیگر دلتنگ از فقدان عزیزی. این است زندگی که جاری است اما به ناگاه برای کسی تمام می شود و برای دیگران کماکان جاری است تا روزی که این جریان برای آنها هم تمام شود.
این است زندگی.
پ.ن: اینرا برای مادر خانم ام نوشتم که چند روز پیش بدون هیچگونه سابقه بیماری به خاطر سکته قلبی فوت کرد.
این روزها بغض در گلو و اشک در چشمان و خون بر دلم نشسته است. نمی دانم چه می شود. اصلا نمی توانم باور کنم به فاصله کوتاهی پس از روزهای خوب قبل از انتخابات این روزهای تلخ را از سر می گذرانیم. مثل کابوسی می ماند که ناغافل رویایی شیرین را آشفته می کند.
این روزها جان انسان به پشیزی نمی ارزد. شنیدن کشته شدن همشهری هایمان عادی شده است. دیدن فیلم های کشته شدن آنها عادت روزمره مان گشته است. البته عادتی که همواره پس از آن اشکی تلخ از چشمانمان جاری می شود.
نمی دانم چه می شود و نمی دانم چه خواهد شد. قدرت تفکر از میان رفته است و تبدیل به آدمی وهم زده شده ام که گویی در برهوتی بی پایان سرگردان است. برهوتی که یک سره درد است و درد است.
هر روزمان شده است خون و شنیدن صدای تیراندازی کم کم دارد سمفونی جدایی ناپذیر زندگی مان می شود.
واقعا نمی توانم باور کنم که اینجا ایران است. آیا اینجا ایران است؟
پ.ن: ایکاش این کلمات را روی کاغذ نوشته بودم تا اشک هایم روی آن ثبت شود.
بالاخره بعد از مدت ها خبری خوب شنیدم و آن آزادی مجید توکلی از زندان است.
من او را برای اولین بار سال گذشته دیدم. زمانی که او و احسان منصوری پس از یک سال از زندان آزاد شده بودند و رفته بودم خانه احسان برای تبریک و شادباش. مجید هم بود و در آنروز گفتیم و خندیدیم و خاطرات تلخ زندان را گفتیم و شنیدیم.
پس از آن چند بار دیگر نیز مجید را به مناسبت های دیگر دیدم تا اینکه خبردار شدم در اسفند ماه پارسال و در مراسم مهندس بازرگان دوباره بازداشت شد.
بسیار افسوس خوردم که او نیامده دوباره رفت زندان که من هم پی زندان های پی در پی را به تنم مالیده ام و میدانم چقدر سخت است که هنوز گرد و خاک زندان از تنت شسته نشده دوباره راهی شوی. منتهی زندان اول من یک ماه به طول کشیدو زندان اول مجید یک سال.
بگذریم. نمی خواهم خیلی تلخ نویسی کنم چون خبر خوبی شنیدم و حالم خوش است. مجید آزاد شد و امیدوارم همه دوستان دیگرم همچون: مسعود دهقان، مهدی مشایخی، محمد پورعبدالله، کاوه مظفری، امیر یعقوبعلی، علی کلایی و ... نیز ازاد شوند و باز امیدوارم روزی برسد که هیچ کسی به خاطر عقیده اش زندانی نشود. چنین باد.
1.نمی دانم چه مرگم شده است که همش خسته ام و نمی توانم کاری بکنم. نه حس و حالی برای داستان خواندن دارم و نه انگیزه ای برای تمام کردن داستان های ناتمامی که روی دستم مانده است. نه می توانم کتاب های سیاسی بخوانم و نه دلم می رود ۱۰ صفحه جزوه زبان را بخوانم تا بالاخره بعد از ۷سال لیسانس لعنتی ام را بگیرم.
روزمرگی زندگی زودتر از آنچه که فکر می کردم به سراغم آمد. الان وقتی از سر کار به خانه می روم مثل باباهای ۴۰ سال به بالا روی کاناپه لم می دهم و هی BBC و VOA نگاه می کنم تا شام بخورم. بعد از شام هم نهایتن یک ساعتی مثلن چیزکی می خوانم تا خیلی هم روزمره نشده باشم و بعد می خوابم و صبح از خواب بیدار می شوم و به سر کار لعنتی می روم و باز روز از نو و روزی نو. همه اینها هر روز اتفاق می افتد و همه اش هم این جلوی چشمم است که این مرتضای روزمره متاهل همان دانشجوی شر و شور یک سال پیش است که از دیوار راست بالا می رفت و یکجا آرام و قرار نداشت و دائم دنبال این بود که آتیش بسوزاند. اما الان فشار کار و دغدغه تامین مخارج زندگی اینقدر مرا همچون بقیه آدم های جامعه از خودم و از دنیای پیرامون غافل کرده است که نفهمیم چه می گذرد.
باز خوب است این شانس را آورده ام که به واسطه ژورنالیست بودن هنوز در فضای سیاسی سیر می کنم و گرنه کلا می شدم مثل بقیه مردم که انگار در یک چرت همیشگی قرار دارند. لابد این سرنوشت محتوم همه ما است که وقتی وارد مسائل زندگی می شویم تازه حساب کار دستمان بیاید و بفهمیم که دو دوتا چهار تا است.
اینها را همینجوری نوشتم تا یک چیزی نوشته باشم و قدری از این فضای مسخره انتخاباتی و سیاسی بیرون بیایم و یه خورده سری به خودم زده باشم.
2.الان شور انتخابات ریاست جمهوری کشور را گرفته است و هرکسی کاندیدای خود را تا حد خدایی بالا می برد و لیچار بار کاندیدای دیگر می کند. فضای عجیبی است و اقعن. تا حالا ندیده بودم که انتخاباتی یک چنین فضایی پیدا کند. اصلن احساس خوبی ندارم و فکر می کنم که روزهای منتهی به انتخابات اتفاقات ناخوشایندی بیفتد.
در این کش و قوس انتخاباتی اما دعوای طرفداران کروبی و میرحسین جالب است. هر دو طرف به گونه ای درباره طرف دیگر حرف می زنند که انگار طرف حساب شان همدیگر هستند و نه احمدی نژاد و کسی هم نیست که بگوید بابا دروازه حریف آن طرف است، اینقدر به خودتان گل نزنید. اما کو گوش شنوا.
از نکات جالب این انتخابات این است که دوستان من که در دوره پیشین هر یک به نوعی انتخابات را تحریم کرده بودند به کاندیداهای اصلاح طلب پیوسته اند و آن چنان برایشان تبلیغ و فعالیت می کنند که انگار اوج آمالشان با رئیس جمهور شدن آنها محقق خواهد شد و به گذشته و انتقاداتشان به اصلاح طلبان فکر نمی کنند.
من نمی خواهم بگویم که انتخابات را تحریم کنیم، چون چنین نظری ندارم و خودم هم به یکی از کاندیداهای مثلن اصلاح طلب رای می دهم. اما تفاوت من با این دوستان این است که بنده حقیر به هیچ عنوان توهمی نسبت به هیچ کدام از این دو کاندیدای اصلاح طلب ندارم و گمان نمی کنم که با آمدن آنها مملکت گلستان و ایام به کام می شود، بلکه رای می دهم فقط و فقط به خاطر اینکه احمدی نژاد رئیس جمهور نشود.
رای دادن به خاطر این نیست که اصلاحات دوباره راه بیفتد چون در دوره گذشته اصلاحات دیدم که با امدن رئیس جمهور اصلاح طلب کاری درست نمی شود و مردم باید خودشان کاری بکنند. من رای می دهم تا احمدی نژاد رئیس جمهور نشود که بتوانیم لااقل از حداقل معاش برخوردار شویم دلایل من برای شرکت در انتخابات همین است و نه توهم به خاطر اینکه کروبی چنین است و موسوی چنان و به دوستانم هم پیشنهاد می کنم چندان متوهم نشوند که اگر کاندیدای مورد نظر شان رای آورد چه ها که نخواهد شد. چون واقعیت آینده نشان می دهد که این خیالات خام نقش برآب خواهد شد.
پ.ن: تحکیم و ادوار تحکیم رسمن از کروبی حمایت کردند و من همش به این فکر می کنم که میان تحریم و کروبی و نیز نوری و کروبی تفاوت از زمین تا آسمان است.
پریروز وقتی داشتم درب رب گوجه فرنگی را باز می کردم بر حسب اتفاق انگشت کوچک دست راستم برید. به خاطر شدت زخم و خونریزی زیاد مجبور شدم به درمانگاه بروم. دکتر محترم نگاهی به انگشتم انداخت و گفت: باید بخیه بشه و خرجش ۱۲۰ هزار تومان میشه؟؟؟ (وای چقدر زیاد)
یک مقدار مردد بودم که چه کنم و در نهایت از درمانگاه خارج شدم و به یک بیمارستان رفتم. دکتر دستم را معاینه کرد و گفت باید عکس برداری بشه. عکس را گرفتیم و خوشبختانه استخوان آسیب ندیده بود. سرمی بهم وصل شدم و آمپول کزازی خوردم و آماده شدم که برای انجام بخیه زیر و رو به اتاق عمل بروم. خلاصه اینکه بعد از چهار ساعتم انگشتم بخیه خورد و در نهایت نزدیک به ۷۰ هزار تومان ناقابل خرج یک انگشت بریده با قوطی رب شد.
همه اینها را گفتم که به اینجا برسم که اگر بخیه یک انگشت اینقدر خرج دارد پس یک بیماری جدی چقدر خرج می تراشد؟
مدت زمانی که در بیمارستان بودم همش این فکر در ذهنم بود و چند نمونه هم دیدم که مردمی که به اورژانس می آمدند با شنیدن اینکه اینجا یک بیمارستان خصوصی است و خرجش بالا است ترجیح می دانند درد را تحمل کنند و به یک بیمارستان دولتی بروند.
واقعا اگر یک انسان فقیر که بیمه هم نیست بیمار شود چکار باید بکند؟ یک راه این است که آن بنده خدا سعی کند بمیرد تا به خاطر بیماری چندین میلیون بدهی پیدا نکند.( این منطقی ترین راه است)
پ.ن: پولی که خرج بیمارستان شد را برای نمایشگاه کتاب کنار گذاشته بودم و از این بابت که نمی توانم کتاب بخرم خیلی ناراحت بودم اما وقتی به نمایشگاه رفتم و دیدم کتاب درخوری برای خرید وجود ندارد ناراحتی ام بر طرف شد.
ثبت نام کاندیداهای ریاست جمهوری از دیروز شروع شده است و گویا تاکنون نزدیک به ۱۰۰ نفر ثبت نام کرده اند و احتمالا تاپایان ثبت نام هم حداقل ۵۰۰ نفری نام نویسی کنند. اما از این میان فقط تعداد انگشت شماری که شورای نگهبان صلاح بداند وارد عرصه رقابت می شوند.
من به اینکه شورای نگهبان چرا و با چه مبنایی خلق الله را رد صلاحیت می کند کاری ندارم چون به هر حال آنها شورای نگهبان قانون اساسی هستند و مردم هم علی الاصول کسانی اند که قانون اساسی را زیر پا می گذارند و چه کسی حق دارد و اساسن جرات می کند به مقام شامخ آنها انتقاد کند(زبانم لال).
مسئله جالب این است که افراد فوق العاده طنزی ثبت نام کرده اند. انسان هایی که واقعن باورشان شده است که در میان کاندیداها جایی دارند و با اعتماد به نفس هرچه تمام تر می گویند رقیب ندارند و پیروز می شوند. البته در این میان عده ای هم برای تفریح می آیند تا عکس و فیلمی از شان برداشته شود که به بچه محل های خود پز دهند که سری میان سرها بلند کرده اند و آنها هم بله.
نمونه این افراد، جوانی بود که دیروز با خط ریش پاشنه کفشی و کلاه شاپو و تسبیح و دستمال یزدی و خلاصه تیپ داش مشتی ثبت نام کرد و دست آخر هم برای خبرنگاران یک آهنگ لوس آنجلسی خواند و حال و هوایی به وزارت کشور داد.
گذشته از همه این حرف ها اما یک نکته جالب و ظریف نیز در این بین وجود دارد و آن اوج خرافه گرایی برخی مردم است. بعضی ها علت حضورشان را اینگونه مطرح می کنند که امام علی به خوابشان رفته و از آنها خواسته ثبت نام کنند و یا خواب پدرشان را دیده اند که "تو برو بقیه اش با من" و قس علی هذا.

مخلص کلام اینکه افرادی که همین طوری می روند و ثبت نام می کنند سوژه های خوبی برای مطالعات روانشناسی هستند و این پدیده باید مورد مورد کنکاش جامعه شناختی قرار گیرد که آخر چرا؟؟؟؟
بگذریم، به هر حال تعداد زیادی با هر انگیزه و قصدی می روند و ثبت نام می کنند و بعد رد صلاحیت می شوند و فقط دانه درشت هایی که تایید شده اند می مانند که تو سر و کله همدیگر بزنند. اما پیگیری این یک هفته ثبت نام کاندیداها می تواند ایام خوشی را برای من و شما رقم بزند. من که در این دو روز حسابی خندیده ام شما را نمی دانم.
پ.ن: لینک چند گزارش تصویری و خبر درباره کاندیداهای متفرقه:
داوطلبی با کلاه شاپو(عکس)
تصویر چند نفر از رئیس جمهور های آینده
چند روز پیش مسعود دهقان هم به جمع بازداشتی های پلی تکنیک پیوست و من هاج و واج ماندم که چرا؟
تا جایی که می دانم مسعود بعد از فارغ التحصیلی دنبال کار و کسب معاش حلال بود و چندان کاری نمی کرد و هرچند آن زمان هم که فعالیت می کرد حواسش بود که گذرش به زندان نیفتد.
خبر بازداشت مسعود باری شد بر اندوه سابق بازداشت بچه های پلی تکنیک و واقعا نمی دانم چه بگویم.
آخر تا کی باید هر روز که چشم به این دنیای لعنتی باز می کنیم بشنویم که یکی از دوستانمان گذرش به زندان افتاده است. این چه وضعیتی است که همه دم از نشاط سیاسی دانشجویان می زنند اما در عمل وقتی دانشجویی انتقاد می کند او را بر نمی تابند.
مسعود همیشه برایم از آن دسته کسانی بود که در کار سیاسی از یک حدی پا فرتر نمی گذارند و حواسشان هست چه می کنند و مانند امثال من بی مهابا عمل نمی کنند. حال با بازداشت او معلوم می شود حتی کسی چون او هم نمی تواند بدون ترس زندان فعالیت کند.
دیگر برایم مسجل شده است اگر کسی می خواهد فعالیت سیاسی بکند یا باید مجیز گو باشد یا اینکه پی زندان را به تنش بمالد.
ایکاش بچه های پلی تکنیک هم مثل رکسانا صابری تابعیت خارجی داشتند تا نگاه ها به طرفشان جلب می شد و رئیس جمهور و رئیس قوه قضائیه برایشان بیانیه می دانند. ایکاش.....
پ.ن: چند صباحی است در این وبلاگ چیزی به جز نوشته هایم در فرارو منتشر نکرده ام و این خلاف ذات و هدف وبلاگ نویسی است. من این وبلاگ را راه انداختم تا از دغدغه هایم بگویم نه اینکه گزارش های رسمی ام را منتشر کنم و از این بابت که مدتی است ننوشته ام ناراحتم.
کاری اش نمی شود کرد چون فعلا ایام انتخابات است و بازار داغ کار خبری و لاجرم وقت چندانی برای وبلاگ نویسی باقی نمی ماند اما بنایم بر این است تا در اسرع وقت دوباره این وبلاگ کذایی را به سیاق سابق بازگردانم.
بنابراین فعلا مرا ببخشید.

