این روزها بغض در گلو و اشک در چشمان و خون بر دلم نشسته است. نمی دانم چه می شود. اصلا نمی توانم باور کنم به فاصله کوتاهی پس از روزهای خوب قبل از انتخابات این روزهای تلخ را از سر می گذرانیم. مثل کابوسی می ماند که ناغافل رویایی شیرین را آشفته می کند.
این روزها جان انسان به پشیزی نمی ارزد. شنیدن کشته شدن همشهری هایمان عادی شده است. دیدن فیلم های کشته شدن آنها عادت روزمره مان گشته است. البته عادتی که همواره پس از آن اشکی تلخ از چشمانمان جاری می شود.
نمی دانم چه می شود و نمی دانم چه خواهد شد. قدرت تفکر از میان رفته است و تبدیل به آدمی وهم زده شده ام که گویی در برهوتی بی پایان سرگردان است. برهوتی که یک سره درد است و درد است.
هر روزمان شده است خون و شنیدن صدای تیراندازی کم کم دارد سمفونی جدایی ناپذیر زندگی مان می شود.
واقعا نمی توانم باور کنم که اینجا ایران است. آیا اینجا ایران است؟
پ.ن: ایکاش این کلمات را روی کاغذ نوشته بودم تا اشک هایم روی آن ثبت شود.

